نشد و نمیشه
کش آبیه که قرار بود هر وقت یاد افتادم، بکشم تا دستم درد بگیره و دیگه بهت فکر نکنم، گشاد شده بود. در آوردمش و انداختمش توی کشو جعبه ساعتهام. از همونجا دستبندی که بهم داده بودی رو برداشتم و دستم کردم. چون نمیشه. نمیشه بهت فکر نکنم. چون تمام مدتی که کش دستم بود، درد کش رو به جون میخریدم ولی به تو فکر میکردم. تسلیم شدم یه جورایی! مثل همون وقت که تسلیم این شدم که تو رفتی و قرار هم نیست بتونم برگردونمت. الانم تسلیم شدم که آقا نمیشه بهت فکر نکرد. نمیشه دلتنگت نشد. نمیشه.. نمیشه از سرم نمیری بیرون! مجبورم اینم بپذیرم. هیولا امروز یه چیز قشنگی گفت! گفت من عین یه شعر بودم ولی تو سواد خوندن نداشتی! :)