وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

نشد و نمیشه

کش آبیه که قرار بود هر وقت یاد افتادم، بکشم تا دستم درد بگیره و دیگه بهت فکر نکنم، گشاد شده بود. در آوردمش و انداختمش توی کشو جعبه ساعت‌هام. از همونجا دستبندی که بهم داده بودی رو برداشتم و دستم کردم. چون نمیشه. نمیشه بهت فکر نکنم. چون تمام مدتی که کش دستم بود، درد کش رو به جون میخریدم ولی به تو فکر میکردم. تسلیم شدم یه جورایی! مثل همون وقت که تسلیم این شدم که تو رفتی و قرار هم نیست بتونم برگردونمت. الانم تسلیم شدم که آقا نمیشه بهت فکر نکرد. نمیشه دلتنگت نشد. نمیشه.. نمیشه از سرم نمیری بیرون! مجبورم اینم بپذیرم. هیولا امروز یه چیز قشنگی گفت! گفت من عین یه شعر بودم ولی تو سواد خوندن نداشتی! :)

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵
0:29
درحال بارگذاری..

29 ام رسید...

سه سال قبل چنین روزی چنین موقعی من توی قطار دراز کشیده بودم بی حرکت که اتوی لباسم خراب نشه! که فردا تو رو دیدم نگی آی چه مرد شلخته‌ایه... دوستام هی زنگ میزدن حالمو بپرسن و بگن به سلامت بری و بیایی... تو پیام میدادی "به سلامت برسی بهم!" عصر معین همینو داشت میخوند:

" همه رفتند کسی با ما نموندش / کسی خط دل مارا نخوندش
همه رفتند ولی این دل مارا / همون که فکر نمی کردیم سوزوندش "

ولو شده بودم کف اتاق و هم به خاطر 29 ام و 30 ام ناراحت بودم و هم به خاطر تموم شدن جام جهانی و هم به خاطر باخت آرژانتین! یه لحظه توی یوتوب پیکه رو دیدم که به شکیرا نگاه نمیکنه موقع اجراش! و داشتم به این فکر میکردم که چقدر غم‌انگیزه از کسی جدا بشی و بعد پشیمون بشی که ازش جدا شدی! ته دلم یکم آرومم میکنه اگر حتی نیم درصد احتمال بدم تو هم چنین حسی رو بعضی وقتا داری! بعد همونطوری که ولو شده بودم کف اتاق و داشتم از افسردگی میمردم، زدم آهنگ بعدی. حدس بزن چی اومد!

" تو رفتی و دلم غمین شد…
قرین آه آتشین شد! از آن شبی که برنگشتی… "

رفتم تو کانال دونفره‌مون زدم 2025 زدم 2024 و زدم 2023 تازه فهمیدم اوو... یعنی واقعا سه سال از اون روز گذشته؟ چیزایی که برام نوشتی رو خوندم، صداتو مرور کردم، عکسایی که 30 ام گرفتیم با هم رو دیدم. اشکام ولی نمیومد... به خانوم دکتر پیام دادم میشه از قرص شب، امشب دو تا بخورم؟ گفت بخور...

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵
0:15
درحال بارگذاری..

وقتی آرژانتین گل زد!

صدای انفجار اومد و همه رفتن بیرون ببینن چه خبره. منم موبایل به دست رفتم بیرون. همه نشسته بودن توی کوچه، منم یه گوشه داشتم فوتبال میدیدم! آرژانتین و انگلیس، انگلیس با یه گل جلو بود و افسرده بودم! یه لحظه مسی پاس داد به انزو فرناندز و انزو فرناندز شوت زد و گل! نمیدونم چی شد! یه لحظه انقد خوشحال شدم که پریدم هوا و داد زدم گلللل! یهو دیدم همه ترسیدن و دارن منو نگاه میکنن! همونو پاشدم اومدم خونه و باقی خوشحالیمو توی خونه خالی کردم! بیشتر از خوشحالی برای گل میدونی از چی حالم خوش بود؟ از اینکه تونستم خوشحالیمو بروز بدم! از وقتی تو رفتی و قرصای افسردگی اومدن، انگار یه لایه گرد و خاک عمیق روی تمام احساساتم نشسته بود. گریه، شادی، هیجان، ترس همه چی... ولی اون شب یه جور دیگه شد :)

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵
21:15
درحال بارگذاری..

کش مو

امروز حس عجیبی داشتم از اینکه خودم رفتم کش مو خریدم! توی این سه سالی که نیستی من از کش‌هایی که تو بهم داده بودی استفاده کردم. ولی امروز دیگه بلااستفاده شده بودن واقعا و مجبور شدم رفتم خودم کش مو خریدم! حس عجیبی بود. حس غریبی بود. یادم اومد که هر شب از مقدار موهام که بلند شده عکس میدادم و ذوق میکردی و قربون صدقه‌ام میرفتی! نمیدونستم یه روزی این موهای بلند قراره طناب دار بشن و بیوفتن تو گردنم! ولش! دارم حس میکنم زیادی دارم همه چیو میندازم گردنِ تو. تو گفتی موهامو بلند کنم، منم کردم. خیلی وقتا به سرم میزنه برم از ته موهامو بزنم تا دیگه منو یادِ تو نندازن. ولی گاهی اوقات زخم، آخرین چیزیه که از یه "عزیزی" داریم و من این زخم‌ها رو خیلی دوست دارم...

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵
0:37
درحال بارگذاری..

جام جهانی

من قدیما خیلی فوتبالی بودم! منظورم بین سال 2006 تا 2013 هستش! بعدش دیگه از فوتبال فاصله گرفتم. اما چند شب هستش که دارم جام جهانی نگاه میکنم و راستش بهش اعتیاد پیدا کردم! هی میگم کاش از اولش دیده بودم! بازیکنای کمی رو میشناسم ولی بیشتر نگاه میکنم تا حواسم پرت بشه. از دلتنگی، از ددلاین‌ها، از پروژه‌ها، از آینده. نگاه میکنم که حواسم پرت شه... از هر چیزی که توی این روزا داره اتفاق میوفته یا اتفاق نمیوفته. خسته شدم از فکر کردن از نگران بودن از جنگیدن از ترسیدن از تلاش کردن. خسته شدم...

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵
23:54
درحال بارگذاری..

جوری که دلتنگتم

یه جوری ناراحتم انگار همین دیروز بود که رفتی و یه جوری دلتنگتم انگار میلیون‌ها سال از اون روز میگذره...! و حالا اینجام، توی خطرناک‌ترین ماهِ سال! تیر... هیچوقت یادم نمیره سیِ تیرِ قبلی رو که در به در خیابون عطار رو بالا پایین میکردم که داروهامو پیدا کنم. توی مغزم همش صدای تو پخش میشد که گفته بودی "من مسئول قرص خوردنِ تو نیستم خب؟" و چشمام عین آتشفشانی بود که میخواست فوران کنه ولی نمیتونست. میخواستم گریه کنم ولی نمیتونستم. شایدم گریه میکردم ولی به داخل! هیولا میگه برو یه سیم کارت بخر، سیِ تیر بهش زنگ بزن فقط صدای "الو" گفتنش رو لااقل بشنو! ولی خب سیِ تیر یکم تابلوعه. شاید یه روز رندوم این کار رو بکنم... آدم وقتی دلتنگه، کارای احمقانه زیاد میکنه!

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵
23:26
درحال بارگذاری..

ذهن خیالباف عزیزم

یکی از چیزای عجیب در مورد من اینه که گاهی وقتا یه سری تصاویر یا اگر بشه گفت ویدیو! در قالب یک لحظه خاص از جلوی چشم من رد میشه. خیلی چیزا رو به سرعت میبینم مثلا شاید اون لحظه نیم ساعت طول میکشه ولی کل این لحظه رو توی 3 ثانیه میبینم و یهو به خودم میام میبینم یه جا نشستم! اصلا یادم نمیاد که چقدر توی فکر بودم! و عجیب‌تر اینکه خیلی وقتا این لحظه‌ها واقعی میشه! برای همین سعی میکنم جدی بگیرمشون. اما خب...
امروز تو تاکسی نشسته بودم، یه جاده خیلی قشنگ رو داشتیم تا تهش میرفتیم. یهو اون حالت خاص بهم دست داد، تو زنگ زدی، من دستم بند بود، عصر زنگ زدم و گفتم "خواستم ببینم کاری داشتی یا دستت اشتباهی خورده رو شماره من؟" و میخندی و میگی "اووو با تیکه شروع کردی؟ بییی تربیت!" و من میخندم و میگم "نه..." بعد که یه سکوت بینمون میخواد فاصله بندازه که یهو میگم "خب حالا حالتو بپرسم؟" و شروع میکنی به حرف زدن انگار که هیچی نشده! و منم گوش میکنم بهت انگار نه انگار که زخمی رو تنم هست که خونِ روش مزه تلخی‌های تو رو بده.. :)
وقتی به خودم اومدم دیدم نیشم بازه و دارم به آخر جاده نگاه میکنم. حتی خیال این لحظه هم حالمو عوض میکنه :)

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵
1:27
درحال بارگذاری..

در بی تو ترین نقطه‌ی من

بعد از یه پیاده‌روی تقریبا طولانی و فکر کردنِ زیاد به تو، اسنپ گرفتم برگردم خونه. خدا خدا میکردم راننده‌اش از اینا باشه که حرفی نمیزنن تا بتونم پنجره رو بدم پایین و باد بخوره به صورتم و چشمامو ببندم و به هیچی فکر نکنم. وقتی رسید نشستم و کمربندم رو بستم، کیس ویولنم رو گذاشتم روی پاهام. هیولا نشست صندلی پشتی. هیولا میدونه روی سازم اسم تو رو گذاشتم! و میدونه وقتی بغلش میکنم چه حسی دارم! خوشبختانه راننده از اون کم حرفا بود ولی.. آخ.. یه موزیکی پلی کرد تا حالا نشنیده بودمش ولی از همون ملودی اولیه‌اش من غرق شدم توش و متنش...

"مثل برگی که داره می برتش باد
مثل افسانه تلخی که همه بردنش از یاد
دارم از یاد تو میرم
دارم از یاد تو میرم
مثل برگی که جوونه می زنه فصل بهار
مثل حرفی که می مونه تو سینه به انتظار
تو همیشه زنده در یاد منی
غزلی تازه برای گفتنی
ای قشنگترین قصه تو کتاب عاشقانه
ای همیشه حرف تازه واسه گفتن ترانه
مثل برگی که داره می برتش باد
مثل افسانه تلخی که همه بردنش از یاد
دارم از یاد تو میرم
دارم از یاد تو میرم
قصه ما صحبت خاطره و خواب نبود
قصه زندگی حباب رو آب نبود
قصه ما قصه ای بود که می شد همیشه خوندش
قصه ای که یک نفر نشست یک بار خوند و سوزوندش"

میدونی؟ مُردم... باز مُردم... اونقدر این موزیک تو سرم تکرار شد که تا رسیدم خونه دانلودش کردم. ولی اونطوری که توی ماشین توی اون حال و هوا و همراهی راننده‌اش توی بعضی‌ جاها پلی شده بود بیشتر کیف میداد. حالا توی خلوتم گوش میدم. آتوسا خوابیده، هیولا خوابیده، من رو به روی صفحه ترمینال لپ تاپمم و دارم فکر میکنم الان میشه گفت در "بی تو" ترین نقطه زندگیمم. دیگه نمیگم کاش بودی، میگم دارم از یاد تو میرم و کاری از دستمم برنمیاد...

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵
0:20
درحال بارگذاری..

تجربه‌های غیرضروری

یه سری اتفاقات توی زندگی ما ممکنه بیوفته که بگیم "تجربه شد" خیلی وقتا این تجربه‌ها به درد میخورن. مثلا کمترین استفاده‌ای که میشه ازشون کرد اینه که توی یه جمع حرف بزنی! یا به یکی مشاوره بدی. مثلا سرت کلاه بره توی یه معامله‌ای، برای بعدا هم به دردت میخوره که دیگه سرت کلاه نره! (حداقل به اون روشِ قبلی) اما دارم به این فکر میکنم تجربه اینکه چطوری از یه جوجه محافظت کنیم که گربه نخوره، به چه دردی میخوره؟ جوجه خورده شد. من که نمیخوام مرغداری راه بندازم که اون تجربه به دردم بخوره برای جوجه‌های بعدی. یا مثلا روی یکی حساب باز میکنی و همش نقشه بر آب میشه. این تجربه آدمِ اشتباه به چه دردی میخوره وقتی روحِ آدم اونقدری آسیب میبینه که دیگه آدمای دیگه رو نمیتونه ازشون نترسه. به نظرم بعضی تجربه‌ها غیر ضروری‌ان. یه شعری هست یه جاش میگه: "گرچه آب رفته باز آيد به رود / ماهی بيچاره اما مرده بود"

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵
23:15
درحال بارگذاری..

صفحه مانیتور

آخرین پیامت توی اینستاگرام اینه: "توی تاریکی به صفحه مانیتور زل نزن چشمات ضعیف میشن" به هیولا میگم "به نظرت واقعا نگران بود یا تظاهر میکرد؟" هیولا یکم صفحه چت رو بالا پایین میکنه و میگه "از یه پیام که نمیشه فهمید ولی از چیزایی که توی این هفت سال دیدم داشت باورم میشد که واقعا اهمیت میده بهت." تو دلم به طعنه میگم "مرسی از امیدی که دادی!" البته من دیگه دنبال امید نیستم. هی کارت تاروت نمیچینم که تحلیلش این باشه که "آره برمیگردی و..." دوازده روز و سیزده ساعته که پروفایل‌هاتو چک نکردم. اما میدونی بدیش چیه؟ بدیش اینه که اگر بخوام حواسم باشه همه این کارها رو انجام ندم، در واقع انگار دارم همش به تو فکر میکنم. من دلم برات تنگ شده. هیولا میگه اینو ننویس جای این جمله اینجا نیست! ولش! هیولا چی از دلتنگی میدونه؟ من، دلم، برات، تنگ، شده. خیلی زیاد. هنوز با تمام بدی‌هات، تظاهرهات، تلخی‌هات، سردی‌هات، تو رو به تمام دنیا ترجیح میدم. هیولا حرفِ خانوم دکتر رو تکرار میکنه: "گاوی!" صفحه وبلاگ رو میبندم و توی تاریکی زل میزنم به صفحه مانیتور...

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵
23:15
درحال بارگذاری..

دارک مود

دارک مود اختراع شد تا شب سفیدی صفحه اذیت نکنه و مورد مهم تر اینکه هنوزم بتونیم نوشته های وبسایت رو بخونیم! دارک مودی که اینجا نوشتم مورد اول رو داره ولی دومی رو فکر نکنم! عین زندگی خودمه! تاریک! هیچی رو نمیشه دید! همینطوری شانسی روی یه دکمه ای کلیک میکنی و مشخص نیست تو رو به کجا میبره! باید یه شب بشینم درستش کنم. با اینکه سواد درست حسابی هم از فرانت اند ندارم.... دارک مود اینجا رو منظورمه! دارکی زندگی خودمو دیگه کاری از دستم بر نمیاد! تو که بودی خیلی برنامه ها برای این سیاهی ها داشتم. اما الان سیاهی ها رو بزنم کنار که چی شه مثلا؟ من حتی یه وقتا که میرم بیرون، عینک نمیزنم که آدما رو نبینم!
*پسرِ گوگولیت باخته صورتشو / نمیاد بیرون که نبینن غمشو... *
روز کاریِ سختی داشتم! دارم چرندیات سر هم میکنم... خیلی خسته ام و با این حال هنوز نباید بخوابم چون اون کارها هنوز تموم نشدن... کاش هیولا برنامه نویسی بلد بود، من میخوابیدم اون کد مینوشت...!

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵
23:13
درحال بارگذاری..

تاثیر رفیقِ خوب

از وقتی که تو رفتی، از همه آدما فاصله گرفتم. ازشون میترسیدم. بیزار بودم از صحبت کردن باهاشون. فکر میکردم همه میخوان بهم آسیب بزنن. از طرفی فکر میکردم عه همه آدما زندگیاشون چه باحاله و در جریانه و من اینطوری راکد موندم. با این فکرها حسابی تا دلت بخواد حالمو بد کردم. از طرفی وقتی بی معرفتی دوستایی که داشتم رو هم دیدم دیگه دلم واقعا سیاه شد! اما به تازگی و به شکل تصادفی با کسانی آشنا شدم که اهمیت دادنشون رو میتونم حس کنم! میتونم باهاشون حرف بزنم و گوش کنن و از حرفاشون چیزایی که میگن رو باور کنم! همین رد و بدل کردن اطلاعاتِ به ظاهر ساده، این روزهای منو خوب‌تر کرده... *با اینکه روزای خوبی نیست!*

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵
23:10
درحال بارگذاری..

سیب برای سلامتی خیلی خوبه!

باد میاد! باد خیلی خوبه. بادی که صدا داره، زوزه میکشه بهم آرامش میده! پشتِ به پنجره و رو به روی صفحه ترمینال و کدنویسی نشستم، از روی لپ‌تاپی که سریال توش پخش میشه میتونم پرده پشت سرم رو ببینم. هیولا پشتش قایم شده. از وقتی خانوم دکتر گفته باید قلعه سیاه بیای بیرون و هیولا و شاه سیاه و بانوی قرمز پوش و آبی و... رو رها کنی، هیولا یکم باهام تو قیافه‌اس! تو خیابون با فاصله ازم راه میره! شبا پشت پنجره میشینه. سیب‌هاشو از سیب‌های من جدا کرده. چی بگم! هر کاری دوست داری بکن هیولا! این هفته توی اتاق درمان خانوم دکتر وقتی گفت "دیدی تونستی از قلعه بیای بیرون و هیولا و ... رو فراموش کنی؟" منم گفتم "آره..." هیولا تکیه داده بود به صندلی خانوم دکتر و گفت "هه!" یکم خنده‌ام گرفت! امیدوارم خانوم دکتر نفهمیده باشه برای یه لحظه به صورت هیولا که بالا سر خانوم دکتر بود نگاه کردم. بگذریم. چی داشتم میگفتم؟ آها باد... نمیدونم چرا ولی باد بهم خیلی آرامش میده. اگر خیلی دقت کنی، توی باد میتونی صدایِ تمام آدمایی که دوست داری رو گوش کنی! توی سریالی که داره پخش میشه یه جا میگه "اگه روزی یه سیب بخوری دیگه لازم نیست دکتر بری!" هیولا از پشتِ پنجره میگه "راست میگه! سیب برای سلامتی خیلی خوبه!" بهش نمیگم ولی کاش از پشت پنجره بیاد بیرون و بتونم بغلش کنم!...

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵
23:8
درحال بارگذاری..

دلتنگی برای عمو

دلم برات تنگ شده! دلم میخواد زمان برگرده عقب و تمام لحظاتی که باهات قهر بودم، کینه به دل داشتم، میخواستم ازت دور بمونم رو بیام باهات بریم کوه! یا نه اصلا بشینم تو مغازه‌ات دو کلمه باهات حرف بزنم. اصلا بگم هر وقت رفتی برای مغازه‌ات لوازم بیاری به منم بگو با هم بریم کمکت کنم. یا هر وقت میخواستی بیای برات یه نرم‌افزاری رو نصب کنم، خودمو قایم نمیکردم که بگم نیستم و کار دارم و... الان دارم میفهمم که "خیلی زود، دیر شدن" یعنی چی! تا به خودم اومدم دیدم باید از لحظاتی که پیشت بودم نهایت استفاده رو میکردم، یکی زد رو شونه‌ام و گفت "به چی فکر میکنی دو ساعته؟ بریم؟" و گفتم "هیچی... آره بریم" و همونطوری که به تاریخِ رفتنت خیره شده بودم، یه فاتحه دیگه برات خوندم...

این پست در بلاگیفای: http://blogify.ir/s/eyvhdb/

آقای ربات
جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵
0:4
درحال بارگذاری..

مرتب‌سازی فایل‌ها و...

من توی دنیای کامپیوتر آدم مرتبی‌ام. تمام فایل‌ها برچسب میخورن، مرتب میشن، توی پوشه‌های مخصوص قرار میگیرن. هر چند هفته یک بار این پروسه مرتب‌سازی رو انجام میدم. بهم آرامش میده. این مرتب‌سازی رو توی مواقعی مثل الان که اینترنتی نیست که شبا سرم رو گرم کنم باهاش، بیشتر انجام میدم و این چند هفته فایل‌های چند سال اخیر که همینطوری مونده بود رو داشتم چک میکردم که به یه چیز ناراحت کننده‌ای رسیدم! اینکه هر چی سال‌ها میومد جلوتر فایل‌های مرتبط به تو هی کمتر و کمتر میشد. اولا پوشه‌ها پر بود از عکس‌های تو، اسکرین شات‌های چت‌هامون، ویس‌های تو و اینا هی کمتر و کمتر شد تا الان که توی این پوشه‌ای که هستم اثری از تو نیست..! یاد یه جمله ای افتادم:
"روزی آخرین کسی که مرا میشناخت خواهد مرد و خاطرات من به کلی فراموش خواهند شد!"
غم عجیبی داره این جمله... یک روز هم من آخرین فایلی که به تو ربط داره رو توی پوشه تو قرار میدم و برای همیشه پوشه تو رمزنگاری میشه و میره یه جای عمیق توی کامپیوترم... ولی خب کی میدونه؟ شاید برگشتی و دوباره این پوشه رو از رمز درآوردیم و نشستیم به چت های قدیمی و لفظ قلم حرف زدنامون هر هر خندیدیم :))))

آقای ربات
سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۵
10:58
درحال بارگذاری..

شام نمی‌خورم تا تو بیای

وقتی ماشین داره زیر نور ماه حرکت میکنه، من به موزیکی که پخش شده گوش نمیکنم. صدای تو رو یادم میارم. که هر روز صبح به صبح بیدار میشدی منو بیدار میکردی میدونستم برات سخته حرف بزنی یا زنگ بزنی. زیر پتو با صدای کم میگفتی "سلام صبحت بخیر آقا، روز خوبی داشته باشی" مغزِ لعنتیِ من قابلیت اینو داره که این جمله رو با صدای تو با وضوح کامل توی سرم پخش کنه! تکیه میدم به صندلی، شیشه رو تا نصفه میدم پایین و دستمو درمیارم توی باد رها میشه. اینکه از همین مغزم یادش میاد که همینطوری سرت رو نوازش میکردم چیز خیلی خاصی نیست! بدتر از اون اینه که یه سناریو میسازه که الان زنگ میزنی بهم و میگم تو راهم دارم میام، بعد میگی "شام نمیخورم تا تو بیای" حسش میکنم... خیلی زیادی حسش میکنم... یه چیز درست نیست! این ذهنِ خیال سازِ لعنتی یا به قول خانم دکتر "خلاق" نباید توی سر کسی میبود که چنین سرنوشتی داره. اشکی که نیومده رو پاک میکنم و چشمامو میذارم رو هم. رهام کن. یه لحظه رهام کن. یه روز که نه. یه ساعت تو ذهن من نباش. میشه؟ بخدا که نمیشه... چنگ میزنم به گذشته چون حالم بی تو، حال تعریف کردنی نیست... کاش واقعا شام نخوری تا بیام...

آقای ربات
جمعه پانزدهم اسفند ۱۴۰۴
0:3
درحال بارگذاری..

زده‌شدگی

نور گوشی رو میذارم تو کمترین حالتش و میوفتم رو تشک. هیولا میگه چیه؟ میگم هیچی چشمام اذیت می‌کنه. میگه کمتر گریه میکردی خب! میگم تو هم اگه سال به سال اشکت میومد و نمی‌دونستی دوباره کی امکان داره بتونی گریه کنی، برای همه چی گریه میکردی! میگه اگه حالت بده میخوای برگردیم به قلعه؟ سکوت میکنم. بعد از یکم ور رفتن با گوشی، میگم هیولا؟ میدونی چیه؟ من حس میکنم از همه چی زده شدم. نه چیزی خوشحالم می‌کنه نه چیزی ناراحتم می‌کنه! خیلیا فکر می‌کنن این خوبه که چیزی ناراحتم نمیکنه! در واقع می‌کنه. خیلی هم می‌کنه. فقط راه ابراز کردنش رو دیگه یاد ندارم. یاد داشته باشم هم در اختیار ندارم! میفهمی چی میگم؟ اینکه نمیتونم وقتی که باید ناراحت یا شاد باشم، اون حس رو بروز بدم خیلی خیلی ناراحت میشم. ولش کن! نمیتونم درست توضیح بدم هیولا... دلم برای قلعه تنگ شده...
آقای ربات
دوشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۴
1:2
درحال بارگذاری..

به روش‌هایی که تو را کُشتم..!

وقتی دیدم نمیتونم با نبودنت کنار بیام. وقتی دیدم دوز قرص‌ها دیگه عادی شده. وقتی افکار مزاحم از تصور تو با بقیه من رو خاک کرد. شروع کردم به ساختن سناریوهای مختلف از کشته شدن تو! چون دیدم تحمل غم مردن تو، خیلی راحت‌تر از مردن خودمه وقتی تو دور از قبر من واستادی و داری میخندی! یه بار تصور کردم همتون توی راه مسافرت تصادف کردید و مردید! یه بار تصور کردم خودکشی کردی! یه بار حتی تصور کردم اون روز که سوار مترو شدیم، مترو از مسیرش خارج شده و هر دو با هم مردیم! ولی دیدم نه... دیدم اگه تو توی این دنیا باشی، لااقل میتونم امیدوار باشم اون بازدمی که تو قاطی هوای این دنیا می‌کنی رو من نفس میکشم! هر چقدرم که میخواد محال باشه احتمالش...

آقای ربات
شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴
0:48
درحال بارگذاری..

پیوسته

یه درد پیوسته توی دست چپم دارم و یه فکر پیوسته به کلی چیزهای منفی! خانم دکتر میگه پیوسته بودن توی یه کاری همیشه جواب میده! پس چرا پیوسته دوست داشتن تو جواب نداد؟ بگذریم! برای پیوسته ادامه دادنِ کاری که میلیون‌ها سال بعد قراره بهم نتیجه بده، زیادی خسته‌ام... کاش یکی بود و این حس رو بهم میداد که نیازی نیست پیوسته تلاش کنم که کافی باشم. این حس رو بهم میداد که من همین الانشم کافی‌ام. بعد میگفت حالا با هم، هر روز یکم بهتر میشیم. یه آلارمِ پیوسته داره روی مغزم راه میره که پاشو پاشو دوازده شده پاشو قرصتو بخور. یه بارون پیوسته توی قلعه در حال باریدنه. یه نفر پیوسته در حال تیکه تیکه شدنه.

آقای ربات
سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴
0:7
درحال بارگذاری..

از جهان رها

یکی از معدود روزهایی از سال هست که حالم خوبه. با اینکه هیچی خوب نیست! اما بالاخره یاد گرفتم با منطق و فلسفه و روانشناسی، خودم رو آروم کنم و لحظه‌ها رو کنترل کنم و بهترینِ لحظه‌ها باشم. خیلی هنوز توش خوب نیستم. ممکنه یه جاهایی بلغزم و از مسیر خارج بشم. سعی میکنم مفید باشم و بمونم. اینا نتایج رفتنِ توعه. اگر تو نمیرفتی من اینقدر درد نمیکشیدم تا رشد کنم! رشد کردن درد داره. بعضیا به جون میخرن اما من جونمو فروختم. اگر تو نمیرفتی الان اینقدر از جهان رها و بی‌نیاز نبودم. اگر تو نمیرفتی لرزشِ لبام جلسه اولِ تراپی الان تبدیل نشده بود به محکم حرف زدن توی اتاق درمان و برنامه‌ریزی کردن برای آینده. حس عجیبیه! یاد گرفتم به تو فکر کنم، برای تو غصه بخورم، دلتنگت باشم، اما حالم خوب باشه! حالم خوبه...

آقای ربات
یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴
0:29
درحال بارگذاری..

شیمی‌خوار

ساعت داره یک میشه و هزار بار این آلارم کوفتی یادآور قرص صدا زده. بالاخره پامیشم دو تا قرص آرامش پین شده برمیدارم و چراغ مطالعه رو روشن میکنم و از توی کشو قیچی رو برمیدارم و یکی رو نصف میکنم. هیولا میخنده میگم "زهر مار، تو بهتر بلدی اینو نصفش کنی؟ بیا تو امتحان کن" نصف دیگه‌شو میریزم توی سطل زباله و آب رو با آرامش پین شده قورت میدم پایین. هیولا میگه میدونی آقای خرگوش امروز توی قلعه چی میگفت؟ میگفت "بیست و هفت سالش شده! این میخواست یه شیمی‌دان خفن بشه دارو بسازه الان شده یه شیمی‌خوار همش دارو میخوره" صفحه کدنویسی و ترمینال رو میبندم و خیره میشم به یه نقطه تاریک توی اتاقم. به این فکر میکنم آقای خرگوش راست میگه یا نه. چقدر دلم میخواد اینا رو به خانم دکتر بگم، ولی باید ازش مخفی کنم.. هیولا میگه "درست نشد مشکل کدت؟" میگم نه.. این روزا خیلی چیزای کمی هستن که درست میشن. مابقی رو یا باید با همون نادرستی ها دوست داشته باشی یا پاکشون کنی.

آقای ربات
جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴
1:1
درحال بارگذاری..

قهرمان کیک‌بوکس

بالاخره یه روز، یه روز که ارتودنسی دندونامو برداشتم، حوصله‌شو داشتم، انگیزه‌شو داشتم، وقتشو داشتم، میرم سراغ کیک‌بوکس... خیلی دوست دارم توی یه مسابقه شرکت کنم! مهم نیست ببرم یا ببازم. مهم اینه بعد از اون همه مشتی که خوردم، آخر بازی که همه چی تموم شده، اون حس قشنگ رو دارم! اون حس که دیگه الان از هیچی نمیترسم! همه مشتا رو خوردم. مثل اون بچه‌ای که رفته آمپولش رو زده و دیگه میدونه راحته و چیزی برای ترسیدن نیست. همه دردا رو کشیده! اون شب اگر توی اون مسابقه برنده شدم، میام مینویسم که من زورم به همه چی رسید! به ترسام! به مشتا، به جنگا، به سختیا، به زندگی. الا نبودنِ تو :)

آقای ربات
یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴
23:58
درحال بارگذاری..

درگیری

در جهت انجام دادن کارهای جدید که ذهنم رو درگیر کنه امروز اولین جلسه از کلاس اسپانیایی رو شرکت کردم. همیشه اسپانیایی رو دوست داشتم و دست و پا شکسته سعی میکردم جملات عاشقانه برات به اسپانیایی بنویسم! بد نیست.. ذهنم مشغول میشه. از طرفی به شکل حرفه ای شطرنج رو شروع کردم. کتاب نقاشی هم گرفتم که نقاشی تمرین کنم. خلاصه کارهای زیادی دارم که انجام ندادم و باید انجام بدم! مثلا پروژه‌های طراحی دارو و طراحی واکسن که شروع کردم و ادامه ندادم. ایده برنامه‌هایی که ننوشتم و... خانم دکتر فکر میکنه درگیری ذهن باعث میشه تو یادم بری. باشه من انجام میدم. اما فکر نمیکنم جواب بده.

آقای ربات
جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴
22:12
درحال بارگذاری..

ستاره‌ی خیلی خیلی دور

با هیولا نشستیم لبه پشت بوم و پاهامون رو آویزون کردیم به سمت پایین، دستامون سردی ایزوگام رو میمکه تو خودش. میگم "عه" هیولا میگه "چی شده؟" میگم "تازه متوجه شدم که دیگه بدون عینک ستاره‌ها رو نمیبینم!" یکم که سکوت و هوا لقمه میکنیم و میخوریم، میگم "چه هوای خوبیه! جون میده برا پرواز!" هیولا میگه "تو مگه خلبانی؟" میگم "چه ربطی داره؟ مگه من نویسنده ام؟ ولی مینویسم!" هیولا میگه "اون ستاره پر نوره رو میبینی؟" میگم "عااا آره اونو بدون عینکم میبینم از بس که پر نوره" میگه "میدونستی اون خیلی وقته مرده؟ میدونستی خیلی وقته نابود شده؟ این چیزی که تو داری ازش میبینی مال صد سال نوریِ پیشه!" میگم "اوو! چه چیزا بلدی مگه تو ستاره شناسی؟" میگه "چه ربطی داره؟ مگه من خواننده‌ام؟ ولی حموم که میرم دیدی چقدر صدام کل قلعه رو برمیداره!" لبخند میزنم بهش و تلخیِ فکرهامو ازش قایم میکنم. از حرفی که در مورد اون ستاره پر نوره زد. ناخودآگاه یاد تو میوفتم. تو هم مثل یه ستاره خیلی خیلی دوری. سالهاست که رفتی. مُردی... اما یه گوشه از قلبم هنوز داری میدرخشی. صد سال نوری ازم فاصله گرفتی اما هنوز لحظه‌هایی که شادم میدرخشی، لحظه‌هایی که ناراحتم میدرخشی، وسطِ جنگ میدرخشی، تو سال‌هاست که رفتی! تو سال‌هاست که نیستی... مثل یک ستاره‌ی خیلی خیلی دور... نگاهمو از ستاره جر میدم و میدوزم به تاریک‌ترین و دورترین نقطه شهر. پاهامو جمع میکنم تو شکمم و سعی میکنم غمم رو از هیولا، از تمام مردم این شهر، از خانم دکتر، قایم کنم...

آقای ربات
یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴
0:50
درحال بارگذاری..

تولد یعنی چی؟!

هیولا پرسید تولد یعنی چی؟ چون هیولا هیچوقت تولد نداشته. اصلا متولد نشده. به جاش ساخته شده. یکم فکر کردم و باقی مونده نفسی که چند روز پیش کشیده بودم رو دادم بیرون. گفتم تولد یعنی جشن شروع یک رنجِ بی انتها..! اون روز رو جشن میگیرن چون دورترین لحظه‌اس از درد، دورترین روزه از روزهای بد. چون از اون به بعد همیشه دلت برای دیروز تنگ میشه چون روزِ بهتری بود! خیلیا از تولدشون متنفرن اما من از روز بعدِ تولدم متنفرم! از روز بعدش، روز بعدترش و... خانم دکتر یه بار حرف قشنگی زد گفت رنج همیشه باقیست! من اینجا بهش یه چیز دیگه اضافه میکنم "رنج همیشه باقیست و این امیده که روز به روز کمتر و کمتر میشه" یادته میگفت آدم به امید زنده اس؟ هیولا میگه "آره" میگم خب من الان دیگه زنده نیستم. وقتی رنج همیشه هستش. من رنجِ روز تولدم چند ماه پیش رو به الان ترجیح میدم. رنجِ اولین شبی که رفت! حداقل اونجا کلی امید داشتم میگفتم فردا پشیمون میشه برگرده. نه مثل الان که داره تقریبا سه سال میشه و عین اسکلا هنوز دلتنگشم... خلاصه... سرتو درد نیارم هیولا. تولد همون شام خوشمزه‌ای هستش که به زندانی میگن چی میخوری؟ امشب هر چی دوست داری سفارش بده!

آقای ربات
جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴
17:15
درحال بارگذاری..

تو فکر یک سقفم

مثل همیشه توی تاریکی نشستم. آتوسا توی تابش خوابیده. تاریکی نمیتونه به نقاشی خواهر زاده ام غلبه کنه. نقاشی من و اونه، کنارش نوشته دایی دوستت دارم! منم تا یه زمانی یه چیزایی رو دوست داشتم! تو رو بیشتر از همه. کامپیوترامو. بارون و باد رو، صفحه کلیدمو، الان دیگه هیچی رو دوست ندارم. از آدما متنفر و گریزونم. تو فکر یک سقفم... صدای فرهاد توی هدفونم پر شده. حالم خوبه؟ نه... اصلا نه... اما توی جواب تراپیستم که گفته "خوبی؟" میگم آره خوبم ممنون و ارسال میکنم براش. یه برنامه نوشتم که قیمت دلار و طلا رو هی رصد میکنه. یهو نوتیف میاد طلا 20 میلیون رو رد کرده! سرمو میذارم رو میز و به محدودیت‌ها فکر میکنم. به این فشارها فکر میکنم. حاضرم همه دار و ندارمو بدم، برگردم به کودکی‌ها. به اونجا که خورشید پشتِ پلکامو گرم میکرد وقتی روی پشت بوم یه بالشت میذاشتم و میخوابیدم! دلم یه خواب عمیق میخواد که توش خواب تو رو ببینم و این خواب تا همیشه طول بکشه. به خانم دکتر پیام میدم چند تا آرامش پین شده بخورم دیگه بیدار نمیشم؟ مینویسمش ولی پاک میکنم. خانم دکتر منو دوست داره پس اذیتش نمیکنم. امشب خیلی آدما و خیلی چیزا اذیتم کردن. دلم میخواد برگردم به قلعه ام...

آقای ربات
چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴
23:25
درحال بارگذاری..

دوری از هیولا؛ دوری از خیلی چیزا

پشت پرده قایم شده و فکر میکنه نمیبینمش. اما هر وقت سرک میکشه از صفحه خاموش لپ‌تاپ میتونم ببینمش. صداش میکنم "هیولا بیا بیرون، میدونم اونجایی" زندگی به شکل مظلومانه‌ای این روزها گذشته. مثلا من قطعی اینترنت بهم مجبور شد و مظلومانه قبول کردمش مثل تو که رفتی و مجبور شدم نبودنت رو تا اینجا تحمل کنم و مظلومانه قبول کنم، هیولا هم مجبورانه حرفای خانم دکتر رو قبول کرد که "هیولا باید بره، هیولا باید بره، هیولا باید..." خانم دکتر نمیدونه و نمیتونه درک کنه شاه سیاه، هیولا، بانوی قرمز پوش، رها، آبی و تمام اعضای قلعه سیاه مثل اعضای بدنم هستن و دوری از اونا انگار قطع عضو از منه. برای همینم بهش گفتم همشون رفتن و دیگه هیچکس نیست. دروغ گفتم. بعضی وقتا دروغ گفتن آسون تره تا بخوای قانعش اونجایی که تو نشستی پشت سرت بانوی قرمز پوش واستاده و داره پرونده درمانی من رو سرک میکشه. "هیولا بیا بیرون، میدونم اونجایی" دلم میخواد باهاش حرف بزنم. خیلی وقته نزدم. انگار یه قسمتی از وجودم دوست داره حرفای خانم دکتر رو گوش کنه. از این روزهایی که به وبلاگم دسترسی نداشتم چقدر حرف دارم برای نوشتن. خیلیا رو توی یه دفتر کوچیک خاکستری رنگ به شکل تیتر وار نوشتم تا سر فرصت در موردشون بنویسم. از تو کیفم یه سیب قرمز در میارم و میذارم روی میز. نور اتاق میوفته روش و برق میزنه! "هیولا بیا بیرون... بیست و هفت ساله تو با منی! میدونم سیب قرمز رو بیشتر از من دوس داری رفیقِ کچلم...! فراموش کن خانم دکتر چی گفته.. باشه اصلا حرف نزن، بیا سیبتو بخور" بالاخره آقا افتخار میده و میاد میشینه رو صندلی. با پاهاشم میشینه مثل اِل توی انیمه دفترچه مرگ! لاغر شده... میدونم هیولا... به منم خیلی سخت گذشته. نیازی نیست چیزی بگی همه چیو میدونم و میدونم تو هم همه چیو میدونی... هیولا؟ دوستت...

آقای ربات
جمعه سوم بهمن ۱۴۰۴
18:35
درحال بارگذاری..

خودآگاهی

خانم دکتر میگه افسردگی قرار نیست جایی بره! همیشه هست! آدرس خونه‌تو داره، آدرس کلینیک رو داره، رمز لپ‌تاپتو بلده، همه چی رو میدونه. منتظره تا تو یه لحظه بهش فرصت بدی تا وارد زندگیت بشه! تو باید خودآگاه باشی. هر تصمیمی میخوای بگیری اول باید فکر کنی که چرا؟ که چی بشه؟ آیا باعث میشه افسرده بشی؟ اونوقت باید سریع پاشی یه کار مفید انجام بدی. این روزا با اتفاقاتی که داره میوفته، تا میخواد حالم بد بشه پامیشم چند خط کد میزنم. ویولن میزنم. نقاشی میکشم. تا حتی فایل‌های قدیمی رو مرتب میکنم. قایم میشم پشت کارهایی که منو به ظاهر هم که شده، فعال، مفید، خودآگاه و شاد نشون میدن. اما نیستم. هیچکدوم اینا نیستم. فقط به خودم گفتم کافیه! باید با این غول بی شاخ و دم بجنگم و شکستش بدم. اونم تنهای تنها...

آقای ربات
چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴
0:31
درحال بارگذاری..

آبیِ تیره

ناراحت بود ازم اما نه زیاد. اندازه تیرگیِ آبیِ ناخن‌هاش. توی بالکن پاهامو به سمت خیابون 15 خرداد رها کرده بودم. داشتم پلیسا رو نگاه میکردم و نفس‌های سردترین شبِ هفته رو میخوردم. با اشتها! انگار دیگه فردا قرار نیست نفسی باشه! گفت "نمیخوای بس کنی؟ نمیخوای پاشی؟" سرم به سمت پایین خم شد و ارتفاع رو چک کردم. سه طبقه...! اونقدرام زیاد نیست! به افتادنِ خودم اندازه رفت و آمد‌های مشکوکِ آدمای امشب، مشکوک بودم. اما نه.. پاشدم. من مال این کارا نیستم! من از اونام که دنبال راهه. از اونا که میخواد دلیل پیدا کنه برای موندن. خودمو تکوندم و هسته‌ی آخرین نفسی که خورده بودم رو تف کردم رو سر شهر و زیر لب گفتم به جهنم! به قول سورنا همیشه طلوع از ماست و همیشه غروب از جهان.

آقای ربات
شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴
23:29
درحال بارگذاری..

گاهی برای پیروز شدن باید نجنگی!

46 دقیقه از سال 2026 گذشته و من خودم رو لای کدهای سی و پایتون و راست و پرل پیدا میکنم! شوخی نمیکنم! همه این کدها الان توی دسکتاپ‌های مختلف بازن و دارم الگوریتم‌های مختلف رو توی زبان‌های مختلف تست میکنم و سرعتشون رو میسنجم. با آلارم گوشی به هوش میام که میگه پاشو قرصتو بخور! یه لیوان آب رو به سختی با یه آرامش پین شده قورت میدم و به امروزم و اتفاقایی که افتاد فکر میکنم. من از وقتی یادمه توی تمام جنگ‌هام تنها بودم. هیولا هم یه توهمه. حتی خانم دکتر میگه ازش باید دوری کنی! پس امروز سعی کردم توی جنگی که توش بودم هیولا رو نادیده بگیرم. دستشو گرفتم از طبقه پنجم پرتش کردم پایین و خودم رفتم به سمت جنگی که توش بودم. و همونجا یاد گرفتم بعضی وقتا برای پیروز شدن بهتره نجنگی! جنگیدن همیشه خوب نیست. جنگ همیشه خوب نیست. اون اوایل که شطرنج بازی میکردم فقط دنبال این بودم که یه راهی برای وزیر باز کنم و بیارمش بیرون و برم دخل همه رو بیارم! اکثر مواقع هم همون اول وزیر رو از دست میدادم! امروز یاد اون روزا افتادم و بهم ثابت شد بعضی وقتا بهتره وزیرت رو مخفی نگه داری. نیتت رو مخفی نگه داری. قدرت اصلیت رو زود خرج نکنی. حالا اینجام. من، شطرنج، کدنویسی، کتاب‌های فلسفه و روانشناسی (از اون زردها نه) و تاریکی مطلق. چقدر حالم خوبه با اینا! بیا قبول کنیم خانوم دکتر، من مال دنیای رنگی رنگی و راه رفتن روی بلوکه‌های کنار خیابونا نیستم... من سیاهم...

آقای ربات
پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴
0:56
درحال بارگذاری..