تو فکر یک سقفم
مثل همیشه توی تاریکی نشستم. آتوسا توی تابش خوابیده. تاریکی نمیتونه به نقاشی خواهر زاده ام غلبه کنه. نقاشی من و اونه، کنارش نوشته دایی دوستت دارم! منم تا یه زمانی یه چیزایی رو دوست داشتم! تو رو بیشتر از همه. کامپیوترامو. بارون و باد رو، صفحه کلیدمو، الان دیگه هیچی رو دوست ندارم. از آدما متنفر و گریزونم. تو فکر یک سقفم... صدای فرهاد توی هدفونم پر شده. حالم خوبه؟ نه... اصلا نه... اما توی جواب تراپیستم که گفته "خوبی؟" میگم آره خوبم ممنون و ارسال میکنم براش. یه برنامه نوشتم که قیمت دلار و طلا رو هی رصد میکنه. یهو نوتیف میاد طلا 20 میلیون رو رد کرده! سرمو میذارم رو میز و به محدودیتها فکر میکنم. به این فشارها فکر میکنم. حاضرم همه دار و ندارمو بدم، برگردم به کودکیها. به اونجا که خورشید پشتِ پلکامو گرم میکرد وقتی روی پشت بوم یه بالشت میذاشتم و میخوابیدم! دلم یه خواب عمیق میخواد که توش خواب تو رو ببینم و این خواب تا همیشه طول بکشه. به خانم دکتر پیام میدم چند تا آرامش پین شده بخورم دیگه بیدار نمیشم؟ مینویسمش ولی پاک میکنم. خانم دکتر منو دوست داره پس اذیتش نمیکنم. امشب خیلی آدما و خیلی چیزا اذیتم کردن. دلم میخواد برگردم به قلعه ام...