وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

سطح دسترسی

این روزها دارم یه چیزی رو تست میکنم. اینکه به همه یادآوری بکنم هر جوری که میخوان نمیتونن با من رفتار کنن! مثلا یکی برای تبلیغات پیام داد، نه سلامی نه هیچی... قبلا من براش تبلیغات میزدم و یک هفته بعد پولشو واریز میکرد. اما این دفعه فرق داشت.. مثلا کسایی که برام کار میکنن الان دیگه اشتباهی انجام بدن، باید شعور معذرت خواهی داشته باشن! وگرنه، اخراجن. مثلا اینکه نمیذارم کسی توی دایرکت منو داداش صدا کنه! وقتی حتی منو نمیشناسه. و میدونی چیه؟ این حس خیلی خوبی داره! اینکه به هر کسی یه سطح دسترسی خاص بدی و اجازه ندی از اون بیشتر دسترسی داشته باشه بهت.

آقای ربات
جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳
21:9
درحال بارگذاری..

عاشق برنامه‌نویسی

عمیقا دلم میخواد حس و حال اون روزایی رو داشته باشم که عاشق برنامه‌نویسی بودم! و در عین حال هیچی هم بلد نبودم! فقط عشق میکردم که یه برنامه‌بنویسم که فقط اسممو با سنم چاپ کنه! یا مثلا یاد گرفته بودم با جاوا برنامه gui بنویسم. دو تا تکست باکس گذاشته بودم با یه دکمه. توی تکست باکس ها عدد مینوشتی و اون دکمه رو میزدی، جمع اون دو تا عدد رو بهت نشون میداد! حالا بماند اگر چیزی به جز عدد وارد میکردی اونقدر کامپیوتر هنگ میکرد که باید ریست میکردی تا درست بشه! ...

اما عمیقا دلتنگ اون روزام! اون روزایی که دستاوردهای کوچیک، ذوق‌هایی به اندازه دنیا داشت! روزایی که پشت کامپیوتر بیکار نمینشستم! یه چیزی یاد میگرفتم! مهم نبود چی! حتی شده اسمبلی یاد میگرفتم. روزایی که اینترنت هم نداشتم! میرفتم کافی نت و مجله های کامپیوتری رو دانلود میکردم میریختم فلش و میاوردم توی خونه با لذت کامپیوترها رو نگاه میکردم و مشخصاتشون رو میخوندم! من اون روزا رو باید بیشتر زندگی میکردم...

آقای ربات
جمعه سی ام آذر ۱۴۰۳
19:9
درحال بارگذاری..

سعی کنید تا قبل 25 سالگی، دوست های موندگاری تو زندگی تون بیارین

دارم به این فکر میکنم چقدر بده ها! که یعنی الان هیچکس نیست من این اتفاقات امروز رو براش تعریف کنم. که رفتم تراپیست جدیده، منشیش چطور بود، دکتره چطور بود، مطبش چه شکلی بود. آدم تو این سن لااقل دو تا دوست که واقعا به آدم اهمیت بدن باید داشته باشه. و من الان هیچکسی رو ندارم! پناه آوردم به نوشتن! اما خب با خودم نمیتونم خیلی با شوق و ذوق حرف بزنم. برای همین کوتاه میکنم. من برای سومین بار، رفتم پیش یه تراپیست دیگه. ماجرا رو براش تعریف کردم. هم از دید تو هم از دید خودم. کاملا بی طرفانه. ببین... سومین دکترای روانشناسی. بازم حق رو به من داد. بازم گفت تو بی انصاف بودی...

آقای ربات
چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۳
21:10
درحال بارگذاری..

در میان این همه تاریکی

امروز تایم مشاوره برای مهاجرت داشتم. سوالاتم رو پرسیدم و یه نقشه راه گرفتم. یه چک لیست ساختم و اولیش اینه: 600 میلیون تومان پول نقد! اونم برای شروع! برام سواله که یه نفر توی 26 سالگی یعنی باید به این پول رسیده باشه؟ و سوال دومم اینه که چطوری! من از بچگیم کار کردم و هر چی درآوردم خرج خانواده و زندگی شد... ولش کن! نمیخوام با این فکرها خودمو افسرده تر از اینی که هستم بکنم. از یه طرف دیگه امروز یه حس خیلی گندی نسبت به دوست نماهای زندگیم دارم. اونایی که سین میکنن جواب نمیدن، اونایی که سربسته جواب میدن و میرن، خب مگه مجبورین؟ نمونید. به خدا من تنهایی رو ترجیح میدم به این دوست ها. من اون تراپیستی که به ضرب پول باهام حرف میزنه رو بیشتر دوست دارم تا این مدعی های دروغین.

راستی یکی چند روز پیش بهم پیام داد گفت چقدر قشنگ مینویسی! عجیب بود برام! چون من حامد ابراهیم پور که نیستم! یه ربات ساده ام.

آقای ربات
دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳
21:10
درحال بارگذاری..

دنیایی که قرص ها آدم ها را میخورند!

بذار برات توصیف کنم زندگی کردن با قرصای افسردگی چطوریه. اینطوریه که وقتی زورت به بند آوردن گریه هات نرسید، به بستن پلک هات میرسه و میخوابی. صبح پا میشی میگی امروز با انرژی به همه کارام میرسم، که نوبت به قرص های صبح میرسه. 5 دقیقه بعد از اینکه خوردی دوباره خواب آلودگی های شدید میاد سراغت و گند میزنه به روزت. تا ظهر همش سریال میبینی و چرت میزنی. میدونی کلی کار ریخته سرت ولی نمیتونی انجام بدی و بدتر از اون اینه که نمیدونی چرا..! فقط و فقط یه خوبی که داره اینه که تو رو میبینم که یه گوشه از اتاق نشستی آروم و بدون جیغ جیغ! اگه یادم بره قرصامو بخورم پامیشی اینور اونور میپری دلبری میکنی و من برای فرار از این وضعیت، برای فرار از فکر لحظه هایی که میبوسیدمت، برای فرار از بغل هایی که ناگهانی بهم کادو میدادی، پناه میبرم به قرص. و دقیقا نوبت قرص های عصر صدات تو گوشم میپیچه که گفتی "من مسئول قرص خوردن تو نیستم" پس کی مسئوله قربونت برم؟ انقد ترسو نباش! مسئولیت یه بخش از زندگی رو بالاخره باید گردن بگیری! انقد ترسو بودی که زحمت جنگیدن به خودت ندادی! عوض شدی؟ یا از همون اول هم عوضی بودی؟ ببخشید...رو این کاغذ نوشته عصبانیت از عوارض این قرصاس..بی حوصلگی و بیخیالی و ناراحتی های شدید رو هم باید به عوارضش اضافه کنن. میدونی در اصل من دارم قرص ها رو میخورم ولی انگار قرص ها دارن منو میخورن... تا که یه روزی بالاخره تموم شم!

آقای ربات
دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳
20:10
درحال بارگذاری..

انگار که قلبت پر شیشه خورده باشه

گاهی وقتا میترسم از ادامه زندگی به خاطر شکست خوردنا. با خودم میگم اگر باقیش هم اینطوری باشه چی میشه؟ اگر نتونم برای مامانم چیزایی که دوست داره رو بخرم چی؟ نتونم سفرهای مختلف ببرمش؟ حتی تصور اینکه قرار نباشه دیگه تو رو ببینم کافیه تا من به جهنم ایمان بیارم. هیچکس نیست. توی این دنیای لعنتی هیچکس نیست! تو نیستی، خدا نیست، بابام نیست، عمه ام نیست، دوست هام نیستن. تا حالا توی جنگل نیمه شب گم شدی؟ که فکر کنی الان چیکار کنی؟ کدوم وری بری؟ من الان همونم. دلم میخواد برگردم... برگردم...برگردم...

آقای ربات
دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳
19:11
درحال بارگذاری..

خبر داری؟

تو که تنها امید انقلابی های تاریخی

تو که صد یاغی دلداده در کوه و کمر داری!

تو که سربازهای عاشقت در جنگ ها مُردند

ولی در لشکرت سربازهایی بیشتر داری

تو که در انتظار فتح یک آینده ی خوبی

بگو از حال من در روزهای بد خبر داری؟

ادامه مطلب ..
آقای ربات
دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳
13:57
درحال بارگذاری..

و تکرار گفتن چیزهای تکراری که هر روز تکرارش میکنم

برای فردا نوبت تراپی گرفته بودم، درست قبل کلاس ویولن که به بهانه کلاس ویولن بزنم بیرون و اونجا هم برم. اما خب کلاس ویولنم کنسل شده! حالا باید نوبتی که با هزار منت کشیدن از خانم دکتر گرفته بودم رو کنسل کنم! میترسم بهش پیام بدم خخ ولی خب کلا حس خوبی به این تراپی جدیده ندارم. فقط به خاطر تراپیست الانم که گفت حداقل یک جلسه برو پیشش دارم میرم. وگرنه از تکرار یه سری حرفا متنفرم! خیلی حرفا، خیلی اتفاقات و خیلی آدما رو هی تکرار کنی ارزششون میاد پایین و تو اینو نفهمیدی! بگذریم..

الان موندم برم بهش چی بگم! میدونی وقتی دارم بهش فکر میکنم که بازم باید حرفامو اینطوری شروع کنم "همه چی از بهار 97 شروع شد که ...." حس اینکه تراپیست الان داره تحملم میکنه؟ داره به حرفام میخنده؟ میگه یه ماجرای تکراری دیگه؟ زیر چشمی به ساعت نگاه میکنه که تایمش تموم شد بگه؟ حالمو بد میکنه. تازه الان که باید کنسلش کنم و بندازم یه روز دیگه، احتمالا اعصابشم خورد بشه از دستم! چی بگم..!

آقای ربات
جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳
21:11
درحال بارگذاری..

سلام من از استعاره خوشم میاد.

یکی از عجیب ترین احساسات این روزهای من اینه که دوست دارم با کسی حرف بزنم، اما وقتی حرف میزنم یه هیولایی درونم میگه نباید میگفتی، نباید این رازها رو فاش میکردی! اینجا هم همینطور، الان حس میکنم نباید خیلی چیزا رو میگفتم! برای همین از این به بعد اگر بخوام حرفی بزنم، اونو آغشته به استعاره های فراوان میکنم...

یک هفته دیگه هم رسید به تهش و من هیچ قدمی برای کنکور برنداشتم... منتظر چی ام؟ وقتی میدونم نه حال خوبی میاد نه روز خوبی. هی میگم بیا حداقل از این بدترش نکن. ولی میبینم حالم بدتر از اونیه که جلوی اتفاق بدی رو بتونم بگیرم!

آقای ربات
پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۳
21:12
درحال بارگذاری..

تو مثل یک آواز نامفهوم غمگینی

مُشتی کتاب و فیلم، روی میز تحریر و

یک دست مبل کهنه روی فرشِ ماشینی

همسایه و جشن تولدهای پی در پی

تلویزیون و پخش یک برنامه ی دینی!

ادامه مطلب ..
آقای ربات
چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳
16:23
درحال بارگذاری..

تو را از دست دادم

تو را ازدست دادم، جنگجویی ناتوان بودم

گُمت کردم، غرورِ بی دلیلم کار دستم داد

سیاهی خسته کرد اسب سپیدم را، زمین خوردم

همان آغازِ قصه،لشکر دشمن شکستم داد!


ادامه مطلب ..
آقای ربات
چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۳
16:22
درحال بارگذاری..

دیدی گفتم؟

امروز دوشنبه اس و من هنوز بر اساس اون برنامه که ریختم پیش نرفتم! همینه.. زندگی من همینه ... حالم بهم میخوره از این همه برنامه چیدن و نرسیدن بهش. خسته ام از اینکه اینا رو بندازم گردن تو، خسته ام نبودن بابامو بهانه کنم، خسته ام ... اگر بدونی چه فکرایی تو سرم منو دیوونه کرده... الانم که باید برم کلاس و 1.5 ساعت برای دانشجوم فک بزنم و از برنامه نویسی بگم...

آقای ربات
دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳
21:13
درحال بارگذاری..

آشتی وسط یک روز شلوغ

امروز روز خیلی خیلی خیلی شلوغی بود. صبحش کار و تمرین موسیقی، ظهر حل تمرین و رفع اشکال با دانشجوها، عصرش کلاس ویولن و تراپی و نوبت ارتودنسی، شبش کلاس آنلاین با دانشجو آلمانیم... و الان داره ساعت میشه 1 و تونستم یکم نفس راحت بکشم! حالم گرفته اس.. با اینکه امروز روز بدی نبود! صبحش برنامه زبانم رو خوندم .. الان باید حداقل پاشم یکم از برنامه باکتری رو بخونم ... کلاس ویولنم خیلی خوب بود... ارتودنسی خوب بود...با تراپیستم آشتی کردم! گفت رفتی پیش اون دکتر؟ گفتم نه، گفت میشه خواهش کنم بری؟ داروهات با من، درمانت با اون. خلاصه اون نگاهش که شبیه نگاه توعه، اون موهای فرفریش که شبیه فرفریای توعه، اون گلدون گل وسط میزش که از اون گل هاس که تو دوس داری، همه اینا باعث شد من یه باشه با نیش یکم باز بگم بهش... مثلا رفته بودم بگم داروهامم کم کم قطع کن دیگه نمیخوام بیام... ولی خب بیشتر هم کرد خخخ

آقای ربات
یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳
18:15
درحال بارگذاری..

مرده شور پولو ببره

زنگ زدم به تراپیست جدیده، نوبت گرفتم. مرده شور پولو ببره، این پولا جا اینکه صرف خوشحالی من و تو بشه، ببین خرج چیا میشه! مرده شور تو رو ببرن اصلا با اون پیام های دیشبت. که نشد.. واقعا نشد جلوی خودمو بگیرم و بهت پیام ندم و ممنونم از این جواب هات... برو بابا مرده شور عشقو ببره... میدونم وقتی برم اولین سوالی که میپرسه اینه "آخرین باری که احساس شادی میکردی کِی بود؟" ای مرده شور این سوالا رو ببره، اون طرح‌واره درمانی کوفتی، اون تست تله های زندگی، من اصلا یادم نمیاد آخرین باری که ناراحت نبودم کیِ بوده که بخواد یادم بیاد آخرین بار که شاد بودم کِی بوده. من هیچوقت نمیبخشمت... میدونستی؟ بله بله من گوشم پره از حرفای "رها کن"، "گذر کن و رد شو" برو بابا مرده شور این حرفا رو ببره، تو توی ذهن من همیشه یه نابخشوده میمونی. یه کسی که اطلاع کامل داشت از میزان آوار شدنم، شدت آوار شدنم، و انجامش داد. اینا هیچ! بعدشم اظهار پشیمونی نکرد. همیشه حس میکردم یه قدرت برتری حواسش به من هست. ولی تا الان که دارم مرور میکنم، مرده شور اون قدرت برترو ببره.

آقای ربات
یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳
16:24
درحال بارگذاری..

ربات آنلاینه

از فردا تا کنکور تقریبا 24 هفته وقت دارم. برنامه چیدم، یواش یواش بخونم. اولین باری نیست که برنامه میچینم و میخوام بترکونم. احتمالا آخرین بار هم نباشه. احتمالا بازم ناامید بشم، بی انگیزه بشم، ول کنم، به برنامه نرسم، اما پیله کردن به چیزی، تنها چیزیه که بلدم. پیله کردن به رابطه ای که توی قلب تو مرده ولی توی ذهن من نه. پیله کردن به رویای داروساز شدن. پیله کردن به زندگی توی تهران. من بلد نیستم دست بکشم. منو که میشناسی... بالاخره یه جایی زندگی کوتاه میاد و میشه ...

سعی میکنم این دفعه مصمم تر جلو برم...

آقای ربات
جمعه شانزدهم آذر ۱۴۰۳
20:15
درحال بارگذاری..

صفر

نمیدونم چرا آمار بازدید وبلاگم یهویی صفر شده! هر چند تا مطلبی که این روزا نوشتم هیچ بازدیدی نداشته. حداقل خودم که بازدید میکنم! نمیدونم چرا حساب نمیشه. ولی خب خیلی هم مهم نیست.. اینجام شده تنها جایی که من با تو حرف میزنم. همه بخونن یا نخونن فرقی نداره. مهم اینه تو بخونی... که نمیخونی... راستش تو اگر قرار بود اینجا رو بخونی یا مثلا خیلی پیگیرم باشی که ببینی چیکار میکنم، کجام؟ حالم چطوره و اینا.. به خودم پیام میدادی.. ولی خب من میخوام به گول زدن خودم ادامه بدم. بگم تو پشیمونی که رفتی. که تو برمیگردی. که میایی و همیشگی میشیم. اره میخوام خودمو باز گول بزنم... این همه تو منو گول زدی. حالا نوبت خودمه!

شنبه وقت تراپی دارم... میخوام برم بگم دیگه نمیخوام بیام. میخوام داروهامم قطع کنم کم کم... نه برای اینکه دست کشیدم و رها کردم و یا حتی نه برای اینکه الان حالم بهتره و دیگه نیازی به درمان ندارم. نه.. فقط امیدی به درمان دیگه ندارم. تنها چیزی که میتونه حال منو خوب کنه خود تویِ لعنتی ای که اونقدر خودخواه و بی مسئولیتی که با قلبی که اینقدر گرفتارش کردی اینطوری کردی ... چی بگم..

میخوام پتو بکشم سرم زار بزنم گریه کنم. ولی خب اید حواسم باشه مامان نشنونه... شاید بهتره واستم کلا بخوابه بعد..

آقای ربات
چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳
21:16
درحال بارگذاری..

هیولا کلافه‌اس

نشستم و دارم فکر میکنم. به زندگی که دارم لحظه لحظه گند میزنم توش. به حال بدی که نه خوب میشه، نه تکراری میشه. هر دفعه که فروپاشی روانی تجربه میکنم. هر دفعه که میای جلو چشمم. انگار مثل شب اوله. همون شب که لگد زدم به گیتارم و شکست. که کل بدنم سست شده بود. یخ شده بود. افتادم زمین و داشتم فکر میکردم چی شد؟ از اون موقع به بعد هنوز دارم فکر میکنم و به هیچ جوابی نرسیدم. بهتره بگم به هیچ جواب قانع کننده ای نرسیدم. تو چرا رفتی؟ چرا اومدی که بری؟

آقای ربات
سه شنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۳
16:26
درحال بارگذاری..

احتمال اینکه...

من احتمالِ اینکه تو دوستم بداری را
دوست داشتم.

آقای ربات
دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳
21:17
درحال بارگذاری..

اون لبخند میزنه

سر کلاس، با شور و شوق تدریس میکنه. مثال میزنه. تمرین حل میکنه. حتی میخنده. اونقدر که شاگرداش همه راضی ان تشکر میکنن. اون انگار اوکیه هیچ مشکلی نداره. ولی به محض اینکه کلاسش تموم شد. اون دیگه لبخند نمیزنه. از روی صندلی پامیشه میوفته روی تخت و پاهاشو میکنه تو شکمش. احساس تنهایی. اون حس عجیب گم بودن. یهو تمام فکر و خیالا حمله میکنن بهش. انگار تا آخر کلاس اون بغض رو پشت اون لبخندش نگه داشته بوده. مثل یه سیل میاد.

آقای ربات
دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳
21:17
درحال بارگذاری..

رفیق

توی زندگیم، خیلی از سمت انتخاب دوست، شانس نداشتم. رفیق داشتن و این چیزا همیشه بهم آسیب زده هر چقدرم که اولش خوب باشه. بچه که بودم توی دبستان دوستام با هم دعوا میکردن که کدومشون بهترین دوست منه! توی راهنمایی، توی دبیرستان، توی دانشگاه، یه جورایی حساب کنیم همیشه جزو محبوب ها بودم. اما نمیدونم چرا...چرا من یکی رو انتخاب میکردم برای دوست بودن، بدترین آسیب روانی رو بهم وارد میکرد. یکیش تو! چرا که نه.. تو بولد ترین بهترین بد ترین دوستمی! یه بار اینو داشتم به دکتر میگفتم، گفت یه مشت روانی جمع کردی دور خودت ها..! در اصل اونا باید بیان تراپی..! حالا وقتی که تو رفتی دیگه از رفیق شدن بدم میاد، از دوست شدن بدم میاد. توی غار تنهاییم توی تاریکی به تو فکر میکنم. به آخرین تو. به آخرین رفیقم. مرور میکنم هزاران بار لحظه ها رو. به هزار و یک روش ممکن خودمو عذاب میدم. چرا ؟ چون بهار 97 من تو رو انتخاب کردم برای بهترین و یار ترین رفیقم. اما این بدترین بخش نبود! بدترین بخش اونجا بود که شدی تنها رفیقم..

آقای ربات
دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳
18:18
درحال بارگذاری..

دوام آوردن!

دوام می‌آوریم، چون تنها کاریست که در این ۲۶ سال زندگی یاد گرفته ایم.

آقای ربات
دوشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۳
13:18
درحال بارگذاری..

ویبراسیون

امشب کلاس ویولنم خیلی جالب بود. استادم وقتی دید دارم خوب جلو میرم اول که بهم چند تا کتاب دیگه گفت بخرم تا همزمان پیش ببرم. و امشب گفت جلسه بعدی ویبراسیون رو بهت یاد میدم! من خیلی ذوقش رو دارم... و اولین هنرجویی ام که توی این مدت کم قراره ویبراسیون یاد بگیره! کی به کیه؟ بیا با همین دستاوردهای کوچیک شاد بمونیم...

آقای ربات
یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳
21:19
درحال بارگذاری..

زندگی واقعی ترسناک تر از ترس های ماست

نشستم با خودم در مورد سناریوهایی که توی مغزم میگذره، حرف میزنم. میگم الان اینکه این اتفاق بیوفته، افتاده باشه یا نیوفتاده باشه چه فرقی به شرایط تو میکنه؟ افتاده باشه دیگه تلاش نمیکنی؟ نیوفتاده باشه الان خوشحالی؟ اتفاق بیوفته چی میشه؟ شرایط تو اوکی میشه؟ فرض کنیم قراره اتفاق نیوفته، تو قراره همینطوری بمونی اونم منتظر باشه تا بعدش ببینه شرایط تو چطور میشه؟ شرایط تو اینطوری که داری پیش میری اصلا اوکی نخواهد شد ربات عزیزم. پس بلند شو! یکم به زندگیت واقع بینانه نگاه کن. 26 سال اخیر درسته هر روز بهتر شدی ولی در مجموع خیلی دست آورد بزرگی نداشتی. اما الان اگر بخوای میتونی به دست بیاری. چون 26 ساله خودتو برای این یه سال آماده کردی. کار کن، پس انداز کن، خودتو رشد بده. بعد ببین چطور اتفاق های خوب، یهویی شانسی میوفتن.

آقای ربات
یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳
21:18
درحال بارگذاری..

هنر ظریف بیشعوری

بیشعوری بعضی از آدما رو میبینم، با خودم میگم چطور واقعا؟ این کار رو انجام دادن واقعا هنره! به یکی کمک کنی پروژه دانشگاهش رو انجام بده، تمام سوالات برنامه نویسیشو جواب بدی، خطاها و باگ هاشو رفع کنی، حالا نه که من مونده همین یه دونه دانشجو باشم ولی قول بده دوره تو بخره، بعد توی تخفیف حتی بهش پیام بدی که اگر میخوای اصولی برنامه نویسی رو یاد بگیری، بیا الان ثبت نام کن که قیمت کمتری داره، شماره کارت بگیره و بزنه تمام پیام ها رو پاک کنه! خب چرا..؟!!!؟! مگه اصلا اسلحه گذاشتم سرت که بیا دوره مو بخر؟ حالا اینا هیچ، حداقل یکم شعور داشته باش جلوی کسی که این همه بهت کمک کرده. اینجور آدما رو میبینم دلم میخواد دیگه هیچوقت هیچجای فضای مجازی مهربونی به خرج ندم.

آقای ربات
شنبه دهم آذر ۱۴۰۳
21:19
درحال بارگذاری..

مثل چی غمگینم...

غمگینم...مثل بیدار شدن از خواب ساعت ۱۷:۳۲ توی ۱۴ بهمن. مثل کتری آب جوش روی بخاری که برای خودش داره سوت میزنه. مثل حیاط خالی دبیرستان. مثل شطرنج یه نفره. مثل با کلید در رو باز کردن. مثل خرچ و خرچ صدا دادن برگا. مثل رفتن برق. مثل اینکه نشه گریه کرد. مثل رفتن تو. مثل چشمات. مثل پلی لیست آخرین تو. مثل اینکه دیگه پول داشتن آدمو به ذوق نیازه. مثل خریدن چیزایی که آرزوم بود بدون حس خوشحالی و شوق. مثل حس خلا کوفتی. مثل نبودن بابا. مثل مردن عمه. مثل مردن عمو. مثل مردن بابا بزرگ. مثل لرزش دستام. مثل سردی پاهام. مثل یک روز سه تا قرص. مثل افتادن از چشم تو. مثل.... مثل چی غمگینم...

آقای ربات
شنبه دهم آذر ۱۴۰۳
16:27
درحال بارگذاری..

نید فور اسپید

یادمه بچه که بودم عاشق بازی های کامپیوتری مخصوصا نید فور اسپید بودم. رمز موفق بودنم توی بازی این بود: همیشه فکر میکردم اول نیستم! حتی وقتی که اول بودم... هر وقت به این فکر میکردم که اول نیستم، یا یکی دقیقا پشت سرمه و یه لحظه ترمز کنم ازم میزنه جلو، سعی میکردم به بهترین شکل ممکن رانندگی کنم. همیشه فکر میکردم توی جنگ ام، آرامش هیچوقت برام اول بودن نمیاورد. حالا که بزرگتر شدم، میبینم همون روش قدیمی توی نید فور اسپید رو باید توی زندگی واقعی هم پیاده اش کنم! همیشه فکر کنم یه دقیقه اگر کار نکنم ورشکست میشم! یا هیچوقت فکر نکنم به همه چیزایی که میخواستم رسیدم ... حتی اگر رسیده باشم... میپرسی پس کِی آرامش داشته باشم؟ یه شوالیه وقتی جنگ تموم بشه با شمشیرش چیکار میکنه؟

آقای ربات
پنجشنبه هشتم آذر ۱۴۰۳
23:32
درحال بارگذاری..

نمیدونم دیگه چی کنم...

چشام داره از گریه های صبح میسوزه. نشستم تو مطب که دکتر بیاد. برای مامان.. صبح هم کلی دعوا و غرغر سر اینکه چرا من کار توی بیرون ندارم! من ۳ برابر کار های بیرون درآمد دارم. این جوابم نیست...حالم خوب نیست. باید شروع کنم به پس انداز پول پیش برای خونه...

آقای ربات
چهارشنبه هفتم آذر ۱۴۰۳
23:32
درحال بارگذاری..

افتخار مامان

شاگرد اول شدم، چند تا ساز یاد گرفتم، با کامپیوتر کارایی کردم که هیچکس فکرشو نمیکرد، آدمایی با مدرک مهندسی کامپیوتر نتونستن از کامپیوتر پول در بیارن ولی من تونستم، من شبا بیدار میموندم کدنویسی میکردم که 8 نوبت آمپول برای کرونا مامانم بخرم، من همیشه حواسم به همه چی بود چون بابای عوضیم توی 5 سالگی منو تنها گذاشت، من هیچوقت دنبال خلاف نرفتم، چیزایی دیدم که ازشون هیچی نگفتم که خدا میدونه... من فقط نخواستم هیچوقت دل هیچکسی رو برنجونم. حالا باید تو روی من واسته بگه که چی؟ فلانی رو ببین رفته میوه فروشی شاگرد شده! فلانی رو ببین میره داروخونه کار میکنه! هاه..! من یعنی اینقدر سطحم اومده پایین توی نگاهت؟ منو با کیا مقایسه میکنی؟ واقعا؟ من هر وقت تیغ نزدیک کردم به رگم به اینکه تو تنها میشی فکر کردم... بعد این جواب منه؟ من میخواستم افتخارت باشم مامان. ببخشید که مایه ننگتم. من همه تلاشمو کردم... ببخشید.

آقای ربات
سه شنبه ششم آذر ۱۴۰۳
23:32
درحال بارگذاری..

روز صفر

اوکی! من بیدارم... نمی‌دونم چیکار کنم البته 😬😬 بیشتر از هر چیز دیگه ای دوست دارم بخوابم. کلی هم داشتم کابوس می‌دیدم.. الآنم دلتنگتم... اصلا من برای همینه که صبح ها زود بیدار نمیشم چون هوای اول صبح افسرده ترینم می‌کنه. راستی... اگه سردرد یه آدم یه شخصیت بود، سرمو میکندم میدادم بهش میگفتم بیا همین مال تو فقط برو!

آقای ربات
سه شنبه ششم آذر ۱۴۰۳
6:13
درحال بارگذاری..

سردردهای ارتودنسی

سردردهای ناشی از ارتودنسی هر بار و هر بار دارن بیشتر و شدیدتر میشن. آدمی مثل من که روزی 3 تا قرص میخوره خب بهتره قرصی بیشتر از اون نخوره دیگه.. کسی هم که از این 3 تا قرص خبر نداره. هی میگن مسکن بخور مسکن بخور! منم این بهانه رو میارم که مسکن خوب که نمیکنه! ساکت میکنه و این به ضرر بدنه! امشب کلاس پایتون درم که با این وضع سردرد فکر نکنم بهش برسم.. خوب بود ویدیو یوتوبم رو صبح ادیت کردم وگرنه الان عمرا بتونم پشت سیستم بشینم..

آقای ربات
دوشنبه پنجم آذر ۱۴۰۳
23:32
درحال بارگذاری..