وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

دلخوری یا دل خوردی؟

اون دوستم که تصمیم گرفتم ازش فاصله بگیرم تا اون آدم بهتری بشه (که در موردش نوشته بودم نمیدونم چرا نیست!) امروز پیام داد من عصرش به جواب های سردی که صبح داده بودم فکر میکردم و اومدم آنلاین شم اون سردی رو "ها" کنم گرم شه که خیلی اتفاقی یه جمله اومد جلوی چشمم:

"ارزش نداره دلخوریتو برای کسی بیان کنی که حتی متوجه فاصله‌ای که ازش گرفتی نشده!"

به فکر رفتم... رفتم اون گوشه که از همه جا سیاه تره نشستم. تراپیستم اومد جلو چشمم گفت "به صدای قلبت گوش نکن" شاه سیاه اومد گفت "دارو هم حالتو خوب میکنه ولی چیز خوبی نیست!" هیولا اومد گفت "شبا که نیاز به یه دوست داشتی فقط من بودم! اونا نبودن..." انگار همشون یهویی توی تالار مغزم جلسه گذاشته بودن! پس بستم تلگرام کوفتیو و نشستم ویدیو یوتوب ضبط کردم. اون وسطاش صدای قلبم دیگه داشت مزاحم میشد، پس دلمو خوردم تا دیگه صدا نده. و همه چی حل شد!

آقای ربات
یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳
21:16
درحال بارگذاری..

از توهم بیا بیرون علی

از دیشب این حرف داره تو سرم میچرخه میچرخه میچرخه انگار کل مغزم خالی شده و فقط همین داخلشه. هیولا نشسته کنارم میگه به نظرت اون اینجا رو میخونه؟ نمیدونم شاید میخونه! چون دیشب به یه چیزایی اشاره کرد که... نمیدونم شاید اینم توهمه. اصلا این هیولا که کنارم نشسته توهم نیست؟ تا اینجا که نوشتم دلم میخواد دستمو بذارم رو دکمه پاک کردن و صفحه وبلاگو ببندم. بگم کار من یه چیز دیگس! من اصلا برای چی این چیزا رو باید بنویسم؟ اما دیر شده، هیولا زودتر از من دکمه انتشار مطلب رو زد...

آقای ربات
یکشنبه سی ام دی ۱۴۰۳
12:45
درحال بارگذاری..

یادم رفت یه جای دور از من نشست

نمیدونم چرا سر به هوا شدم! همه چی یادم میره. اون روز که رفتم کلاس ویولن، آرشه یادم رفته بود ببرم! امروز همینطوری زدم بیرون رفتم! بعد یادم اومده عطر نزدم! وسط جاده توی ماشین یادم اومد وای دفتر تراپی رو برنداشتم! همینطوری که داشتم به سوالات مسخره راننده اسنپ که "این ویولونه؟"، "سخته؟"، "چند خریدی؟"، "شهریه کلاست چقدره؟" جواب میدادم، میترسیدم به این فکر کنم دیگه چی رو جا گذاشتم و یه چیز دیگه هم یادم بیاد! رفتم کلاس نشستم نگاهم افتاد به کفاشم دیدم ای وای! کفشام چقدر خاکیه! منی که همیشه کفشام تمیزِ تمیز بود! دیگه نگم که نت ها هم یادم رفته بود! ملودی ها، اتودها یادم رفته بود!

تراپی امشب یکم خشونت بار بود! دکتر گفت از این توهم بیا بیرون. اسم سازت ویولنه نه اون اسمی که انتخاب کردی. اون پیرهن سفیده که میپوشی فقط یه پیرهن سفیده، نه چیز دیگه‌ای. میگفت میگفت میگفت و من گاردمو آورده بودم پایین و اجازه داده بودم این جمله ها بهم بخوره و منو بریزه. چیکار کنم دیگه....

آقای ربات
شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳
21:40
درحال بارگذاری..

توهم کنترل داشتن

یه جایی یه عکسی دیده بودم از یه برگ پول، روش نوشته شده بود که "من یه برگ کاغذم و زندگی تو رو کنترل میکنم" امروز دوباره یادش افتادم. دارم به این فکر میکنم اینکه حس کنم به زندگیم کنترل دارم یه توهمه. پوله که روی زندگی من کنترل داره. پول اگر باشه جلسات تراپی هست، چیزایی که دوست دارم بخرم هست و این حالمو خوب میکنه. پول اگر باشه قسط و قبض های آخر ماه به موقع پرداخت میشن و استرس نیست! پول اگر باشه بقیه روت حساب میکنن، همه تو رو به یه چشم دیگه میبینن و اینطوری اعتماد به نفس هست! پول اگر باشه سفر هست، رابطه هست، دستمال کاغذی برای گریه کردن هست! از مریضی نمیشه فرار کرد اما دنبال خوب شدن باید دوید! پول اگر باشه این دویدنه هست. کنترل داشتن روی زندگی یه توهمه. فقط اونا اینو نمیخوان که بدونی کنترل داشتن روی زندگی یه توهمه!

آقای ربات
شنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۳
21:0
درحال بارگذاری..

همین بس برای من!

برای من همین بس که صبح اولین چیزی که میبینم سازمه! اولین چیزی که دستم بهش میخوره! برای من همین بس که هر روز بغلش میکنم و با آرشه گرون قیمتی که براش خریدم نوازشش میکنم! برای من همین بس که همیشه با لذت تمیزش میکنم! بهش میرسم! برای من همین بس که مطمئنم هیچوقت ترکم نمیکنه! برای من همین بس که هر وقت میرم تراپی، سازمم هست. حالا کسی نمیدونه اسم سازم چیه! خودم که میدونم!

چه میدونم... شایدم دارم خودمو قانع میکنم الکی. شاید توهم قرصای سرماخوردگیه شاید این بدن دردی که 5-6 سال بود به من سر نزده بود به مغزمم زده! ولی برای من همین بس که صدای ویولنم قشنگ ترین صدای دنیاس!

آقای ربات
جمعه بیست و هشتم دی ۱۴۰۳
21:44
درحال بارگذاری..

مدیریت

مدیریت از تو یه نسخه خیلی بهتری میسازه! مدیریته همه چی! اگر پول رو مدیریت کنی، به ثروت میرسی. اگر تغذیه ات رو مدیریت بکنی، به اندام خوب میرسی. اگر زمانت رو مدیریت کنی، زندگیت هدفمندتر خواهد گذشت. اگر درد و دل هاتو مدیریت کنی، پیش آدم اشتباه زیادی خودتو در میون نمیذاری. اگر خوابت رو مدیریت بکنی، شب فکر و خیال نمیکنی و صبح هم خسته نیستی. اگر گریه هاتو مدیریت کنی، آدما تو رو یه آدم ضعیف نخواهند دید.

قطعا که همشو با هم نمیشه جلو برد. اما چندتایی که بیشتر نیازمند مدیریت هستن رو باید و باید انتخاب کنم و انجامشون بدم...

آقای ربات
چهارشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۳
21:50
درحال بارگذاری..

یادم تو را فراموش!

صبح بازم قرصامو یادم رفت بخورم. سر ظهر آلارم رو دیدم! دیگه نخوردمشون.. ببین تو رو خدا...! قرصامو که برای سلامتیمه یادم میره ولی تو رو ... اصلا من میگم یه آدمی دستش قطع بشه، یادش میره دستش قطع شده؟ هیچوقت یادش نمیره. من قلبم قطع شده.... چطوری یادم بره خب....

خوب نیستم، نه توی کار تمرکز دارم نه توی غذا خوردن، نه توی باز کردن گره های هندزفری، نه توی هیچی. فقط دلم میخواد همه زودتر بخوابن من دو زانو بشینم گوشه اتاق و برای منی که از دست رفت. بدم رفت. گریه کنم.

آقای ربات
سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۳
22:18
درحال بارگذاری..

میپرسی چرا؟

بابا یه رفتنه دیگه! تو فکر میکنی فقط تویی کسی که دوستش داشتی رفته؟ شاید تو هم واقعا میپرسی چرا؟ که چرا انگار بمباران هیروشیما رو سر من ریخت وقتی رفتی؟ تو شاید فقط منو از دست دادی! (که خیلی سرتر بودم ازت، خیلی استعداد داشتم و بلا بلا بلا بلا...) ولی من همه چیو از دست دادم! میپرسی چرا؟ چون به خاطر تو من تو روی همه واستاده بودم! چون فکر میکردم تو فرق داری! چون پزتو به همه میدادم! چون قرار بود از تو به مامانم بگم؛ ولی از تو فقط به تراپیستم گفتم! چون رفتنت مثل این بود که دکتر جراح یه تومور از کله در بیاره! و اون جای خالی.... اون جای خالی میدونی که آدمو به کشتن میده! کاش همونطوری که عربی دبیرستان رو یادم رفت؛ تو رو هم یادم میرفت.......

آقای ربات
دوشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۳
22:19
درحال بارگذاری..

مثل حسِ

مثل حسی که بچه بودم مهمونا میرفتن، مثل حس اسباب کشی به خونه جدید و خداحافظی از همسایه ها، مثل حس آخرین روز مدرسه، مثل حس آخرین زنگ پیش دانشگاهی، مثل حس آخرین روز دانشگاه، مثل حس برگشتن از سفر، مثل حس آخرین جلسه کلاس آنلاینم! دقیقا همون کودک بچگیام توم زنده اس و بهت زده داره به رفتنا و تموم شدنا نگاه میکنه. حس خوبی نیست..

آقای ربات
یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳
19:23
درحال بارگذاری..

یاد نگرفتم...

به من یاد ندادن، یا شایدم خودم باید یاد میگرفتم! یاد نگرفتم از لحظه لذت ببرم و الان دارم غصه چند سال بعد رو میخورم وقتی که کسایی که برام عزیزن نیستن! من یاد نگرفتم شکرگزار چیزی که الان هست باشم. همیشه بیشتر و بیشتر خواستم و آخرم گند زدم توش! من یاد نگرفتم برای چیزای کوچیک زندگیم جشن بگیرم! همیشه به دنبال یه جشن بزرگ بودم. همیشه به سخت ترین چیزا فکر میکردم و ترسناک بود، اما وقتی انجامشون میدادم میدیدم که اون کارها ترسناک نبودن! در واقع لذت بخش بودن! چیزی که ترسناک بود بعدش بود. مثلا وقتی رفتیم میدون تیر! من میگفتم وای! یعنی میخوایم اسلحه به دست بشیم؟!!؟ بلد نبودم لذت ببرم! وقتی که اسلحه رو ازم گرفتن غصه ام شروع شد! یا مثلا وقتی میگفتم مسافرت تنهایی خطرناکه! ولی دیدم چقدر کیف میده تنها توی قطار بخوابی و به صدای ریل گوش کنی و از پنجره دویدن خونه ها رو نگاه کنی! اینو وقتی فهمیدم که خیلی دیر شده بود. من تک تک اون لحظه ها استرس داشتم که قراره چی بشه. خب دیدی؟ دیدی چی شد؟ اومدن آسون بود و رفتن سخت! همیشه فکر میکردم 26 سالگیم به لحظه های بهتری سپری میشه! راستش بخشی از مغزم فکر میکرد چیزایی که توی دفتر قدیمیم نوشتم واقعی میشه! که من توی گوگل کار میکنم! همیشه توی ذهنم این بود که یه دوستی خواهم داشت که تمام دقایق زندگیش، با دقایق زندگی من جلو میره و همیشگی! کسی نبود بهم بگه ممکنه چه چیزای تاریکی هم جلوم باشه! من بلد نبودم...

آقای ربات
یکشنبه بیست و سوم دی ۱۴۰۳
19:0
درحال بارگذاری..

میترسم هیولا بیدار شه

من پر از خشمم. میترسم یه روز کنترل مخفی کردن این خشم از دست در بره. همیشه من بودم. همیشه اونی که ساز مخالف میزد، وارد یه جمعی میشد بحث و دعوا راه مینداخت. همیشه به چالش میکشید، نقد میکرد. حالا فکر کن اگر اون خشم کنترل شده درونم هم از دستم در بره چی میشه! فکر کن اون کارامبیت مخفی تو کمرم دیگه مخفی نباشه! فکر کن اون ربات زنگ زده از توش یهو یه ترمیناتور در بیاد! نه... فکرشم ترسناکه! میترسم...

آقای ربات
شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳
19:25
درحال بارگذاری..

حس سقوط چطوریه

امروز روز خیلی سختی بود. با چند نفر بحث کردم. حوصله هیچی نداشتم. به اندازه کافی کار نکردم. بازم انگار اون حس قدیمی برگشته. اون هیولا که هی دم گوشم داد میزنم تو تنهایی تو تنهایی تو تنهایی! اون یکی هیولا از اون طرف داد میزنه زندگیت واستاده! زندگی همه در حرکته! من نیاز به تراپیستم دارم. اما رفته مسافرت. نیاز به یه دوست دارم که باهاش حرف بزنم اما ندارم. دلشوره دارم. هر جای زندگی به نظرم آدم ببینه اگر کاری نکنه شرایط بدتر میشه، میشه اسم اون لحظه رو گذاشت سقوط. و من این روزا همش در حال سقوطم پس خودت حساب کن این ربات اگر بیوفته چند تیکه میشه. دلم برات تنگ شده......

آقای ربات
شنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۳
19:0
درحال بارگذاری..

اینجا آخر دنیاست

اینجا، دقیقا همینجا آخر دنیاست. جایی که از تمام آدم ها بیزاری، آرزوهایت محرک نیستند، هر چه به آینده فکر میکنی چیزی به جز سیاهی نمیبینی، شب‌های غرق غمت غرق در تنهایست، دوستانت فقط برای منفعت‌هایشان تو را میخواهند، روزهایت تکراری در تکرار است، هیچ چیزی برایت لذت ندارد، هر آهنگی تو را از درون میریزد، از جمعه هزار بار میمیری. همینجا.... دقیقا همینجا.. آخر دنیاست.

آقای ربات
جمعه بیست و یکم دی ۱۴۰۳
19:0
درحال بارگذاری..

ترانکوپین

خوردمش... آرامش پین شده رو... درست روزی که تو رو از پین تلگرام در آوردم. خوردمش... خودمو پرت کردم روی رخت خواب... خیره شدم به گوشه اتاق، به جعبه ای که زیر کتاب ها قایم شده... فریدون فرخزاد میخوند "من تنها مى مانم روى ساحل جاى پاهاى تو مانده در گل/بیهوده مى میرد در سینه دل و خبر مى دهد از جدایى/آبى آسمان چه غمگین است قلب من سنگ سخت زمین است/آنچه مانده از عشق فقط این است که تو دیگر هرگز نمى آیى" چی بگم؟ چیکار کنم؟ دیگه چیزی نمونده. به قول خودت "اینقذه" تا رفتن و نبودن من باقی مونده. صدای تیر کشیدن استخونام، جیغ لرزش دستام، غرش اشکایی که میان. به آخرین چیزی که فکر میکنم خوابه ولی میدونم اولین چیزی که اتفاق میوفته خوابه. مثل وقتی که آخرین چیزی که فکر میکردم نبودن تو بود. خوردمش... آرامش پین شده... به خواب میرم و برام مهم نیست فردا صبح باشه یا هنوزم شب.

آقای ربات
پنجشنبه بیستم دی ۱۴۰۳
19:32
درحال بارگذاری..

لیتیوم

برای اینکه با تصور تو راحت تر کنار بیام، یک سال پیش رفتم روانپزشک. قرص خوردن رو شروع کردم. اما وقتی به عقب نگاه میکنم میبینم من درمان نشدم! من فقط با بچه کوچیکا خوش اخلاق ترم. به جوک های مامانم که تعریف میکنه میخندم. گل میبینم تو خیابون نیشم وا میشه. به طعم غذا بیشتر توجه میکنم. این کنار تو هم هستی! تصور تو پاک نشد. من فقط خوشحال تر غمگینم! راستش این بدتره چون دیگه هیچکس اون لایه زیرین غمگین و سیاه رو نمیبینه! شایدم بهتره نمیدونم... فقط خواستم اینجا بنویسم من به خاطر 1000، 2000 قرصی که امسال خوردم. تو رو نمیبخشم.

آقای ربات
پنجشنبه بیستم دی ۱۴۰۳
19:27
درحال بارگذاری..

چرا نیست؟!

امروز یه مسئله سخت برنامه‌نویسی رو حل کردم. توی کلاس دانشجوم کلی از نحو تدریسم تشکر کرد! یه پولی قرار بود برام واریز بشه که شد. اون سبک از عکسایی که دوست دارم رو فهمیدم چی سرچ کنم که بیاد! توی تتریس همش میبردم! هایلایت های جدید و خوشگلتر برای پیج طراحی کردم. ویوو ویدیوهای یوتوبم داره بیشتر میشه. حس میکنم کارها داره درست پیش میره. اما چرا حالم خوب نیست؟ خوب که هیچ، بدترین حالت ممکن هم هست! چرا؟ چی؟ نه... نگو که به خاطر اونه... ببین دیگه تو قول دادی کار به اینجاها کشیده نشه! من همین که ناهار جوجه کباب میخورم حالم بد میشه کافیه! که کرانچی تند میخورم حالم بد میشه کافیه! دیگه پاشو به این چیزا باز نکن... چی؟ باز شده؟.....

آقای ربات
سه شنبه هجدهم دی ۱۴۰۳
19:32
درحال بارگذاری..

هفته ای که به مانند سال بود

بچه که بودم، با دوستم توی یه زمین خاکی، یه بازی ساخته بودیم به اسم جنگ سنگ ها! اینطوری بود که هر کدوم یه سنگ مخصوص داشتیم. نوبتی میزدیم به سنگ همدیگه. هر سنگی که میشکست، اون یکی میبرد! عاشق این بازی بودم! هر چی زور و شبه خشم و شبه عصبانیت داشتم خالی میکردم تو دل سنگ... ولی کار بیهوده ای بود. توی این هفته ای که به مانند سال بود، از یه کار بیهوده دست برداشتم. اما دلم تنگ شده برای انجام دادنش. میدونم بیهوده اس. میدونم شاید ممکنه بازم حالمو بد کنه. اما... اخ نه نه نه! لعنت به تو. منو وسوسه نکن. تو رو خدا... وسوسه ام نکن... بذار حداقل یه چیز داشته باشم برای تراپیست. بگم این کارو کردم! بذار این دو هفته ای که نیست و نمیاد من اینو تمرین کنم.

آقای ربات
دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳
19:33
درحال بارگذاری..

دوباره و دوباره و دوباره

انگار دوباره برگشتم به غار تنهاییم. انگار یه بار دیگه بهم ثابت شد که تیرگیم رو نباید قاطی هر روشنی ای بکنم. اونا هر چقدرم که اولش قشنگ قشنگ حرف بزنن، در آخر ترس از این سیاهی اونا رو طرد میکنه. انگار دوباره منم و شب و قرصام و کامپیوترهام. فردا برم به تراپیستم چی بگم؟ بگم هیچکدوم از کارایی که گفتی رو این هفته انجام ندادم؟ برم کلاس ویولن چیکار کنم؟ بگم تمرینات این هفته رو خیلی نتونستم انجام بدم؟ همیشه موقع زدن این حرفا خودمو میذارم جای فرشته مرگ و تو دلم میگم هه! چه خوش خیاله! دوباره و دوباره و دوباره حرف زدن با خودم شروع شد. هیولاها بیدار شدن. انگار یه خط کد ام، هی از کامنت در میام، هی کامنت میشم...

آقای ربات
شنبه پانزدهم دی ۱۴۰۳
19:33
درحال بارگذاری..

اسمشو میدونی؟

یه نفری رو بخوای بشناسی و در موردش اطلاعات جمع کنی چیکار میکنی؟ اینو توی یکی از کتابهای هک خونده بودم. حدودا 15 سال پیش وقتی نوجوون بودم و توی دنیای شیطنت و خرابکاری و خب البته کنجکاوی توی دنیای کامپیوتر! اصلا چرا باید در مورد یه نفر اطلاعات جمع کنی؟ که بعدا بتونی با اون اطلاعات و ترکیب کردن الگوهای مختلف اطلاعات محرمانه دیگه ای رو پیدا کنی! آدما همیشه همینن. هیچکس نیست که jfgdisfjiosdjrfiowe4rt رو بذاره رمز عبورش! همه یه الگویی دارن. همه یه علایقی دارن، همه یه عددهایی توی ذهنشون هست که با همون رمز ها رو میسازن. پس ...

از اسم شروع میکنیم، بعد فامیلی، بعد تاریخ تولد، بعد علایق، بعد تاریخ های مهم، بعد اخلاقیات! میپرسی اخلاقیات چرا مهمه؟ خیلی مهمه! اگر بدونی اخلاق طرف مقابلت چطوریه، میدونی از کدوم در وارد بشی که مناسب ترین جواب ها رو بگیری! که بیشترین اعتماد طرف رو به خودت جلب کنی! تک تک جملات اون کتاب یادمه... که چطوری از روشنایی وارد تاریک ترین ساید آدما بشیم. هک در واقع اون بود. هک واقعی...

چرا اینو نوشتم؟ چون امروز سعی کردم افسردگیامو هک کنم! اسم هیولاها رو بپرسم، علایقشون رو بدونم، تاریخ تولدشون.. اینکه کِی اولین بار به وجود اومدن رو بدونم... سعی کنم اول از همه باهاشون دوست به نظر بیام. بعدش شاید تازه بفهمم این غم عمیقی که شبا میوفته به جونم، اسمش چیه... اسمشو میدونی؟ نه.. نمیدونیم... کاش اون نوجوون 15-16 ساله هنوز زنده بود و با اون شوق و علایق و حوصله‌ای که داشت به خدمت تک تک این هیولاها میرسید و همشون رو هک میکرد :)

آقای ربات
شنبه پانزدهم دی ۱۴۰۳
12:44
درحال بارگذاری..

انطغام

بی تقاص نخواهد ماند. نمانده. باید تقاصش را پس بدهی. من روزی انتقام خنده هایی که شنیده نشد، موفقیت هایی که حاصل نشد، خواب هایی که نیامد و گریه هایی که بند نیامد، موهایی که سفید شد که ریخته شد، پول هایی که صرف تراپی، روان درمانی شد. انتقام همه چیز را خواهم گرفت! من روزی انتقام کسانی که بعد تو ناراحتشان کردم خواهم گرفت. بی جواب نخواهد ماند. صدای لرز دار پشت گوشی، خواهش هایی که مرا از برج غرورم پرت میکردند پایین، آبی که به بهانه گریه کردن زیر دوش هدر رفت. نه...! بی جواب نخواهد ماند...

آقای ربات
پنجشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۳
19:33
درحال بارگذاری..

بسوزه پدر مهربونی!

نمیگم کم رویی! میگم مهربونی! بسوزه پدر مهربونی که پروژه رو یک هفته اس تحویل دادم ولی از واریز خبری نیست و بهش نمیرم پیام بدم! خب برو بده! بگو ممنون میشم پرداخت رو انجام بدین! چی میشه؟ وقتی دو دقیقه پیامش رو سین نمیکردی که میگفت هزار جور منو استرس میگیره! حالام دندش نرم! بلده خودش انجام بده؟ نه. کسی دیگه با این قیمت انجام میده؟ نه! پس در واقع لطف هم کردی! پس دیگه بیشتر از این لطف نکن بهش.

بهش گفتم! بهش گفتم و از این به بعد تمرین میکنم تا از این رفتارها نبینم.

آقای ربات
چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳
19:34
درحال بارگذاری..

سایه میبینم

نمی‌دونم از چیه. قرصا که تغییر نکردن. ولی چند روزه سایه میبینم. مثلا دیشب حس کردم یکی در اتاقم تا پشت سرم اومد! انقد قوی بود این حس که از صندلی بلند شدم! همش روی در و دیوار میبینمشون. اون حس گند تنهایی این روزا عین یه تیکه الماس میدرخشه. نمی‌فهمم.. کاری نکردم! چرا داره همه چی بدتر و بدتر میشه! نمی‌فهمم... الان چرا اون فروپاشی روانی دوباره اومد سراغم؟ شاید برا اینه که از تکرار بدم میاد، شاید برا اینه که از تکرار بدم میاد، شاید برا اینه که از تکرار بدم میاد.

آقای ربات
سه شنبه یازدهم دی ۱۴۰۳
19:36
درحال بارگذاری..

به یک معجزه نیازمندیم.

به یک معجزه نیازمندیم. به یک خواب عمیق. به کسی که اندازه مدتی نامعلوم به جای ما زندگی کند. به یک معجزه نیازمندیم. به اینکه کدها ناگهانی درست کار کنند. به اینکه چشم از دیدن خسته نشود. دست از نوشتن دست نکشد. لب ها مدرک کارشناسی قهقهه داشته باشند. به یک معجزه نیازمندیم. به اینکه صدای آرمان گرشاسپی باعث گریه نشود. به اینکه اول صبح آبی نباشد. به اینکه پروژه‌ها روزی تمام شوند! به یک معجزه نیازمندیم. شاید کسی به مانند آلوینتا. مثل صدای ویولن استادم. مثل سکوتی در برف. به یک معجزه نیازمندیم... به دور از سیاهی، به دور از سیاهی، به دور از سیاهی.

آقای ربات
دوشنبه دهم دی ۱۴۰۳
19:37
درحال بارگذاری..

آرامشِ پین شده

مثل روز بعد از تموم شدن جنگ. مثل 8 روز بعد از عزای عزیزت. مثل روز بعد از اسباب کشی. مثل روز بعد کنکور. مثل آخرین روز دبیرستان. مثل آخرین روز دانشگاه. مثل اولین روز کار توی اداره. مثل پاک شدن یهویی هارد. مثل بیدار شدن و هیچکس خونه نباشه. مثل رنگ غروب روی دیوار. مثل خش خش برگایی که محکوم شدن به له شدن. مثل پارکی که آدرسش آشناس. مثل گوش دادن به صدای رفتن کلاغا. مثل حسی که بعد از بستن زخم داری. مثل یه آرامش پین شده. ترانکوپین :) خوش اومدی به قلعه سیاه.

آقای ربات
یکشنبه نهم دی ۱۴۰۳
19:38
درحال بارگذاری..

فقط یه ذره

جلسه تراپی امشب خیلی خوب بود. در مورد همه چی صحبت کردیم. اینکه چطور یه سری چیزا مانع کار کردنم میشه و چطور میشه اونا رو برداشت یا کمتر کرد. چیزایی توی دفترم نوشتم که الان یاد نیست در موردشون صحبت کنم. فقط اینکه به شکل خنده داری قراره شروع کنم! اما دکتر میگه این شروع خنده دار قراره نتایج عجیبی داشته باشه. امشب دکتر گفت بلاکت کنم...! شاید این کار رو کردم... فعلا بقیه تکالیفش رو باید انجام بدم...

آقای ربات
شنبه هشتم دی ۱۴۰۳
21:6
درحال بارگذاری..

پول، کار، نیاز

امروز این بهم ثابت شد که هیچوقتِ هیچوقت برای اینکه نیاز به پولی دارم، کاری رو قبول نکنم. شاید بپرسی خب چطوری چنین چیزی ممکنه؟! اول توی یه مدت زمان کوتاهی باید سخت بگذره، باید پس انداز کنی. بعدش فقط برای بیشتر کردن پس انداز یا جبران پول هایی که ازش برمیداری کار کنی. چون وقتی کاری رو قبول میکنی فقط برای اینکه به پولش نیاز داری، ممکنه ندونی کاری رو قبول کردی که نمیتونی انجامش بدی یا سخت میتونی انجامش بدی...

امروز زندگی جورِ دیگه‌ای برام مهم نبود!

آقای ربات
شنبه هشتم دی ۱۴۰۳
20:6
درحال بارگذاری..

اتفاقات بدی داره میوفته

چند روزه یادم میره قرصامو خوردم یا نه؟ بخورم یا نه؟ بخورم دوزش زیاد بشه نکنه بد شه؟ نخورم عوارض ترک یهوییش سراغم بیاد چی؟ اونقدر فکرا پیله میکنن دورمو که میشینم از روزی که رفتم دکتر میشمرم ببینم چند تا خونه از قرصام کم شده. اوضاع همینقدر ترسناکه! ترسناک تر اینکه یادم میره دیشب چیا به کیا گفتم! چیا از کیا شنیدم! ترسناک تر اینکه وسط این همه فراموشی تو همچنان از اینور اتاق میری اونور از اونور اتاق میای اینور! اتفاقات بدی داره میوفته! اگر من یه روزی یادم بره که تو نیستی چی؟ اگر وسط اون لحظه یادم بره که یه سری چیزا یادم میره چی؟ توی یه دنیایی که در ورودیش فراموشیه گیر میوفتم. اگر یادم بره راه برگشت کدوم وریه چی؟ اصلا اگه قدم زدن یادم رفت چی؟ من همین که زندگی رو یادم رفت بسمه...

آقای ربات
پنجشنبه ششم دی ۱۴۰۳
21:7
درحال بارگذاری..

چه کار کنم؟

بارها شُسته ای...نخواهد رفت
ردّ خون من است روی تن ات
نعش یک ببر منقرض شده ام
وسط بیشه زار پیرهن ات

عشق، دور است...بی سرانجام است
قطره ای آب، قبل از اعدام است
گریه ات دام، خنده ات دام است
منطقی نیست دوست داشتن ات!

خاطرات تو را قطار کنم؟
ناسزا بشنوم، فرار کنم؟
تو بگو عشق من! چه کار کنم
با تو و عاشقان بد دهن ات!

با سرانگشت های خسته ی من
مهربان شو کتاب ممنوعه
سهم چشمان بی قرار من است
سطرهای نخوانده ی بدن ات!

صلح کردیم و زنده دفن شدیم
جنگ پیدایمان نخواهد کرد
گرچه از زیر خاک بیرون است
دست سربازهای بی کفن ات...

| حامد ابراهیم پور |

آقای ربات
پنجشنبه ششم دی ۱۴۰۳
13:56
درحال بارگذاری..

هی زمزمه میکنه تو همه چیو تحت کنترل داری

هیچی نیست. هیچی نیست! تو اینم پشت سر میذاری. تو بدتراشو پشت سر گذاشتی! ای بگم چیکار کنه اونی رو که گفت واتس اپ رفع فیلتر شده که تو پاشی بری و عکس اونو ببینی! دلتنگ شدی. میفهمم. تراپیستت چی میگفت؟ اها گفت که هر وقت این حالت ها بهت دست داد از اون لیست کارهایی که دوست داری انجام بدی یکی رو انجام بده. کدومو انجام بدیم؟ موسیقی خوبه؟ بیا یه امتحان بکنیم. دستت چرا نمیشینه رو ساز؟ چرا آرایشش رو نمیگیره؟ وا! نوشته فا چرا میزنی لا! یواش! آرشه رو اونطوری فشار نده! استادت چی گفت؟ گفت برای دوبل نت زدن نیازی نیست آرشه رو فشار بدی. فقط باید جهت مناسب رو پیدا کنی. اصلا ولش کن! داری به اون لحظه فکر میکنی که به روانشناست در مورد اسم سازت میگفتی! این بدترت میکنه. بشین یکم کار کن. یه طرح توی فیگما داری که باید امشب تحویلش بدی! ویدیو دوره پایتونت رو ادیت نکردی! امشب هم باید ویدیو یوتوب بگیری و براش محتوا نداری! خب همه اینا کاره دیگه. یکی رو امتحان کن. ای بابا باز دو دقیقه نشستی پشت سیستم رفتی توی پوشه سریال ها و داری دونات میخوری؟ چرا به شاگردت پیام دادی امشب کلاس کنسله؟ تو که بیکاری! چی؟ نوشتی برق ها رفته؟ کو! برق هست که... آروم باش آروم باش، تو اینم پشت سر میذاری، تو بدتر از اینا رو پشت سر گذاشتی. یادت هست؟ اون شبی که محکم پاتو گذاشتی رو گیتار و شکوندیش. مامانت از توی هال گفت صدای چی بود گفتی کتابام افتاد رو زمین؟ خدایی حالا اون اصلا شبیه صدای کتاب نبود! ولی خب انگار همه باور کردن. بیا آدمایی که اذیتت کردن و بدترین رفتارها رو باهات داشتن رو لیست کنیم اصلا. دلت برا اونا تنگ میشه؟ میخوای برگردن؟ خب پس این چی داره لعنتی! فکر کن یه لحظه! فکر کن چه چیزا که بهت نگفت...! بودن رو گدایی نکن. هیچی نیست هیچی نیست! تو اینم پشت سر میذاری. تو از این بدتراشو پشت سر گذاشتی.

آقای ربات
سه شنبه چهارم دی ۱۴۰۳
21:7
درحال بارگذاری..

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

محمد علی بهمنی

آقای ربات
یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳
13:57
درحال بارگذاری..