وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

تو فکر یک سقفم

مثل همیشه توی تاریکی نشستم. آتوسا توی تابش خوابیده. تاریکی نمیتونه به نقاشی خواهر زاده ام غلبه کنه. نقاشی من و اونه، کنارش نوشته دایی دوستت دارم! منم تا یه زمانی یه چیزایی رو دوست داشتم! تو رو بیشتر از همه. کامپیوترامو. بارون و باد رو، صفحه کلیدمو، الان دیگه هیچی رو دوست ندارم. از آدما متنفر و گریزونم. تو فکر یک سقفم... صدای فرهاد توی هدفونم پر شده. حالم خوبه؟ نه... اصلا نه... اما توی جواب تراپیستم که گفته "خوبی؟" میگم آره خوبم ممنون و ارسال میکنم براش. یه برنامه نوشتم که قیمت دلار و طلا رو هی رصد میکنه. یهو نوتیف میاد طلا 20 میلیون رو رد کرده! سرمو میذارم رو میز و به محدودیت‌ها فکر میکنم. به این فشارها فکر میکنم. حاضرم همه دار و ندارمو بدم، برگردم به کودکی‌ها. به اونجا که خورشید پشتِ پلکامو گرم میکرد وقتی روی پشت بوم یه بالشت میذاشتم و میخوابیدم! دلم یه خواب عمیق میخواد که توش خواب تو رو ببینم و این خواب تا همیشه طول بکشه. به خانم دکتر پیام میدم چند تا آرامش پین شده بخورم دیگه بیدار نمیشم؟ مینویسمش ولی پاک میکنم. خانم دکتر منو دوست داره پس اذیتش نمیکنم. امشب خیلی آدما و خیلی چیزا اذیتم کردن. دلم میخواد برگردم به قلعه ام...

آقای ربات
چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴
23:25
درحال بارگذاری..

دوری از هیولا؛ دوری از خیلی چیزا

پشت پرده قایم شده و فکر میکنه نمیبینمش. اما هر وقت سرک میکشه از صفحه خاموش لپ‌تاپ میتونم ببینمش. صداش میکنم "هیولا بیا بیرون، میدونم اونجایی" زندگی به شکل مظلومانه‌ای این روزها گذشته. مثلا من قطعی اینترنت بهم مجبور شد و مظلومانه قبول کردمش مثل تو که رفتی و مجبور شدم نبودنت رو تا اینجا تحمل کنم و مظلومانه قبول کنم، هیولا هم مجبورانه حرفای خانم دکتر رو قبول کرد که "هیولا باید بره، هیولا باید بره، هیولا باید..." خانم دکتر نمیدونه و نمیتونه درک کنه شاه سیاه، هیولا، بانوی قرمز پوش، رها، آبی و تمام اعضای قلعه سیاه مثل اعضای بدنم هستن و دوری از اونا انگار قطع عضو از منه. برای همینم بهش گفتم همشون رفتن و دیگه هیچکس نیست. دروغ گفتم. بعضی وقتا دروغ گفتن آسون تره تا بخوای قانعش اونجایی که تو نشستی پشت سرت بانوی قرمز پوش واستاده و داره پرونده درمانی من رو سرک میکشه. "هیولا بیا بیرون، میدونم اونجایی" دلم میخواد باهاش حرف بزنم. خیلی وقته نزدم. انگار یه قسمتی از وجودم دوست داره حرفای خانم دکتر رو گوش کنه. از این روزهایی که به وبلاگم دسترسی نداشتم چقدر حرف دارم برای نوشتن. خیلیا رو توی یه دفتر کوچیک خاکستری رنگ به شکل تیتر وار نوشتم تا سر فرصت در موردشون بنویسم. از تو کیفم یه سیب قرمز در میارم و میذارم روی میز. نور اتاق میوفته روش و برق میزنه! "هیولا بیا بیرون... بیست و هفت ساله تو با منی! میدونم سیب قرمز رو بیشتر از من دوس داری رفیقِ کچلم...! فراموش کن خانم دکتر چی گفته.. باشه اصلا حرف نزن، بیا سیبتو بخور" بالاخره آقا افتخار میده و میاد میشینه رو صندلی. با پاهاشم میشینه مثل اِل توی انیمه دفترچه مرگ! لاغر شده... میدونم هیولا... به منم خیلی سخت گذشته. نیازی نیست چیزی بگی همه چیو میدونم و میدونم تو هم همه چیو میدونی... هیولا؟ دوستت...

آقای ربات
جمعه سوم بهمن ۱۴۰۴
18:35
درحال بارگذاری..