وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

مرتب‌سازی فایل‌ها و...

من توی دنیای کامپیوتر آدم مرتبی‌ام. تمام فایل‌ها برچسب میخورن، مرتب میشن، توی پوشه‌های مخصوص قرار میگیرن. هر چند هفته یک بار این پروسه مرتب‌سازی رو انجام میدم. بهم آرامش میده. این مرتب‌سازی رو توی مواقعی مثل الان که اینترنتی نیست که شبا سرم رو گرم کنم باهاش، بیشتر انجام میدم و این چند هفته فایل‌های چند سال اخیر که همینطوری مونده بود رو داشتم چک میکردم که به یه چیز ناراحت کننده‌ای رسیدم! اینکه هر چی سال‌ها میومد جلوتر فایل‌های مرتبط به تو هی کمتر و کمتر میشد. اولا پوشه‌ها پر بود از عکس‌های تو، اسکرین شات‌های چت‌هامون، ویس‌های تو و اینا هی کمتر و کمتر شد تا الان که توی این پوشه‌ای که هستم اثری از تو نیست..! یاد یه جمله ای افتادم:
"روزی آخرین کسی که مرا میشناخت خواهد مرد و خاطرات من به کلی فراموش خواهند شد!"
غم عجیبی داره این جمله... یک روز هم من آخرین فایلی که به تو ربط داره رو توی پوشه تو قرار میدم و برای همیشه پوشه تو رمزنگاری میشه و میره یه جای عمیق توی کامپیوترم... ولی خب کی میدونه؟ شاید برگشتی و دوباره این پوشه رو از رمز درآوردیم و نشستیم به چت های قدیمی و لفظ قلم حرف زدنامون هر هر خندیدیم :))))

آقای ربات
سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۵
10:58
درحال بارگذاری..

شام نمی‌خورم تا تو بیای

وقتی ماشین داره زیر نور ماه حرکت میکنه، من به موزیکی که پخش شده گوش نمیکنم. صدای تو رو یادم میارم. که هر روز صبح به صبح بیدار میشدی منو بیدار میکردی میدونستم برات سخته حرف بزنی یا زنگ بزنی. زیر پتو با صدای کم میگفتی "سلام صبحت بخیر آقا، روز خوبی داشته باشی" مغزِ لعنتیِ من قابلیت اینو داره که این جمله رو با صدای تو با وضوح کامل توی سرم پخش کنه! تکیه میدم به صندلی، شیشه رو تا نصفه میدم پایین و دستمو درمیارم توی باد رها میشه. اینکه از همین مغزم یادش میاد که همینطوری سرت رو نوازش میکردم چیز خیلی خاصی نیست! بدتر از اون اینه که یه سناریو میسازه که الان زنگ میزنی بهم و میگم تو راهم دارم میام، بعد میگی "شام نمیخورم تا تو بیای" حسش میکنم... خیلی زیادی حسش میکنم... یه چیز درست نیست! این ذهنِ خیال سازِ لعنتی یا به قول خانم دکتر "خلاق" نباید توی سر کسی میبود که چنین سرنوشتی داره. اشکی که نیومده رو پاک میکنم و چشمامو میذارم رو هم. رهام کن. یه لحظه رهام کن. یه روز که نه. یه ساعت تو ذهن من نباش. میشه؟ بخدا که نمیشه... چنگ میزنم به گذشته چون حالم بی تو، حال تعریف کردنی نیست... کاش واقعا شام نخوری تا بیام...

آقای ربات
جمعه پانزدهم اسفند ۱۴۰۴
0:3
درحال بارگذاری..

زده‌شدگی

نور گوشی رو میذارم تو کمترین حالتش و میوفتم رو تشک. هیولا میگه چیه؟ میگم هیچی چشمام اذیت می‌کنه. میگه کمتر گریه میکردی خب! میگم تو هم اگه سال به سال اشکت میومد و نمی‌دونستی دوباره کی امکان داره بتونی گریه کنی، برای همه چی گریه میکردی! میگه اگه حالت بده میخوای برگردیم به قلعه؟ سکوت میکنم. بعد از یکم ور رفتن با گوشی، میگم هیولا؟ میدونی چیه؟ من حس میکنم از همه چی زده شدم. نه چیزی خوشحالم می‌کنه نه چیزی ناراحتم می‌کنه! خیلیا فکر می‌کنن این خوبه که چیزی ناراحتم نمیکنه! در واقع می‌کنه. خیلی هم می‌کنه. فقط راه ابراز کردنش رو دیگه یاد ندارم. یاد داشته باشم هم در اختیار ندارم! میفهمی چی میگم؟ اینکه نمیتونم وقتی که باید ناراحت یا شاد باشم، اون حس رو بروز بدم خیلی خیلی ناراحت میشم. ولش کن! نمیتونم درست توضیح بدم هیولا... دلم برای قلعه تنگ شده...
آقای ربات
دوشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۴
1:2
درحال بارگذاری..

به روش‌هایی که تو را کُشتم..!

وقتی دیدم نمیتونم با نبودنت کنار بیام. وقتی دیدم دوز قرص‌ها دیگه عادی شده. وقتی افکار مزاحم از تصور تو با بقیه من رو خاک کرد. شروع کردم به ساختن سناریوهای مختلف از کشته شدن تو! چون دیدم تحمل غم مردن تو، خیلی راحت‌تر از مردن خودمه وقتی تو دور از قبر من واستادی و داری میخندی! یه بار تصور کردم همتون توی راه مسافرت تصادف کردید و مردید! یه بار تصور کردم خودکشی کردی! یه بار حتی تصور کردم اون روز که سوار مترو شدیم، مترو از مسیرش خارج شده و هر دو با هم مردیم! ولی دیدم نه... دیدم اگه تو توی این دنیا باشی، لااقل میتونم امیدوار باشم اون بازدمی که تو قاطی هوای این دنیا می‌کنی رو من نفس میکشم! هر چقدرم که میخواد محال باشه احتمالش...

آقای ربات
شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴
0:48
درحال بارگذاری..

پیوسته

یه درد پیوسته توی دست چپم دارم و یه فکر پیوسته به کلی چیزهای منفی! خانم دکتر میگه پیوسته بودن توی یه کاری همیشه جواب میده! پس چرا پیوسته دوست داشتن تو جواب نداد؟ بگذریم! برای پیوسته ادامه دادنِ کاری که میلیون‌ها سال بعد قراره بهم نتیجه بده، زیادی خسته‌ام... کاش یکی بود و این حس رو بهم میداد که نیازی نیست پیوسته تلاش کنم که کافی باشم. این حس رو بهم میداد که من همین الانشم کافی‌ام. بعد میگفت حالا با هم، هر روز یکم بهتر میشیم. یه آلارمِ پیوسته داره روی مغزم راه میره که پاشو پاشو دوازده شده پاشو قرصتو بخور. یه بارون پیوسته توی قلعه در حال باریدنه. یه نفر پیوسته در حال تیکه تیکه شدنه.

آقای ربات
سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۴
0:7
درحال بارگذاری..

از جهان رها

یکی از معدود روزهایی از سال هست که حالم خوبه. با اینکه هیچی خوب نیست! اما بالاخره یاد گرفتم با منطق و فلسفه و روانشناسی، خودم رو آروم کنم و لحظه‌ها رو کنترل کنم و بهترینِ لحظه‌ها باشم. خیلی هنوز توش خوب نیستم. ممکنه یه جاهایی بلغزم و از مسیر خارج بشم. سعی میکنم مفید باشم و بمونم. اینا نتایج رفتنِ توعه. اگر تو نمیرفتی من اینقدر درد نمیکشیدم تا رشد کنم! رشد کردن درد داره. بعضیا به جون میخرن اما من جونمو فروختم. اگر تو نمیرفتی الان اینقدر از جهان رها و بی‌نیاز نبودم. اگر تو نمیرفتی لرزشِ لبام جلسه اولِ تراپی الان تبدیل نشده بود به محکم حرف زدن توی اتاق درمان و برنامه‌ریزی کردن برای آینده. حس عجیبیه! یاد گرفتم به تو فکر کنم، برای تو غصه بخورم، دلتنگت باشم، اما حالم خوب باشه! حالم خوبه...

آقای ربات
یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴
0:29
درحال بارگذاری..

شیمی‌خوار

ساعت داره یک میشه و هزار بار این آلارم کوفتی یادآور قرص صدا زده. بالاخره پامیشم دو تا قرص آرامش پین شده برمیدارم و چراغ مطالعه رو روشن میکنم و از توی کشو قیچی رو برمیدارم و یکی رو نصف میکنم. هیولا میخنده میگم "زهر مار، تو بهتر بلدی اینو نصفش کنی؟ بیا تو امتحان کن" نصف دیگه‌شو میریزم توی سطل زباله و آب رو با آرامش پین شده قورت میدم پایین. هیولا میگه میدونی آقای خرگوش امروز توی قلعه چی میگفت؟ میگفت "بیست و هفت سالش شده! این میخواست یه شیمی‌دان خفن بشه دارو بسازه الان شده یه شیمی‌خوار همش دارو میخوره" صفحه کدنویسی و ترمینال رو میبندم و خیره میشم به یه نقطه تاریک توی اتاقم. به این فکر میکنم آقای خرگوش راست میگه یا نه. چقدر دلم میخواد اینا رو به خانم دکتر بگم، ولی باید ازش مخفی کنم.. هیولا میگه "درست نشد مشکل کدت؟" میگم نه.. این روزا خیلی چیزای کمی هستن که درست میشن. مابقی رو یا باید با همون نادرستی ها دوست داشته باشی یا پاکشون کنی.

آقای ربات
جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴
1:1
درحال بارگذاری..

قهرمان کیک‌بوکس

بالاخره یه روز، یه روز که ارتودنسی دندونامو برداشتم، حوصله‌شو داشتم، انگیزه‌شو داشتم، وقتشو داشتم، میرم سراغ کیک‌بوکس... خیلی دوست دارم توی یه مسابقه شرکت کنم! مهم نیست ببرم یا ببازم. مهم اینه بعد از اون همه مشتی که خوردم، آخر بازی که همه چی تموم شده، اون حس قشنگ رو دارم! اون حس که دیگه الان از هیچی نمیترسم! همه مشتا رو خوردم. مثل اون بچه‌ای که رفته آمپولش رو زده و دیگه میدونه راحته و چیزی برای ترسیدن نیست. همه دردا رو کشیده! اون شب اگر توی اون مسابقه برنده شدم، میام مینویسم که من زورم به همه چی رسید! به ترسام! به مشتا، به جنگا، به سختیا، به زندگی. الا نبودنِ تو :)

آقای ربات
یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴
23:58
درحال بارگذاری..

درگیری

در جهت انجام دادن کارهای جدید که ذهنم رو درگیر کنه امروز اولین جلسه از کلاس اسپانیایی رو شرکت کردم. همیشه اسپانیایی رو دوست داشتم و دست و پا شکسته سعی میکردم جملات عاشقانه برات به اسپانیایی بنویسم! بد نیست.. ذهنم مشغول میشه. از طرفی به شکل حرفه ای شطرنج رو شروع کردم. کتاب نقاشی هم گرفتم که نقاشی تمرین کنم. خلاصه کارهای زیادی دارم که انجام ندادم و باید انجام بدم! مثلا پروژه‌های طراحی دارو و طراحی واکسن که شروع کردم و ادامه ندادم. ایده برنامه‌هایی که ننوشتم و... خانم دکتر فکر میکنه درگیری ذهن باعث میشه تو یادم بری. باشه من انجام میدم. اما فکر نمیکنم جواب بده.

آقای ربات
جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴
22:12
درحال بارگذاری..

ستاره‌ی خیلی خیلی دور

با هیولا نشستیم لبه پشت بوم و پاهامون رو آویزون کردیم به سمت پایین، دستامون سردی ایزوگام رو میمکه تو خودش. میگم "عه" هیولا میگه "چی شده؟" میگم "تازه متوجه شدم که دیگه بدون عینک ستاره‌ها رو نمیبینم!" یکم که سکوت و هوا لقمه میکنیم و میخوریم، میگم "چه هوای خوبیه! جون میده برا پرواز!" هیولا میگه "تو مگه خلبانی؟" میگم "چه ربطی داره؟ مگه من نویسنده ام؟ ولی مینویسم!" هیولا میگه "اون ستاره پر نوره رو میبینی؟" میگم "عااا آره اونو بدون عینکم میبینم از بس که پر نوره" میگه "میدونستی اون خیلی وقته مرده؟ میدونستی خیلی وقته نابود شده؟ این چیزی که تو داری ازش میبینی مال صد سال نوریِ پیشه!" میگم "اوو! چه چیزا بلدی مگه تو ستاره شناسی؟" میگه "چه ربطی داره؟ مگه من خواننده‌ام؟ ولی حموم که میرم دیدی چقدر صدام کل قلعه رو برمیداره!" لبخند میزنم بهش و تلخیِ فکرهامو ازش قایم میکنم. از حرفی که در مورد اون ستاره پر نوره زد. ناخودآگاه یاد تو میوفتم. تو هم مثل یه ستاره خیلی خیلی دوری. سالهاست که رفتی. مُردی... اما یه گوشه از قلبم هنوز داری میدرخشی. صد سال نوری ازم فاصله گرفتی اما هنوز لحظه‌هایی که شادم میدرخشی، لحظه‌هایی که ناراحتم میدرخشی، وسطِ جنگ میدرخشی، تو سال‌هاست که رفتی! تو سال‌هاست که نیستی... مثل یک ستاره‌ی خیلی خیلی دور... نگاهمو از ستاره جر میدم و میدوزم به تاریک‌ترین و دورترین نقطه شهر. پاهامو جمع میکنم تو شکمم و سعی میکنم غمم رو از هیولا، از تمام مردم این شهر، از خانم دکتر، قایم کنم...

آقای ربات
یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۴۰۴
0:50
درحال بارگذاری..

تولد یعنی چی؟!

هیولا پرسید تولد یعنی چی؟ چون هیولا هیچوقت تولد نداشته. اصلا متولد نشده. به جاش ساخته شده. یکم فکر کردم و باقی مونده نفسی که چند روز پیش کشیده بودم رو دادم بیرون. گفتم تولد یعنی جشن شروع یک رنجِ بی انتها..! اون روز رو جشن میگیرن چون دورترین لحظه‌اس از درد، دورترین روزه از روزهای بد. چون از اون به بعد همیشه دلت برای دیروز تنگ میشه چون روزِ بهتری بود! خیلیا از تولدشون متنفرن اما من از روز بعدِ تولدم متنفرم! از روز بعدش، روز بعدترش و... خانم دکتر یه بار حرف قشنگی زد گفت رنج همیشه باقیست! من اینجا بهش یه چیز دیگه اضافه میکنم "رنج همیشه باقیست و این امیده که روز به روز کمتر و کمتر میشه" یادته میگفت آدم به امید زنده اس؟ هیولا میگه "آره" میگم خب من الان دیگه زنده نیستم. وقتی رنج همیشه هستش. من رنجِ روز تولدم چند ماه پیش رو به الان ترجیح میدم. رنجِ اولین شبی که رفت! حداقل اونجا کلی امید داشتم میگفتم فردا پشیمون میشه برگرده. نه مثل الان که داره تقریبا سه سال میشه و عین اسکلا هنوز دلتنگشم... خلاصه... سرتو درد نیارم هیولا. تولد همون شام خوشمزه‌ای هستش که به زندانی میگن چی میخوری؟ امشب هر چی دوست داری سفارش بده!

آقای ربات
جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴
17:15
درحال بارگذاری..

تو فکر یک سقفم

مثل همیشه توی تاریکی نشستم. آتوسا توی تابش خوابیده. تاریکی نمیتونه به نقاشی خواهر زاده ام غلبه کنه. نقاشی من و اونه، کنارش نوشته دایی دوستت دارم! منم تا یه زمانی یه چیزایی رو دوست داشتم! تو رو بیشتر از همه. کامپیوترامو. بارون و باد رو، صفحه کلیدمو، الان دیگه هیچی رو دوست ندارم. از آدما متنفر و گریزونم. تو فکر یک سقفم... صدای فرهاد توی هدفونم پر شده. حالم خوبه؟ نه... اصلا نه... اما توی جواب تراپیستم که گفته "خوبی؟" میگم آره خوبم ممنون و ارسال میکنم براش. یه برنامه نوشتم که قیمت دلار و طلا رو هی رصد میکنه. یهو نوتیف میاد طلا 20 میلیون رو رد کرده! سرمو میذارم رو میز و به محدودیت‌ها فکر میکنم. به این فشارها فکر میکنم. حاضرم همه دار و ندارمو بدم، برگردم به کودکی‌ها. به اونجا که خورشید پشتِ پلکامو گرم میکرد وقتی روی پشت بوم یه بالشت میذاشتم و میخوابیدم! دلم یه خواب عمیق میخواد که توش خواب تو رو ببینم و این خواب تا همیشه طول بکشه. به خانم دکتر پیام میدم چند تا آرامش پین شده بخورم دیگه بیدار نمیشم؟ مینویسمش ولی پاک میکنم. خانم دکتر منو دوست داره پس اذیتش نمیکنم. امشب خیلی آدما و خیلی چیزا اذیتم کردن. دلم میخواد برگردم به قلعه ام...

آقای ربات
چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴
23:25
درحال بارگذاری..

دوری از هیولا؛ دوری از خیلی چیزا

پشت پرده قایم شده و فکر میکنه نمیبینمش. اما هر وقت سرک میکشه از صفحه خاموش لپ‌تاپ میتونم ببینمش. صداش میکنم "هیولا بیا بیرون، میدونم اونجایی" زندگی به شکل مظلومانه‌ای این روزها گذشته. مثلا من قطعی اینترنت بهم مجبور شد و مظلومانه قبول کردمش مثل تو که رفتی و مجبور شدم نبودنت رو تا اینجا تحمل کنم و مظلومانه قبول کنم، هیولا هم مجبورانه حرفای خانم دکتر رو قبول کرد که "هیولا باید بره، هیولا باید بره، هیولا باید..." خانم دکتر نمیدونه و نمیتونه درک کنه شاه سیاه، هیولا، بانوی قرمز پوش، رها، آبی و تمام اعضای قلعه سیاه مثل اعضای بدنم هستن و دوری از اونا انگار قطع عضو از منه. برای همینم بهش گفتم همشون رفتن و دیگه هیچکس نیست. دروغ گفتم. بعضی وقتا دروغ گفتن آسون تره تا بخوای قانعش اونجایی که تو نشستی پشت سرت بانوی قرمز پوش واستاده و داره پرونده درمانی من رو سرک میکشه. "هیولا بیا بیرون، میدونم اونجایی" دلم میخواد باهاش حرف بزنم. خیلی وقته نزدم. انگار یه قسمتی از وجودم دوست داره حرفای خانم دکتر رو گوش کنه. از این روزهایی که به وبلاگم دسترسی نداشتم چقدر حرف دارم برای نوشتن. خیلیا رو توی یه دفتر کوچیک خاکستری رنگ به شکل تیتر وار نوشتم تا سر فرصت در موردشون بنویسم. از تو کیفم یه سیب قرمز در میارم و میذارم روی میز. نور اتاق میوفته روش و برق میزنه! "هیولا بیا بیرون... بیست و هفت ساله تو با منی! میدونم سیب قرمز رو بیشتر از من دوس داری رفیقِ کچلم...! فراموش کن خانم دکتر چی گفته.. باشه اصلا حرف نزن، بیا سیبتو بخور" بالاخره آقا افتخار میده و میاد میشینه رو صندلی. با پاهاشم میشینه مثل اِل توی انیمه دفترچه مرگ! لاغر شده... میدونم هیولا... به منم خیلی سخت گذشته. نیازی نیست چیزی بگی همه چیو میدونم و میدونم تو هم همه چیو میدونی... هیولا؟ دوستت...

آقای ربات
جمعه سوم بهمن ۱۴۰۴
18:35
درحال بارگذاری..

خودآگاهی

خانم دکتر میگه افسردگی قرار نیست جایی بره! همیشه هست! آدرس خونه‌تو داره، آدرس کلینیک رو داره، رمز لپ‌تاپتو بلده، همه چی رو میدونه. منتظره تا تو یه لحظه بهش فرصت بدی تا وارد زندگیت بشه! تو باید خودآگاه باشی. هر تصمیمی میخوای بگیری اول باید فکر کنی که چرا؟ که چی بشه؟ آیا باعث میشه افسرده بشی؟ اونوقت باید سریع پاشی یه کار مفید انجام بدی. این روزا با اتفاقاتی که داره میوفته، تا میخواد حالم بد بشه پامیشم چند خط کد میزنم. ویولن میزنم. نقاشی میکشم. تا حتی فایل‌های قدیمی رو مرتب میکنم. قایم میشم پشت کارهایی که منو به ظاهر هم که شده، فعال، مفید، خودآگاه و شاد نشون میدن. اما نیستم. هیچکدوم اینا نیستم. فقط به خودم گفتم کافیه! باید با این غول بی شاخ و دم بجنگم و شکستش بدم. اونم تنهای تنها...

آقای ربات
چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴
0:31
درحال بارگذاری..

آبیِ تیره

ناراحت بود ازم اما نه زیاد. اندازه تیرگیِ آبیِ ناخن‌هاش. توی بالکن پاهامو به سمت خیابون 15 خرداد رها کرده بودم. داشتم پلیسا رو نگاه میکردم و نفس‌های سردترین شبِ هفته رو میخوردم. با اشتها! انگار دیگه فردا قرار نیست نفسی باشه! گفت "نمیخوای بس کنی؟ نمیخوای پاشی؟" سرم به سمت پایین خم شد و ارتفاع رو چک کردم. سه طبقه...! اونقدرام زیاد نیست! به افتادنِ خودم اندازه رفت و آمد‌های مشکوکِ آدمای امشب، مشکوک بودم. اما نه.. پاشدم. من مال این کارا نیستم! من از اونام که دنبال راهه. از اونا که میخواد دلیل پیدا کنه برای موندن. خودمو تکوندم و هسته‌ی آخرین نفسی که خورده بودم رو تف کردم رو سر شهر و زیر لب گفتم به جهنم! به قول سورنا همیشه طلوع از ماست و همیشه غروب از جهان.

آقای ربات
شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴
23:29
درحال بارگذاری..

گاهی برای پیروز شدن باید نجنگی!

46 دقیقه از سال 2026 گذشته و من خودم رو لای کدهای سی و پایتون و راست و پرل پیدا میکنم! شوخی نمیکنم! همه این کدها الان توی دسکتاپ‌های مختلف بازن و دارم الگوریتم‌های مختلف رو توی زبان‌های مختلف تست میکنم و سرعتشون رو میسنجم. با آلارم گوشی به هوش میام که میگه پاشو قرصتو بخور! یه لیوان آب رو به سختی با یه آرامش پین شده قورت میدم و به امروزم و اتفاقایی که افتاد فکر میکنم. من از وقتی یادمه توی تمام جنگ‌هام تنها بودم. هیولا هم یه توهمه. حتی خانم دکتر میگه ازش باید دوری کنی! پس امروز سعی کردم توی جنگی که توش بودم هیولا رو نادیده بگیرم. دستشو گرفتم از طبقه پنجم پرتش کردم پایین و خودم رفتم به سمت جنگی که توش بودم. و همونجا یاد گرفتم بعضی وقتا برای پیروز شدن بهتره نجنگی! جنگیدن همیشه خوب نیست. جنگ همیشه خوب نیست. اون اوایل که شطرنج بازی میکردم فقط دنبال این بودم که یه راهی برای وزیر باز کنم و بیارمش بیرون و برم دخل همه رو بیارم! اکثر مواقع هم همون اول وزیر رو از دست میدادم! امروز یاد اون روزا افتادم و بهم ثابت شد بعضی وقتا بهتره وزیرت رو مخفی نگه داری. نیتت رو مخفی نگه داری. قدرت اصلیت رو زود خرج نکنی. حالا اینجام. من، شطرنج، کدنویسی، کتاب‌های فلسفه و روانشناسی (از اون زردها نه) و تاریکی مطلق. چقدر حالم خوبه با اینا! بیا قبول کنیم خانوم دکتر، من مال دنیای رنگی رنگی و راه رفتن روی بلوکه‌های کنار خیابونا نیستم... من سیاهم...

آقای ربات
پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴
0:56
درحال بارگذاری..

اگه یه روزی بچه دار شدم...

اگه یه روزی بچه دار شدم، هر روز بغلش میکنم. هر روز با عشق بهش نگاه میکنم. هر روز دورش میگردم. رفیقش میشم. طوری باهاش رفتار میکنم که مجبور نباشه بهم دروغ بگه. راست درست رو خودم میرم تا اونم یاد بگیره. هر هنری داشت، هر شغلی داشت، هر نمره‌ای توی درس‌هاش گرفت مطمئن میشم بدونه از چشم من کافی هستش. اگه یه روزی بچه دار شدم همیشه بهش افتخار میکنم. با کوچیک‌ترین دستاوردهاش، جشن میگیریم و زیر بارون بستنی میخوریم. خونه رو براش امن میکنم تا همیشه با اشتیاق بیاد خونه. همیشه پشتشم! حتی توی مسیرهایی که میدونم داره اشتباه میکنه. میذارم اشتباه بکنه. میذارم تجربه کنه ولی هیچوقت توی اون تجربه‌ها تنهاش نمیذارم. این چیزا به هیچ پولی نیاز نداره و چقدر خوبه آدما قبل از بچه دار شدن، آماده باشن این کارها رو انجام بدن برای بچه‌شون. اینطوری بچه‌ها دروغگو بار نمیان، پنهانکار نمیشن، کمبود محبت ندارن که پناه ببرن به آغوشِ هر غریبه‌ای، احساس ناکافی بودن نمیکنن، تنها نیستن...

آقای ربات
پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴
21:56
درحال بارگذاری..

چون معذرت‌خواهی برام مهمه

گاهی وقتا به سرم میزنه برم از دوستایی که دوستی رو باهاشون تموم کردم، معذرت‌خواهی بکنم! یهویی دلم براشون تنگ میشه. اما طولی نمیکشه که این فکر به سرم میزنه اونا مقصر بودن! اونا چرا هیچوقت نیومدن معذرت‌خواهی کنن؟ حتی چقدرم راحت رفتن! انگار منتظر بودن... پس من چرا برم پیام بدم؟ چرا باید خودمو کوچیک کنم برای یه حسی که توهمه! من دلم برای کیا تنگ شده؟ همونا که اذیتم کردن؟ همونا که فقط دنبال منفعت بودن؟ همونا که هر وقت من نیاز داشتم باشن، نبودن؟ برای همین شروع میکنم به شمردن دوستا و آدم حسابی‌های دور و برم. خیلی نیست! از انگشتای دستام کمترن. ولی کم نمیارم و اضافه میکنم، لپ‌تاپم، آتوسا عروس هلندیم، ویولنم، صفحه کلیدم، کامپیوترم، عینکم!، پتو بنفشم!، کتاب فلسفه تنهاییم که خانوم دکتر بهم داده بخونمش. اینا رو رفیقای خودم میکنم چون برام مهمه ارزشم دونسته بشه و حفظ بشه. هیولا اینجور مواقع کمکم میکنه جایی بمونم که در شان من باشه. من پرونده خیلی از دوستامو حذف کردم چون معذرت‌خواهی برام مهم بود. و هیچکس اینو نفهمید و چقدر وقتی به این فکر میکنم، میفهمم من از اولشم خودم بودم و خودم!

آقای ربات
سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴
0:6
درحال بارگذاری..

کنترل + سی

توی یه خیابونی که نمیشناسم راه میرم و یه لحظه میبینم میون یه مه غلیظ چقدر تنهام! به جز صدای نفس‌هام و صدای پام که هی میخوره به کیسه خرید. به این قدم زدن که فکر میکنم عصبیم میکنه. نمیدونم چند ساعته همینطوری دارم میرم. عین یه برنامه که توی لوپ تکرار گیر کرده باشه. بعضی وقتا کدی که مینویسی اگر تا همیشه اجرا بشه چنین وضعیتی پیش میاد. برای همین باید یه وقفه‌ای بذاری یا یه چیزی که بتونید از اون لوپ تکرار بیای بیرون. اگر برنامه‌نویس چنین چیزی رو فراموش کرده باشه، برنامه خیلی سریع منابع سیستم رو اشغال میکنه و باعث میشه به سیستم آسیب جدی وارد بشه. خوشبختانه برای اینجور مواقع یه سیگنالی وجود داره به اسم Ctrl+C که میتونی باهاش توی اجرای برنامه دخالت کنی و اونو از کار بندازی. من الان دقیقا نیاز به چنین مداخله‌ای دارم. به این قطع کردن ارتباط من با این لوپ تکرار. کاش میشد این دکمه‌ها رو توی زندگیم پیدا کنم و با توانِ تمام فشارشون بدم. خیلی خسته‌ام. خسته‌تر از اونی که توی کلمه‌ها بگنجه. کنارِ این خستگی، ناراحتی و غمِ عمیق و سیاهی رو هم اضافه کن. دقیقا شدم مثل اون کامپیوتری که تمام منابع سیستمیش اشغال شده. مثل کشوری که تا فتح اون توسط دشمنا فقط چند ساعت فرصت داره! خیره میشم به جمله آخری که نوشتم و تصمیم میگیرم همینجا متن رو رها کنم...

آقای ربات
یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴
19:14
درحال بارگذاری..

من از برف متنفرم!

شاید کمتر کسی پیدا بشه که از برف متنفر باشه! اما من از برف متنفرم! از قدیم گفتن برف و اندوه! برف من ناراحت میکنه. برف منو یاد غصه‌هام میندازه. من از برف متنفرم! برف ساکته. من از سکوت متنفرم. مثل سکوتِ وقتی که تو رفتی. با اینکه دیگه کفش هام توش آب نمیره، پاهام یخ نمیزنه توشون، اما من یاد وقتایی میوفتم که با کفش پاره میرفتم مدرسه و کل پاهام یخ میزد. از برف متنفرم چون یه روزی قرار بود با هم روی برف ها برقصیم. از برف متنفرم چون انگار خدا پاک‌کن برداشته و داره پاک میکنه. همه چیو. انگار پشیمون شده از آفریدن این دنیا..! وقتی شب میشه و همه لامپ‌ها رو خاموش میکنن، آسمون قرمزه و داره برف میاد. متنفرم ازش. یاد وقتایی میوفتم که بیدار میموندم و تست ویروس‌شناسی میزدم. من از برف متنفرم. برف آخرش رنگین‌کمون نیست. وقتی برف میاد توی آسمون جشن نیست و رعد و برق نمیزنه! برف سرده. سرد مثلِ تو. از تو هم متنفرم...

آقای ربات
شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴
22:9
درحال بارگذاری..

بینی!

صبح که بیدار شدم، رفتم دست و صورتمو بشورم، آب سرد رو که پاشیدم رو صورتم، رفتم دست بکشم، دستم از پیشونی که رسید به بینی یه آخ بلند گفتم! و تازه یادم اومد دیشب چی شده بود. با هیولا دعوام شد. هی میگفت "هنوز دوستش داری! هی میگفت هنوز امید داری برگرده!" آخرش کفری شدم از دستش داد زدم گفتم "عه خفه شو دیگه! هی دوستش داری دوستش داری. بابا دوستش ندارم. من دیگه هیشکی رو دوست ندارم. حالم از آدما بهم میخوره. هی کم گرفتاری دارم تو هم هی چرت و پرت بگو." شب ولی دلم گرفت. عکساتو باز کردم. اون عکس جدیده که گذاشتی پروفایل رو نگاه کردم. گفتم کجایی... نمیدونم کِی خوابم برد. جدیدا این آرامش پین شده رو که میخورم، در آنِ لحظه بیهوش میشم. مهم نیست در حال چه کاری باشم! مهم نیست پشت سیستم باشم یا زیر پتو! میوفتم. ساعت 3:33 بود. اینو یادمه چون با صدای آخِ خودم بیدار شدم! حس کردم بینی‌م شکست! هیولا سه‌پایه دوربین رو هل داده بود رو صورتم! "پاشو درست بخواب، اینترنتتم خاموش کن شارژ گوشیت داره تموم میشه." اینو که گفت، صفحه گوشی رو روشن کردم و باز کردم. رمزمو که زدم دیدم رو عکس تو مونده. بستم و اسمتو از روی تاریخچه جستجوی تلگرام پاک کردم. گفت "خب چرا پاک میکنی وقتی فردا دوباره سرچ میکنی؟" همونطوری که بینی‌مو چک میکردم خون نیومده باشه؟ گفتم "با من حرف نزن!" بینی‌م خون میومد ولی گوشیمو زدم به شارژ و همونو خوابیدم! من خیلی لجبازم هیولا. اینو هیشکی ندونه تو یکی میدونی! حالام نزدیک بیست دقیقه‌اس نشستی جلوم! نه تو حرف میزنی نه من! تو زدی بینی‌مو زخم کردی اونوقت طلبکارم هستی؟! تو قیافه نباش. ما بدونِ هم، هیشکیو نداریم دیگه :)...

آقای ربات
جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴
21:43
درحال بارگذاری..

معنی ثروت

بچه که بودم، توی کارت بازی ماهر بودم! کلی کارت برنده شده بودم. از این کارت‌های هواپیما و بازیکن و ماشین و اینا... معنی ثروت برام اون موقع اون کارت‌ها بود. وقتی تونستم با کار کردن (کارگری و...) برای خودم کفش بخرم و دیدم حالا میتونم راحت زیر بارون قدم بزنم و نگران خیس شدن جورابام و یخ زدن پاهام نباشم اونجا دوباره معنی ثروت رو فهمیدم! یکم که بزرگتر شدم و برای خودم وسایلی داشتم مثل موبایل، سه‌تار، سگا و... اونجا هم حس ثروتمند بودن کردم! تابستون سالی که پاییزش سوم راهنمایی میشدم، وقتی دوباره با کارگری کردن تونستم برای خودم دوچرخه بخرم، اون روزی که سوارش شده بودم و خیلی هم بلد نبودم برونمش و داشتم میرفتم به سمت خونه، اون بادی که میخورد توی صورتم و صدای تیک تیک گل‌پره‌های دوچرخه رو میشنیدم حس کردم چقدر ثروتمندم! وقتی با پول پروژه‌های دانشجویی، گوشی خریده بودم و داشتم آهنگای سلنا گومز و Inna رو گوش میکردم، حس کردم اندازه دراز بودن سیم هندزفریم، ثروتمندم! (خیلی دراز بود!) وقتی تونستم برای خودم کتاب کنکور بخرم، اون روزی که همه‌شون رو چیدم کنار هم و ازشون عکس گرفتم و تو دلم گفتم من میتونم داروسازی قبول بشم، حس کردم چقدر ثروتمندم که خودمو دارم که پشت خودمه! وفتی جلوی باشگاه ورزشی، گوشیم افتاد و صفحه‌اش شکست و دو روز بعد یکی نو و خیلی بهترش رو خریدم حس کردم وای من چقدر ثروتمند شدم که اونو نبردم تعمیر کنم و یکی نوترش رو خریدم! وقتی شهریه دانشگاهمو خودم جور میکردم، وقتی توی سلف غذا نمیخوردم و میرفتم رستوران‌گردی میکردم! وقتی برای کرونای مامانم تونستم رمدزیور بخرم! وقتی میخواستم برای تو کادوهای مختلف بخرم، باز هم توی همه مواقعی که گفتم حسِ ثروت عجیبی بهم دست میداد اما از یه جا به بعد معنی ثروت برام عوض شد! وقتی پریدی بغلم، اونجا گفتم عه... انگار کل ثروتِ من توی آغوشم جا شده بود! وقتی منو میدیدی و دستتو میذاشتی رو سینه‌ات اونجا، اون تصویر برام معنی ثروت بود! اونجا که رفتیم بستنی خریدیم و نشستیم زیر درخت‌ها خوردیم، از کل دنیا همونقدر پول برام بس بود چون ثروتِ اصلی من، خنده‌های تو بود....

از وقتی رفتی، دوباره معنی ثروت رو گم کردم. انگار دوباره ثروت برگشت به همون پولِ لعنتی... ولی اینبار برام بی معنی شده بود. دیگه خریدن چیزای مختلف حال نمیداد! رسیدن به چیزایی که آرزوم بود حال نمیداد! میدونی؟ انگار مثلا یه بار بهت قرمه سبزی بدن و معنی اصلی غذا رو بفهمی بعد دوباره و برای همیشه جلوت نیمرو بذارن! و تو به این فکر کنی که برای همیشه گرسنگی بکشی و به فکر اون قرمه سبزی باشی خیلی راه خوبیه! نمیدونم! شایدم باشه. اما من وقتی دیدم داروهای جدید رو که میخرم قبلیا رو حتی اگر نصفه نیمه مونده باشه رو میریزم دور باااازم حس ثروت بهم دست داد! وقتی دیدم پول تراپی دارم، دوباره اون حس لعنتیِ ثروت رو پیدا کردم. اما این روزها معنی ثروت داره برام میره به این سمت که چند تا آدم حسابی میشناسم؟ چقدر سالمم؟ چقدر برای زندگیم برنامه دارم؟ چقدر از آدمای سمی دورم؟ چقدر از اجتماع کاکتوس‌ها دورم؟ چقدر زندگی رو تجربه کردم؟ ثروتِ من این روزها به چیزهایی گره خورده که به راحتی باز نمیشن... چیزهایی که قابل گفتن نیست. فقط قابل حس کردنه...

آقای ربات
پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴
0:27
درحال بارگذاری..

خیالباف

امروز صبح که بیدار شدم گریه کردم! موقع شستن صورتم و مسواک زدن گریه میکردم. توی تاکسی گریه کردم. سر ناهار گریه کردم. موقع نواختن ویولن توی کلاس گریه کردم. وقتِ برنامه‌نویسی گریه کردم. پیاده‌روی میکردم، بارون میومد و منم گریه میکردم. دیدی؟ من همونطور که تونستم حالِ خوب رو خیالبافی کنم، امروز حالِ بد رو هم خیالبافی کردم.

آقای ربات
یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴
22:25
درحال بارگذاری..

کسی که مثل هیچکس نیست!

کسی که مثل هیچکس نیست گفت دستمو بگیر پاشو بزنیم بیرون. تو خیابون گفت عقب عقب راه بریم. گفتم نه زشته! چه کاریه! مجبورم کرد. از اون اجبارهای بد نه. از اونا که کلی خنده قاطیشه. گفتم آخه زشته آدما میبینن! گفت به آدما نگاه نکن! همونطوری که عقب عقب راه میرفت گفت بدو منتظرما..! گفت خب! حالا بیا مثل اون بچه کوچولوعه بریم روی بلوکه‌های کنار خیابون راه بریم! گفتم آخه.. گفت آخه بی آخه! بعدش گفت اووو! ببین چی پیدا کردم! یه کپه برگ گوشه یه خیابون بود پرید روشون و گفت بیا امتحان کن! خیلی حال میده! راست میگفت... حال داد... هیولا داشت از تراس طبقه سوم نگاهمون میکرد. رفتیم گلخونه و گل ها رو نگاه کردیم، کاکتوس‌ها رو نگاه کردیم، سبز بودنشون رو دیدیم. اومدیم بیرون گفت حالا بازم عقب عقب راه بریم! گفتم نه! گفت پس لی لی کن! گفتم دیگه چه گزینه‌هایی هست؟ گفت کلاغ پر و جفت پا..! گفت اووو پس همون عقب عقب بریم! رفتیم یه کوچه تنگ و تاریک! یه دیوار شکسته بود، گفت ازش بالا بریم! دستمو گرفت و با کمک من رفت بالا! اون بالا که واستاده بود نگاهش کردم... چقدر قشنگ بود! کسی که مثل هیچکس نیست! امشب بهم یاد داد آدما و نظراتشون هیچ اهمیتی ندارن! هیچی نباید جلوی خوش گذرونی ما رو بگیره. حتی موقعی که بستنی فروش بهمون خندید! خب اون که نمیدونست ما کی‌ایم! حتی نمیدونست خودش فقط یه صندوق دار بستنی فروشیه... ولش مهم نیست! حالا یه طرف خیابون واستاده بودم و سوار ماشین شدن و رفتنش رو نگاه کردم. کسی که مثل هیچکس نیست... چقدر دوستش دارم...

آقای ربات
شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴
23:39
درحال بارگذاری..

قصهِ‌ی آموختگی...

پوشه‌ تو رو باز کردم دارم عکسای قدیمی‌تو نگاه میکنم. تو دلم میگم لعنتی ما انگار با هم بزرگ شدیما..! اون زمانا میگفتی انگار ما از همون روزی که به دنیا اومدیم با هم دوست بودیم! برای همین همو رفیقای 20-21-22-23-24-25-26-27 ساله صدا زدیم... هفت سال یه عمره برای خودش! یه عکسایی ازت دارم مطمئنم خودت نداری! جلو آینه واستادی شکلک درآوردی! جاروبرقی دستته، دستاتو گذاشتی زیر چونه‌ات و... توی دنیایی که آدما از پارتنرشون عکسای لختی دارن، عشق ما چه پاک بوده. خوشحالم :) امروز نشسته بودم کف حموم، هیشکی خونه نبود ولی هر چی زور زدم یه قطره اشکم نیومد. من میترسم! میدونی؟ از وقتی میترسم که آموخته شم به این نبودن، به این دوری. مثل اثر قرصایی که داره از بین میره. مثل اون بلیت مترو که نگه داشتم از روزی که اولین بار با هم مترو سوار شدیم و گم شدیم! بیشتر نوشته‌هاش پاک شده ولی چسب زدمش یادگاری نگه داشتم... یا مثلا مثل درد گاز گرفتن‌های آتوسا که انگشتامو زخم کرده همش!

قصه‌ِی آموختگی چه تلخه...

میترسم از روزی که همه چی بی معنی بشه. عشق ما بی معنی بشه. مثل موفق باشیدِ ته برگه‌های امتحان، مثل حرفای انگیزشی و روانشناسیِ زرد. میدونی؟ از همه بیشتر از این میترسم که همه حرکت کنن و من نه! تو رد بشی بری پی زندگیت، برگایِ زردِ خیابون جارو بشن برن پی زندگیشون، نت‌های ویولن یکی یکی نواخته بشن و حفظ بشن و برن ته قفسه کتاب‌ها، پروژه‌ها آپدیت بشن و چیزی از کدهای قدیمی باقی نمونده باشه ولی من هنوز همون باشم! همون دیوونهِ‌ی تو! همون رفیقِ 28-29-30-31-32-33-34-35 سالهِ‌ی تو...

آقای ربات
جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴
0:31
درحال بارگذاری..

بی معرفت

آتوسا امروز اومد رو دستم نشست! زیادم نشست. فرار نمیکرد. از اتاق میرم بیرون جیغ میزنه که بیا کجا رفتی! میذارمش تو هال و برمیگردم توی اتاق جیغ میزنه که بیا کجا رفتی! میرم کنار قفسش، میاد نزدیک و منو نگاه می‌کنه. یه بار دستمو گاز گرفت و از اون به بعد دیگه دستمو شناخت. توی همین چند روزی که وارد زندگیم کردمش.

اونوقت تو... ۷ سال کل زندگیمو وقف تو کردم. تلاش کردم ثابت کنم که واقعنی خاطر تو رو میخوام! که هوس نیست. که از روی تنهایی نیست. اما تو خیلی راحت گذاشتی رفتی! خیلی خیلی راحت! این مقایسه داره اذیتم می‌کنه! بی معرفت..

آقای ربات
دوشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۴
0:24
درحال بارگذاری..

مزرعه گندم.

صدای خرت و خرت غذا خوردن آتوسا، سکوتِ اتاق رو شکسته. هوا چه خوبه! از اون هواها که دلت میخواد یه نفس عمیق، از اون خیلی عمیق‌ها بکشی و نوک بینی‌ت یخ بزنه! هیولا یه سیب برداشته، من یه نارنگی و اومدیم نشستیم تو اتاق. به هیولا میگم نه... فکر نکنم دیگه بخوام برگرده. هیولا میگه مطمئنی؟ میگم آره. میگه حتی اگر برگرده معذرت خواهی کنه؟ میگم آره. میگه حتی اگر برگرده و بگه هر چی تو میگی؟ میگم آره. میگه حتی اگر برگرده و بگه تا همیشه میمونه؟ میگم آره. میگه حتی اگر برگرده و تا همیشه بمونه و برای رسیدن به هدف‌هاتون اونم کمک بکنه؟ میگم واااای هیولا. آره آره آره. دیگه نمیخوام برگرده. ولم کن دیگه. هیولا همینطوری که یه گاز میزنه به سیب میگه دروغ میگی! هر وقت دروغ میگی زود کلافه میشی. 27 ساله پیشتم! 21 ساله همو میشناسیم! حالا ولش کن. دسته‌ها رو وصل کن برای منم اینترمیلان بردار... چه شب عجیبیه امشب! انگار هر آن ممکنه ملخ‌ها حمله‌ کنن به مزرعه گندم!

آقای ربات
جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴
23:27
درحال بارگذاری..

آتوسا

امروز با صدای بارون بیدار شدم! یه حس خوبِ عجیبِ دمِ صبحی داشتم! چشمامو بستم و به صدای بارون گوش کردم. به هیولا گفتم میدونی میخوام امروز چیکار کنم؟ هیولا گفت چیکار؟ گفتم میفهمی! هیولا که کنجکاو شده بود، موقع مسواک زدن هی میپرسید و میخواست از زیر زبونم حرف بکشه! اما نگفتم. لباس پوشیدم و هندزفری مشکیایی که جدید خریدم رو گذاشتم گوشم و یه موزیک 20 ساعته از یوتوب موزیک پلی کردم. ولی صدای ماشین، صدای برف پاک کنش، صدای بارون، صدای رادیو یه حس خیلی خوبِ بهتری داشت! برای همین هندزفریا رو جمع کردم. راننده گفت کجا واستم دقیقا؟ گفتم مهم نیست هر جای خیابون اوکی بود پیاده میشم. انتخاب رو دادم دست سرنوشت! هر جا که واستاد، همونجا رفتم داخل یه مغازه پرنده فروشی. و دیدم چه جالب! دقیقا اومدم جایی که به شکل تخصصی عروس هلندی پرورش میده و همه‌ی لوازم و اسباب‌بازیاشم داره! و جالب‌تر از همه اینکه از اون مدلی که من میخواستم فقط یه جوجه بود! خریدمش! همون جوجه کوچولوی عروس هلندیِ لوتینو رو. با یه قفس بزرگ و یه تاب رنگی رنگی، با غذاهاش، با یه هودی! هیولا که خیلی تعجب کرده بود و فقط نگاه میکرد! به خوشحالیم نگاه میکرد! به ذوقم نگاه میکرد...

حالا از عصر تا الان یه بند حواسم به آتوسا هست! باهاش بازی میکنم، بهش میخندم، مراقبشم، دمای اتاق رو هی چک میکنم... اینکه توی این اتاق یه موجود زنده دیگه به جز من و هیولا هست حالا حالم رو بهتر کرده. قراره با هم دوستای خیلی خوبی بشیم! تراپیستم یه بار بهم گفته بود چی حالتو خوب میکنه؟ هیچی یادم نمیومد. یه مه غلیظ افسردگی کل زندگیمو در بر گرفته بود. حالا که اون مه داره تموم میشه، تازه داره یادم میاد چقدر عاشق پرنده‌ها بودم! چقدر عاشق ویولن زدنم! چقدر عاشق کدنویسی ام. در نهایت، میخوام شروع کنم به بخشیدن خودم. خودمو میبخشم، برای اینکه روی تو زیادی حساب باز کرده بودم...

آقای ربات
چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴
23:39
درحال بارگذاری..

راضی

به دستور دکترِ روانپزشکم، یه شب آرامش پین شده رو نخوردم، خوابم کلا بهم ریخت! یه شب نصفه خوردم، هنوزم بهم خورده بود، دیشب کامل خوردم و دوباره خوابم اوکی شد. پذیرفتمش..! راضی شدم که این قرص رو من باید بخورم! به روزام نگاه میکنم. خیلی چیزا رو پذیرفتم و راضی شدم. مثلا من به همین که تو فقط توی خاطرم باشی راضی شدم. به اینکه هیچ دوستی ندارم. به اینکه گریه بازم قراره برگرده و قلعه سیاه بیوفته تو سیل! به اینکه هر چی لامپ روشن کنم نورش به جایی که باید نمیرسه و اونجا برای همیشه تاریک مونده! پذیرفتم. خط هایی که نوشتم رو میشمردم، یک دو سه چهار... هیولا چرا من همیشه به اینجا میرسم تصمیم میگیرم کلا پاک کنم و هیچی ننویسم؟ حس میکنم چرت و پرت نوشتم. چی بگم؟ دلم پره آخه. باید بنویسم. باید خودمو خالی کنم تا بتونم شب تا دیر وقت درس بدم و برنامه‌نویسی کنم. باید این سنگینی که رو قلبم حس میکنم رو کمی سبک‌تر کنم. من خوبم. من خوبم و راضی. پذیرفتم این وضعیت رو. البته این به این معنی نیست که فردا تلاش نکنم که بهتر از امروزم باشم...

آقای ربات
سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴
23:39
درحال بارگذاری..

برای اتاقم لامپ خریدم!

خودمو گول میزدم و میگفتم توی تاریکی نشستن باعث تمرکز میشه. خودم و ناراحتیامو پشت این دروغ قایم کرده بودم. اما حالا که این ناراحتی‌ها رو رها کردم، عصر پاشدم رفتم لامپ فروشی و بزرگترین لامپی که داشت رو برای اتاقم خریدم. بیشترین نور. تونستم اون فلشی که گم کرده بودم رو ببینم. تونستم نت‌های ویولن رو واضح‌تر ببینم. تونستم گرد و خاکی که روی کامپیوتر نشسته رو ببینم و پاک کنم. امروز برای اتاقم لامپ خریدم ولی در واقع این یه لامپ برای زندگیم بود. زندگی‌ای که حالا وقتشه دوباره به جریان بیاد...

آقای ربات
دوشنبه دهم آذر ۱۴۰۴
23:38
درحال بارگذاری..