وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

وقتی دیگه بیدار نشدم

وقتی خوابیدم

وقتی همه مهربون شدن

وقتی تو چشای بعضیا اشک جمع شد

وقتی قلب یه عده ایی شروع کرد به سریع تپیدن

وقتی یهو همه یاد من و خاطره هام افتادن

وقتی همه فکر و خیال های همه آدما شدم من

وقتی همه جا ساکت شد و سیاه پارچه ها همه جا رو پوشوندن

من دیگه بیدار نمیشم ...

تو دلت برام تنگ میشه

یه روزی بهم زنگ میزنی

زنگ زنگ زنگ ... جوابی داده نمیشه .. تعجب میکنی .. میدونی من روی قولم هستم

که گفتم هر وقت ولت کرد بهم زنگ بزن من هنوز پشتتم ..

ولی تعجب میکنی چرا ؟ چرا جواب نمیدم .. زدم زیر قولم ؟؟ ..

نه ..

آه....بیخیال

واقعا قدرت نوشتن و نوشته شدن رو ندارم دیگه :_(

انگاری طلسم شدم..

ربات.

آقای ربات
یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۶
21:35
درحال بارگذاری..