وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

کارمای خنگ

عکس پروفایلت رو عوض کردی. یکی از حس های قشنگ اینه که میتونم ادعا کنم اولین نفر که توی دنیا متوجه میشه منم! اما وارونه بود، اما سیاه و سفید بود. ناراحتی؟ نگو که کارمای خنگ داره تلافی میکنه؟ آره؟ این کارمای خنگ نمیفهمه به جای اینکه حال تو رو بد کنه، میتونه حال منو به جاش خوب کنه؟! اینطوری بهتر نیست؟ یعنی .. اخه با بد بودن حال تو به من چی اضافه میشه؟ دلم خنک میشه؟ نه .. من دلم تنگه فقط... نمیدونم چی شده اثر خواب آلودگی قرصای افسردگی باز برگشته! زیاد میخوابم این روزا و میترسم بقیه بو ببرن که من قرص میخورم!

آقای ربات
سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳
3:29
درحال بارگذاری..

نشستم پای کدهام

نشستم پای کد هام... البته دروغ چرا..! دراز کشیدم! میدونی چرا من بک اند کار میکنم؟ چون اگر خروجی کدهای فرانت رو در نگاه اول از دور ببینی، به نظر پروژه بدون مشکله! اگر هیچجا کلیک نکنی، سفارشی ثبت نکنی، کاربری ثبت نام نکنی! همه فکر میکنن که پروژه کامله. یه جورایی میشه گفت که بک اند انگار بود و نبودش مهم نیست! منم گاهی وقتا همین حس رو دارم. اگر من و کدهام نباشیم...، کسی متوجه میشه؟ اگه یه روزی، یه شبی مثل همین شب های ساکت که فقط صدای فن لپ تاپم و صدای تیک تیک صفحه کلیدم میاد، من بمیرم تو متوجه میشی؟

نشستم پای کدهام، خط به خط دارم بررسی میکنم. ای کاش میشد یه روزی کدهای خودمو بریزم توی فلش و بزنم به لپ تاپ و درستشون کنم! باگ هاشو بگیرم ... یه جاهایی رو پاک کنم. خیلی تغییرات لازم دارم. ولی تو رو.. تو رو پاک نمیکنم ... کامنت میکنم که یه روزی اگر برگشتی هنوز تو رو یادم باشه... گاوم دیگه ... این گاو رو دیشب پیش تراپیستمم گفتم خیلی خندید. کاش اگر تو این صفحه رو میخونی بخندی! که من هنوزم دلیل حال خوبت باشم. که من هنوزم دلیل خنده ات باشم.

نشستم پای کد هام، از یه بخششون چیزی یادم نمیاد. نمیدونم کی نوشتم اینو، چیکار میکرد.. مثل تو دقیقا! انگار من کدت بودم. اون بخش از کدت که نفهمیدی کی بودم، چیکار میکردم ؟ قرار بود با من به کجا برسی.. یهویی انگار واقعا یادت رفت. گذاشتی کنار کدنویسی رو ......

آقای ربات
یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳
23:32
درحال بارگذاری..

چرا بک اند دولوپرم؟

نشستم پای کد هام... البته دروغ چرا..! دراز کشیدم! میدونی چرا من بک اند کار میکنم؟ چون اگر خروجی کدهای فرانت رو در نگاه اول از دور ببینی، به نظر پروژه بدون مشکله! اگر هیچجا کلیک نکنی، سفارشی ثبت نکنی، کاربری ثبت نام نکنی! همه فکر میکنن که پروژه کامله. یه جورایی میشه گفت که بک اند انگار بود و نبودش مهم نیست! منم گاهی وقتا همین حس رو دارم. اگر من و کدهام نباشیم...، کسی متوجه میشه؟ اگه یه روزی، یه شبی مثل همین شب های ساکت که فقط صدای فن لپ تاپم و صدای تیک تیک صفحه کلیدم میاد، من بمیرم تو متوجه میشی؟

نشستم پای کدهام، خط به خط دارم بررسی میکنم. ای کاش میشد یه روزی کدهای خودمو بریزم توی فلش و بزنم به لپ تاپ و درستشون کنم! باگ هاشو بگیرم ... یه جاهایی رو پاک کنم. خیلی تغییرات لازم دارم. ولی تو رو.. تو رو پاک نمیکنم ... کامنت میکنم که یه روزی اگر برگشتی هنوز تو رو یادم باشه... گاوم دیگه ... این گاو رو دیشب پیش تراپیستمم گفتم خیلی خندید. کاش اگر تو این صفحه رو میخونی بخندی! که من هنوزم دلیل حال خوبت باشم. که من هنوزم دلیل خنده ات باشم.

نشستم پای کد هام، از یه بخششون چیزی یادم نمیاد. نمیدونم کی نوشتم اینو، چیکار میکرد.. مثل تو دقیقا! انگار من کدت بودم. اون بخش از کدت که نفهمیدی کی بودم، چیکار میکردم ؟ قرار بود با من به کجا برسی.. یهویی انگار واقعا یادت رفت. گذاشتی کنار کدنویسی رو ......

آقای ربات
یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳
16:28
درحال بارگذاری..

ناامیدترین نسخه از من!

من هیچوقت فکر نمیکردم وقتی دوباره بخوام وبلاگ نویسی رو شروع کنم، افسردگی همچنان باشه. ناامیدی همچنان باشه. حس رها شدگی، حس تنهایی، حس طرد شدن همچنان باشه. اما انگار این احساسات هیچوقتِ هیچوقت نمیخوان پایان داشته باشن. این هفته درس خوندن برای کنکور ارشد رو شروع کردم. ولی هیچ حس شوقی نسبت بهش ندارم. درواقع همش اون سناریوهای بد که در مورد تو میسازم هست و شدیدتر شده. اینکه حس میکنم دیگه قرار نیست با هر چقدر جنگیدن به تو برسم، عذابم میده. من از این جنگ نمیخوام دست بکشم. خسته نیستم ولی اگر یکم حس قوت قلب داشتم چیز بدی نبود!

آقای ربات
یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳
1:28
درحال بارگذاری..

تراپیستم جوابم کرد!

گفت برای من که اشکالی نداره! هر وقت بخوای میتونی بیایی پول میدی منم کارمو انجام میدم حرف میزنیم. اما بهتره بری پیش یه دکتر دیگه ای که یه روش دیگه ای رو باهات کار کنه. میگفت و میگفت و میگفت و من داشتم به گلدون وسط میز نگاه میکردم. یه گلدون کوچیک با کلی گل کوچیک سفید توش. دور گلدون هم دون دون صورتی بود. وسط میز نبود اما گلدون قشنگی بود. به این فکر میکردم که این اتاق چقدر سفیده! اصلا چرا باید نزدیک سقف پریز بذارن؟ چرا یه پنجره بازه ولی اون یکی نه؟ یهو تو رو دیدم که کنار مبل خانوم دکتر نشستی، دستت رو زدی زیر چونه ات. هر آن منتظر بودم که بگی پخ! و مثلا منو بترسونی. اما نکردی. به جاش گفتی چیه؟ گفتم ببین منو به چه روزی انداختی؟ قرص روی قرص، از این دکتر به اون دکتر، حال بد به دنبال حال بد. یه کاری کردی که الان که همه چی دارم، کار دارم، پول دارم، امکاناتی که میخواستم رو دارم، موفقیت هامو دارم، نتونم لذتشون رو ببرم. اها البته تو که مسئولشون نیستی... گفتی من یه چیزی گفتم یادت موند؟ گفتم نخیر من خیلی چیزا یادمه، یادمه که دارم عذاب میدم خودمو. یادمه که چقدر نقشه داشتیم برای زندگی با هم! هیچی نگفتی... با صدای دکتر از خوابی که توی بیداری داشتم میدیدم، پریدم. دکتر گفت ناراحت شدی؟

گفتم دکتر من همیشه ناراحتم...

آقای ربات
شنبه بیست و ششم آبان ۱۴۰۳
10:5
درحال بارگذاری..

چیزای رو مخی!

من فکر میکنم خیلی چیزا تقریبا همیشه باید رو مخ باشن! رو مخ بودن یه سری چیزا همیشه باعث حرکت و پیشرفت آدما میشه. مثلا من قبلنا توی یوتوب ویدیو میذاشتم میگفتم سوالاتتون رو از من نپرسین! من مشق حل کن شما نیستم! الان ولی هر کی سوال میفرسته شده اون بیخیال میشه ولی من بیخیال نمیشم تا حلش کنم! مثلا همین دوره جنگو که توی یوتوب میذارم، هر روز کلی کد میفرستن و من همشون میرن رو مخم! اونقدر فکر میکنم سرشون، اونقدر حرص میخورم و کدها رو عوض میکنم تا بالاخره متوجه میشم که مشکل کجاس. و میدونی چیه؟ هر بار زمان حل کردن این سوالا و مشکلات داره کوتاه تر میشه! رو مخ بودن دانشجوهایی که خطا دارن، داره بهم یاد میده که جنگو رو هر روز مرور کنم و حرکت کنم. به نظرم بیخیال خیلی چیزا نباید شد! عشقی که ارزش داره، کاری که قراره یه روزی تو رو پولدار کنه، زبانی که هر روز باید ده کلمه خوند و حفظ شد، اونی که بیخیال میشه، رها کردن و بیخیالی رو برای موارد بعدی هم به کار میگیره.

آقای ربات
جمعه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۳
11:25
درحال بارگذاری..

پروژه: تجربه جدید UI

توی این روزایی که حالم درهم برهم بود و هزار تا کار داشتم ولی هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم، یه پروژه بهم پیشنهاد شد که UI صفحه اول یه اپلیکیشن رو طراحی کنم. خب من گرافیک هم بلدم ولی تا حالا باهاش درآمد جدی نداشتم و کار آنچنانی نکردم... اما خب قبول کردم و ساختم. اینجا عکسشو گذاشتم به یادگار...

ولی از این کار خوشم اومد! اینکه طرح بزنی، یکی دیگه بیاد کدنویسیش رو بکنه!

آقای ربات
پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۳
23:23
درحال بارگذاری..

خیلی حیف شدیم!

اگر چیزی که جدایمان نکرده مرگ نیست؛ پس خیلی حیف شده‌ایم ... :)

آقای ربات
چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۳
11:55
درحال بارگذاری..

قصه اشک های نریخته

این چند روزی که نبودم، به خاطر مرگ عموم بود.. بله.. عموم بعد از اینکه 30 روز توی کما بود، 19 ام شب زنگ زدن گفتن که فوت شده. تصادف کرده بود و به شکل فجیعی مجروح بود. از خون ریزی داخلی، عفونت و ... بگیر تا شکستگی و.. مامان بزرگم رو که بغل کردم، همه خانوما نگاه میکردن ببینن چطوری گریه میکنم. اما من گریه ام نمیومد.. وقتی گریه ام نیومد همه فکر کردن چقدر قوی ام! اما من همه اشکامو ریختم برا تو، الان اشکام نمیاد. چیکار کنم؟ لابد اینم تقصیر منه؟ امروزم که تشیع جنازه بود، هر چقدر خواستم گریه کنم نشد، مثل بت زهرمار یه گوشه نشسته بودم، فقط و فقط تونستم ادای آدمایی که توی شوک ان رو دربیارم. ببین منه ربات، برای عموم گریه نکردم، ولی شبی که داشتم از شهرت برمیگشتم، کنارت، برای تو، به خاطر تو، گریه کردم.. مدیونی اگر اینو نوشته باشی پای ضعیف بودنم...

امروز فهمیدم با آدما تا وقتی که زنده ان باید مهربون باشی. هیچی ازت کم نمیشه. مهربون باش. مهربون باش تا وقتی که دیگه نبود پشیمون نشی. امروز پشیمونی خیلیا رو دیدم آخه ... میگم .. یعنی منم بمیرم تو پشیمون میشی؟ البته اول باید خبردار بشی! وقتی نه زنگ میزنی نه پیام میدی چطور خبردار شی؟

حالا که شب شده، حالا که برگشتم خونه، دلم میخواد زار بزنم. دلم میخواد سرمو بکنم توی بالشتم و داد بزنم. بازم برای تو. حالم گرفته اس... میخوام برم قرصمو بخورم، قرائت یاسین رو پلی کنم و چشمامو ببندم و پاهامو بکنم توی شکمم. دلم میخواد بمیرم... برای تو...

آقای ربات
سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳
9:51
درحال بارگذاری..

پروژه hate : کامل شده

از اونجایی که بخشی از درآمد من از طریق تولید محتوا هستش. برای تولید محتوا من نیاز به عکس های مختلف دارم که استفاده کنم.. یه مدتی شده بود که فرمت های تصویری .jpe یا .webp یا .avif خیلی زیاد شده بود و تمام عکس ها این فرمت ها رو داشتن و از اونجایی که این فرمت ها رو فوتوشاپ باز نمیکنه من هی مجبور بودم توی سایت های مختلف این تصاویر رو فرمت کنم. این کار زمان زیادی از من میبرد. انقدی که از این فرمت ها (که فکر میکنم توسط گوگل پیشنهاد شدن) متنفر شدم. پس یه اسکریپت hate با پایتون نوشتم تا این کار رو انجام بده.

در مرحله اول فقط webp رو تبدیل میکرد. بعدش بقیه فرمت ها رو هم بهش اضافه کردم.

توی مرحله دوم کاری کردم که این فرمت ها رو تبدیل میکنه، عکس های قبلی رو پاک کنه.

توی مرحله سوم کاری کردم که این عکس ها توی یه پوشه خاص ذخیره بشن.

و در نهایت که مرحله چهارم میشه، کاری کردم وقتی اسکریپت رو اجرا میکنی، هر چی عکس با فرمت های عجیب غریب توی دسکتاپ هست، تبدیل بشن به jpg و توی یه پوشه خاصی ذخیره بشن و همچنین اون پوشه باز بشه!

حالا گوگل خان، بچرخ تا بچرخیم!

لینک اسکریپت رو به زودی میذارم، باید گیت هابم رو یکم سر و سامون بدم و اونجا آپلودش کنم...

آقای ربات
شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳
12:10
درحال بارگذاری..

حالم این روزها حال خوبی نیست...

ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه شنبه ای که قرار بود قوی شروع کنم. پونز از شاهین نجفی رو پلی میکنم توی اسپاتیفای.. همون که میگه حالم این روزا حال خوبی نیست... وبلاگ رو باز میکنم.. چی بنویسم؟ بازم گلایه از تو؟ تکراری شده. بازم افسردگی؟ تکراری شده. روزهای من تکراری شده... هیچوقت فکر نمیکردم سرنوشت کسی که یه نفر رو اینقدر دوست داشت این بشه. سرنوشت کسی که شب و روز تلاش میکرد، با شوق و ذوق تلاش میکرد، تنها بود تو زندگی و تنهایی همه کارا رو خودش انجام میداد. پسری که آرزو و هدف داشت! پسری که ساعت ها به آسمون خیره میشد و ستاره ها رو رصد میکرد. پسری که شب تا صبح بیدار میموند کد میزد تا یه چیز الکی بسازه ولی همون چیز الکی رو خیلی دوسش داشت! ساده میگم... دلم برات تنگ شده و به ساده ترین شکل ممکن منتظرم برگردی.. حساب های بانکی پر، موفقیت های کاری، معروفیت توی یوتوب، هیچکدوم اینا حال خوب کن نیستن .. حتی قرصای دکتر هم دیگه شدن عین مشق شب! فقط باید بنویسم و بخوابم... هیچی حال خوب کن نیست. همه حوصله سر برن. من به طرز احمقانه ای منتظرم برگردی. شک دارم این روزهای سیاه، همیشه سیاه بمونن... اما فقط میخوام سفیدیشون با تو باشه.

آقای ربات
شنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۳
11:50
درحال بارگذاری..

کتاب مقدس ربات‌ها

کتاب مقدس ربات ها فقط یک آیه دارد
از آدم ها، تا حد ممکن دوری کن!

آقای ربات
جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳
12:9
درحال بارگذاری..

آخر هفته و کادوی تولدی که ددی بهم داد.

21 سال پیش، چنین روزی، وقتی صبح بیدار شدم دیدم بابام داره جون میده! دلم میخواد اگر خدایی هست، اگر یه روزی دیدمش، جواب این سوالم رو بده که "چرا یه پسر 5 ساله باید چنین صحنه ای رو ببینه؟ طبق چه عدالتی؟" حالا اگر قرار بود من چنین چیزایی رو تجربه کنم چرا باید اینقدر حافظه ام خوب میبود؟ که هی عذاب بکشم؟ اصلا گور بابای بابایی که رفته! اون مگه به من فکر کرد که من الان بهش فکر کنم؟ بره به جهنم و امیدوارم یه روزی تو جهنم صدای ترکیدن استخون هاشو توی آتیش بشنوم.

بله .. امروز روزی بود که پدرم مرده بود. من هیچ حسی ندارم. خیلی وقته که عکسشم از اتاقم انداختم بیرون. دل من بیشتر از این گرفته بود که آشفته ام. که چرا نمیتونم هیچ برنامه ای رو تا ته برم؟ چرا شنبه شروع میکنم تا دوشنبه خوبم و باز بد میشم؟ دلم میخواد اول هفته ای که فردا باشه رو بهتر شروع کنم ... دلم میخواد پاشم از الان ژورنالم رو شروع کنم به نوشتن ... دلم میخواد بازم خوب باشم ... مثل روزایی که تو بودی... کاش بودی!

آقای ربات
جمعه هجدهم آبان ۱۴۰۳
10:7
درحال بارگذاری..

آرزوهای لمس شده

یه روزی، چیزایی که الان دارم آرزو و رویام بودن و الان هیچ حسی بهشون ندارم!...

آقای ربات
پنجشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۳
12:6
درحال بارگذاری..

گمشده در هفته‌ها

فکر میکنی فراموشت کردم؟ باز از وبلاگ نویسی دست کشیدم؟ نه بابا این دفعه مثل دفعات قبلی نیست.. قول دادم بهت... فقط این روزا یکم مبهم شده. آشفته ام. انگار اون دست نامرئی که همه چی رو کنترل میکنه، دوباره دست گذاشته روی مهره های شطرنج من... اصلا هم خوب بازی نمیکنه!

14 ام تولدم بود! مثل سال های قبلی هیچجا اعلام نکردم. 5 تا فقط تبریک گرفتم! مهم نیستش. من امیدوار بودم تو یه پیامی چیزی بدی. که ندادی. دیگه چه 5 نفر باشه چه 5 هزار نفر... دلم برات تنگ شده! کاش اینقدررر تاریک نبود همه چی. یه روزی فکر میکردم من اگر کامپیوتر خوب داشته باشم. لپ تاپ داشته باشم. کار و شغل مناسب و درآمد مناسب داشته باشم. گوشی گیمینگ داشته باشم. صفحه کلید مکانیکال داشته باشم. یوتوبم به درآمدزایی رسیده باشه. ویولن داشته باشم. خیلی حس خوشبختی میکنم.

حالا به همه چی رسیدم و تو نیستی و نبودنِ تو، یه نیستیِ خیلی بزرگه! فکر کن یه برج 700 طبقه، طبقه اول نداشته باشه! همه ی اون 699 طبقه دیگه هم میریزن..

تراپیستمم این هفته شلوغ بود نتونستم برم پیشش، امیدوارم هفته بعدی بهم تایم بده... فکر کنم اگر به همین منوال بگذره، امسال هم سال تعریفی نخواهد بود. پس هر چی زودتر باید یه جوری خودمو از این باتلاق بکشم بیرون. فکر تو رو که نمیتونم از ذهنم بکشم بیرون، لااقل خودم غرف نشم... باید امسال یه فرقی بکنه.. شاید هنوز دیر نشده باشه...

آقای ربات
چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳
12:23
درحال بارگذاری..

بیا هفته های بعدی شبیه این هفته نباشن!

این هفته هفته خیلی خوبی نبود! ژورنال هم براش ننوشتم! اما بازم از فردا باید برگردم به اون روتین خودم. ژورنال بنویسم، کیک بوکس کار کنم، تولید محتوا روی نظم باشه، به دوره ها برسم و... مهم تر از همه باید درس خوندن برای کنکور رو شروع کنم. خیلی سبک شروع میکنم.. ولی باید واقعی باشه. الان که دارم این متن رو مینویسم دلم خیلی گرفته... اما گور باباش! تا کی؟؟ دلم نمیخواد مثل اون احمقا شم که میگن با چیزای کوچیک باید شاد بود، دلمم نمیخواد به خاطر اینکه همه چی ایده آل نبوده افسرده شم. من فقط میخوام بچسبم به یه روتین زندگی که ساعت 15:32 ظهر یهویی فروپاشی روانی تجربه نکنم. که انقدر سرم شلوغ باشه تنها تایمی که صدای نفس هامو میشنوم شب موقع خواب باشه. من ... احتمالا نباید اینو بنویسم اینجا ولی

من مُردم ولی میخوام زندگی کنم....

آقای ربات
جمعه یازدهم آبان ۱۴۰۳
8:8
درحال بارگذاری..

میشه دست از سرم برداری؟

من دیگه خسته شدم از شنبه شروع کردنا و دوشنبه افسرده شدنا. یخ زدن پاها. پنیک اتک ها. قرص خوردنا. گریه کردنا. کار نتونستن کردنا. میشه دست از سرم برداری؟ من صبحا بیدار میشم به تو فکر میکنم، سر کار به تو فکر میکنم، موقع مسواک زدن به تو فکر میکنم، شب به تو فکر میکنم، عصر به تو فکر میکنم. میشه دست از سرم برداری؟ من چشمامو که میبندم تو رو میبینم. سر میز غذا تو رو میبینم. تو راه پله ها تو رو میبینم. تو خیابون تو رو میبینم. توی اتاقم تو رو میبینم. میشه دست از سرم برداری؟ من دست خودم نیست، من دست خودم نیست هر شب هر روز چکت میکنم. همیشه از تو مینویسم. همیشه به یادتم. چون برای منه گاو، چیزایی که با تو تجربه کردم عادی نبود. نمیخوام دوباره با کس دیگه ای تکرار کنم. عذابم میده فکری که داد میزنه برای تو عادی بوده! عذابم میده فکری که میگه لبخندهای از ته دلت توی عکس پروفایل هات برای کیه! من دست خودم نیست میشه تو دست از سرم برداری؟

آقای ربات
چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳
16:30
درحال بارگذاری..

پروژه پیاده روی بی نهایت : در حد ایده

این پروژه هنوز در حد ایده اس. ایده اصلی اینه که یه برنامه داشته باشیم برای شمارش قدم! ولی به شکل جذاب تر. اینطوری که کاربر وارد اپلیکیشن میشه. یه آدمی رو میبینه در حال قدم زدن. بالاش تعداد قدم ها رو زده. این برنامه باید خیلی دقیق باشه. وقتی توی ماشین هستیم نباید قدم ها رو حساب کنه! یعنی یه جورایی هم باید با لوکیشن گوشی کاربر رو رصد بکنه و هم با تکون خوردن گوشی! چون اگر توی ماشین باشی درسته لوکیشن عوض میشه ولی گوشی ثابته پس نباید جزو قدم ها حساب بشه! حالا یه همچین چیزی...

خلاصه اون آدمی که توی اپلیکیشن در حال قدم زدن هستش، رو به روش یه جاده تاریک باشه. حالا مثلا علی 500 قدم برداشته، امیر 499 قدم، به 500 که رسید علی رو ببینه کنارش! یعنی آدمایی که به قدم های مساوی میرسن کاراکتر خودشون رو توی اپلیکیشن کنار هم ببینن. هر چی آدما بیشتر قدم بردارن، بیشتر جلو میرن و بیشتر تنها میشن توی اپلیکیشن..! یه روزی اینو میسازم :)

آقای ربات
چهارشنبه نهم آبان ۱۴۰۳
12:10
درحال بارگذاری..

آواره رو فقط به بی خونه ها نمیگن که

میدونم خیلی دیگه خسته کننده شده که از افسردگیام بنویسم! ولی وسط افسردگی های امروز داشتم به این فکر میکردم من اصلا چرا اینطوری ام؟ چرا یهویی میریزم؟ و به این نتیجه رسیدم که اون وقتایی که به یه جایی وصل بودم، خیلی حالم بهتر بود. مثلا درس میخوندم به دبیرستان یا دانشگاه یا حتی کنکور وصل بودم! یه وقتی تو بودی و حس نمیکردم که از کل دنیا جدام. میدونی؟ یه نقطه اتصالی بین دنیای سیاه من و دنیای آدما وجود داشت. اما الان دیگه چنین چیزی نیست. در معلق ترین حالت زندگیمم. مثل فیلم جاذبه (Gravity 2013) اونجا که از فضاپیما جدا میشه و کلا توی فضا معلق میمونه و کاری نمیتونه بکنه... آواره رو فقط به بی خونه ها نمیگن که... من الان آواره ام. به هیچ جایی تعلق ندارم. کار میکنم، با یه هدف نامشخص، درس میخونم با یه هدف نامشخص، زندگی میکنم برای چی؟ برای کی؟

آقای ربات
سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳
9:3
درحال بارگذاری..

چرا باید از شکست، ترسید!

خیلی جاها احتمالا دیدی که نوشتن از شکست نترس! یا مثلا تو هیچوقت نمیبازی! یا میبری یا یاد میگیری! من میگم در حدود 87.34521 درصد چرندیاته. چرا؟ چون من واقعا توی یه سری چیزا از شکست میترسم! اینکه به این فکر کنم هیچوقت نتونم برای مامانم زندگی قشنگی درست کنم. اینکه به این فکر کنم هیچوقت قرار نیست بتونم کنکور ارشد توی دانشگاهی که میخوام قبول بشم. اینکه به این فکر کنم هیچوقت نتونم مهاجرت کنم. یا حتی اینکه فکر کنم تو دیگه هیچوقت قرار نیست بیایی! اینجور مواقع حس یه شوالیه وسط یه دشت بزرگ رو دارم که یهویی خودشو میون هزاران کیلو خستگی و تنهایی میبینه، همونجا هم بارون تق تق میخوره به لباس آهنیش.. من از باختن میترسم. از باختن میترسم چون سنم داره میره بالا و دیگه حتی اگر انرژی برای شروع از صفر داشته باشم، وقت برای شروع از صفر ندارم. من از شکست میترسم چون دیدم وقتی به چیزایی که دیر شده بود رسیدم دیگه مزه نداشتن... پس... آره..! به نظرم باید از شکست ترسید!

آقای ربات
سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳
3:23
درحال بارگذاری..

گرُون آپ!

باور میکنی 4 روزه میخوام گریه کنم ولی وقت ندارم! حالم بد میشه میخوام بشینم دو دقیقه در و دیوار اتاق خیره شم، دینگ دینگ صدای آلارم تسک ها رو میشنوم. هی جلسه هی کار هی پروژه های جدید. اونجام که به بی تفاوتی آدما بی تفاوتم! به عشوه های الکی آدما بی تفاوتم. از 20 کیلومتری تظاهرها رو تشخیص میدم. انگار از یه جا به بعد دیگه زندگی شکل یه سری الگو که تکرار میشه! میتونی پیشبینی کنی! مثل الگوریتم های ماشین لرنینگ! اونجام که نامهربونم و از این نامهربونی راضی ام! اونجام که رقم مانده حسابم برام خیلی مهم تر از رقم آدماییه که میخوام کنارم باشن! از نظر من 4 تا آدم حسابی دور و بر آدم باشن بسه. به چشم دیدم که اضافه ها شدن علف هرز و آدم رو کشیدن پایین! من الان اونجام که دلتنگت میشم کنارش کار هم میکنم. دلتنگت میشم کنارش ناهار هم میخورم. دلتنگت میشم کنارش توی جلسه ها هم کلی ایده دارم. دلتنگ میشم کنارش کلاس آنلاین هم برگزار میکنم! من الان اونجام که هزاران راز توی دلم دارم و همونجا خواهند موند. اونجام که حوصله هیچ اضافه کاری رو ندارم... اگر درست حدس زده باشم به این حالت میگن GrownUp

آقای ربات
دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳
23:32
درحال بارگذاری..

سرویس مدرسه

سر کوچه ما یه جوونی سوپرمارکت داره که سال قبل باباش فوت شد. و چون سوپر مارکت نزدیک مدرسه اس، ظهر سوپرمارکت خیلی شلوغ میشه. برای همین من میرم کمکش. بچه های ابتدایی رو میبینم با شور و شوق میدوئن و.. وسط این شلوغیا یه بار یه خانومی رو دیدم که بی قرار جلوی سوپر مارکت به بچه ها نگاه میکرد. آخرشم سوار ماشین شد و رفت! بعدا فهمیدم سرویس مدرسه اس و اون روز هیچکدوم از بچه ها رو پیدا نکرده. روز بعدی 4 تا رو پیدا کرد و پنجمی رو باز هر چی گشت پیدا نکرد! استرس رو میشد توی چشماش خوند! مشخص بود اولین باریه که این کار رو میکنه. الان یک ماهه از شروع مدرسه ها میگذره و اون خانوم هر روز میاد جلوی مغازه با استرس و دقت دنبال بچه ها میگرده.

به این خانوم حسودیم شد! خیلی عمیق غرق شغلشه و مشخصه دوست داره شغلشو و هی سعی میکنه بهتر و بهتر بشه توش! این خیلی چیز بزرگیه. وقتی عظمتش رو میفهمی که از دست بدی! که حس کنی معلقی به هیچی وصل نیستی نمیدونی کجایی آشفته ای ...

آقای ربات
دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳
7:5
درحال بارگذاری..

منه افسرده که چیز جدیدی نیست هوم؟

اون سریال فرندزه که هر بار میبینم، بازم تازگی داره. اینکه از 7 روز هفته، 6 روزش افسرده باشم که دیگه چیز جدیدی نیست. حداقل اینو دیگه من خودم باید خوب بدونم. برای همین امروز نه حس کار کردن بود، نه حس سازماندهی کردن کارها و کلا هیچی... دو تا ویدیو ادیت کردم فقط.. خدا رو شکر جلسه کوئرا هم کنسل شد چون امروز اصلا پتانسیل کار کردن رو نداشتم. نمیدونم.. دلتنگم، آشفته ام، بغض دارم، گیجم، کلی کار دارم، تنهام، یاد بابام میوفتم، یه نفرتی توم عین آتشفشان های در حال فعال شدن هی قل قل میکنه میخواد منفجر بشه. همچنان هم همینطوری ام اما باید و باید بشینم حداقل یه ویدیو از دوره پایتونم رو ضبط کنم. به خودم قول دادم، چالش این هفته ام این باشه که هر روز دو تا کار رو انجام بدم، تولید محتوا و رسیدگی به دوره... اما هنوز ژورنال رو هم ننوشتم... الان که دارم این متن رو مینویسم دست و پامم شل شده.. چند فروپاشی روانی دیگه؟ هوم؟ تو بهم بگو. چند فروپاشی روانی دیگه مونده تا سبز شدن و سبز موندن؟

آقای ربات
یکشنبه ششم آبان ۱۴۰۳
23:32
درحال بارگذاری..

اول هفته ای که عجیب آروم بودم...

ننوشتم تا حالا اینجا... من بعد از یه فروپاشی روانی تصمیم گرفتم یه تجربه جدید شروع کنم که اون یادم بره، حالا اون که یادم نرفت هیچ، کلاس ویولنی که شده تجربه جدید هم داره قاطیش میشه! ولی کلا اول هفته ها عصرش میرم کلاس ویولن و خیلی خوش میگذره. برای چند لحظه هم که شده میگم میخندم و چند ثانیه ای حس تنهایی رو فراموش میکنم (شایدم حس فراموشی رو تنها میذارم!). موقع رفتن راننده اسنپ برداشت گفت "ببخشید من نمیتونم خودمو نگه دارم باید بپرسم! عطری که زدین چیه؟ خیلی بوش خوبه!" یه لبخند ریز زدم گفتم دارک ماسک! ولی خب حس خوبی داد! یه لحظه به این فکر کردم الان این راننده توی سرش چه فکری میکنه؟ ویولن دیده دستم فکر میکنه بچه پولدارم، موهامو بستم فکر میکنه مرفه بی دردم هر شب مهمونی و پارتی، از اونا که هر ماه باباشون بهشون حقوق میده! خخ.. چی بگم!

من همیشه گفتم "برای تک تک چیزایی که داشتم، دارم و خواهم داشت؛ دهنم سرویس شده، میشه و خواهد شد!" این یه خوبی داره.. میدونی؟ اینطوری وقتی یه اتفاقی برات بیوفته نمیزنی به پای خوش شانسی و بخت و اقبال و یا حتی لطف خدا..! تلاش خودت بوده.

از اینا بگذریم، کاش میشد یه نیرویی چیزی داشت که بشه فهمید آدما وقتی باهات صمیمی میشن قصدشون چیه! آخ اگر این قابلیت رو داشتم جلوی خیلی از ضررها و فروپاشی های روانی رو گرفته بودم تا الان! و الانم مسیر درست زندگی رو پیدا میکردم!

میگم...من دست به علامت تعجب و نقطه و این چیزام خیلی خوبه! ولی این چیز خوبی نیست... برای کوئرا که کار میکنم برام یه دوره آموزش بهتر نوشتن گرفتن خخ که یاد بگیرم متن های بهتری بنویسم براشون... حالا یه روز مفصل مینویسم که چی شد من اصلا سر از کوئرا درآوردم...

امشب کلی از کارام مونده، باید دوره ضبط کنم، باید ژورنال بنویسم، باید حواسمو پرت کنم افسرده نشم خخخ...

هووفف..

آقای ربات
شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳
23:32
درحال بارگذاری..

آپدیت

من خیلی ساله وبلاگ مینویسم، از زمانی که تنها صفحه چت، یاهو مسنجر بود و تنها شبکه اجتماعی هم کلوب و فیسبوک! یه مدت ول کردم، یه مدت دوباره شروع کردم، باز ول کردم، باز شروع کردم، هی ول کردم، هی شروع کردم. یکی از تجربیاتی که توی زندگیم داشتم اینه که اگر چیزی رو ول میکنی و دوباره برمیگردی سمتش، دفعه بعدی بیشتر دوستش خواهی داشت! بیشتر قدرش رو میدونی، بیشتر بهت ثابت میشه که اون کار درستی بوده. و خب من باز برگشتم!

احتمالا خیلی از نوشته‌ها (شاید همه) رو پاک کنم. چون الان که داشتم میخوندم هیچکدوم با منی که الانم هیچ شباهتی ندارن. خیلی اتفاقا افتاده که اینجا ننوشتم، خیلی کارا کردم و دارم میکنم، خیلی حس ها دارم، خیلی خاطرات. باید بنویسم همشو ... نمیدونم چرا! فقط بهم حس درستی میده این کار. دلم میخواد بازم مثل قدیم اینجا پر از خواننده بشه، نظر بنویسن، دلم میخواد پشت نوشته ها، پشت نظرات، تنهایی های سیاهمو قایم کنم. دلم میخواد دل آقای ربات رو شاد کنم...

آقای ربات
جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳
23:32
درحال بارگذاری..

پروژه تِک تایم لاین : آپدیت 7 آبان

پروژه تِک تایم لاین روز امروز شروع کردم... اولش میخواستم برای خودم، برای کارم (تولید محتوا) یه تقویم داشته باشم که وقایعی که توی دنیای تکنولوژی و برنامه‌نویسی هست رو نوشته باشه. چیز درست و حسابی پیدا نکردم پس شروع کردم به نوشتن یه تقویم برای خودم توی شیت گوگل. اما دیشب یهویی به ذهنم رسید که خب چرا اینو یه وبسایتش نکنم؟ یه تقویم که هر روز کاربرا بیان، و ببینن امروز چه اتفاقاتی افتاده و...

روز اول (4 آبان):

امروز بارون میبارید. وقتی بارون میباره اینجا خیلی اینترنتش داغون میشه ولی به هر بدبختی که بود به چت جی پی تی گفتم یه UI زد و وصلش کردم به پروژه جنگو و دیتابیس و مدلش رو ساختم، و شروع کردم به وارد کردن تاریخ های مهم... تا الان 40-50 تا مناسبت پیدا کردم که توش گذاشتم ولی خب اگر بتونم امشب باید بیشتر پیدا کنم که برای فردا وارد کنم.

همین نیم ساعت پیش، یهو به ذهنم رسید که برای مناسبت ها خوب میشه اگر یه عکس هم بذارم، پس تنظیماتش رو توی پروژه جنگو ساختم و بخش تصاویر رو هم اضافه کردم.

اوو راستی..! دامنه هم خریدم براش (techtimeline.ir) ولی خب چالش اصلی سرور یا هاستینگ هستش! که فردا یه کاریش میکنم...

روز دوم (5 آبان):

امروز سعی داشتم که یه هاست رایگان جنگو پیدا کنم و پروژه رو روش آپلود کنم اصلا ببینم چنین کاری شدنیه!؟ خب... شدنی بود ولی بسیار سخت! تازه هاست رایگان هم زمان دار بود و خب خیلی دوامی نداره! ولی با کلیت کار آشنا شدم. حالا شاید یه هاست بخرم، یا یه جای بهتری پیدا کنم. ولی خب فعلا باید سایت رو بیشتر پر کنم از مناسبت ها...

روز سوم (6 آبان):

امروز هاست جنگو که خریده بودم رو ارتقا دادم و پروژه ای که از کار افتاده بود دوباره اجرا شد (yay) و همچنین دامنه ای که خریده بودم رو هم تونستم بهش وصل کنم و...

http://techtimeline.ir

این میشه گفت اولین وب اپلیکیشینی که دارم میسازم و منتشر شده به شکل رسمی! فردا تولد بیل گیتس هستش! اگر بتونم ازش یه استوری چیزی میذارم پزشو بدم خخ...

روز چهارم (7 آبان):

امروز تاریخ بالای سایت رو درست کردم! زشته دیگه ... سایت به نوعی یه تقویم هستش بعد تاریخ بالاش یه متن خامه! ولی الان هر روز تاریخ رو میندازه :) تازه پایینش هم یکم خز بازی کردم و اونجا که نوشته طراحی شده توسط آقای ربات، لینکش دادم به وبلاگ خخخ

آقای ربات
جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳
12:11
درحال بارگذاری..