یادگاری پاییز
3 آبان . ساعت 8 صبح
تنها پاییز بود که دلخوشی من برای ادامه سال بود
تنها این یک فصل زرد بود که برایم کمی شیرین بود
من فقط یک فصل برای زندگی داشتم
که آن هم تمام شد.
خدا
مگر من از تو چه خواستم ؟ غیر از یک بودن ؟ آخر هر نماز ؟
دلم پر شده از حرف نگفته
اما دستانم بی سواد شده اند
مغزم با تعجب مانده
در یک آن . همه چیز تمام شد.
کاش به من یاد میدادند
آمدن ها همه دروغ است
و رفتن ها همه حقیقتی تلخ
کاش به من یاد میدادند
گریه کار مرد هاست
کاش کسی بود و میگفت
همه دوستت دارم ها ...
خب نمیتوانم .. میدانی ... نمیتوانم
نمیتوانم دیشب را هضم کنم
نمیتوانم به یاد بیاورم من قبل 17 مرداد چگونه بودم و چگونه زندگی میکردم
اصلا ...
نمیتوانم این به بعد زندگی کنم.
نمیدانم این وبلاگ را میخوانی .. نمیخوانی
تو که غمی نداری تا بیایی اینجا .. تو که غمی نداری ...
تو معشوقه ات هم رسید
اما کاش کسی بود و به من یاد میداد
کسی خوش قول تر از من نیست :)
همیشه من بودم که پای قول و قرارهایم ماندم
و همیشه من بودم که ته بازی باخته بودم
من بودم که کمرم خم شد
اما کاش به من یاد میدادند
هیچ کوهی خم نیست
کاش .. کاش .. کاش .. کاش ..
ولش کن .. برای چه میگویم اصلا ؟! تو که رفته ایی ...
و همان 10 درصد احتمال هم حال دیگر شده 1 درصد
1 درصد برای آینده
نمیدانم .. شاید هم 0.5 درصد
اما لعنتی ... همه چیز که خوب بود
چرا :(
من برای تو قرض کردم تا خرجت کردم
من برای تو کل خیابان ها را فرش کردم
من برای تو میخاستم زندگی بسازم
تو چگونه همه این ها را نادیده گرفتی ؟
اری میدانم .. نباید منت بگذارم سرت
کور شوم اگر منت بگذارم اما
سر همه دوست داشتن ها
خب من هم حق دارم
تو نباید مرا به خودت آلوده میکردی
تو ... تو به من :(
نه نه
من نباید یادم میرفت
هیچکس بدترین پسر دنیا را دوست ندارد
پسری که هر شب گریه کرد.
پی نوشت : برای یادگاری پاییز.
ربات.