وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

عصر ، نزدیک شب

عصر

نزدیک شب

آنقدر تاریک که نتوان راه رفت

آنقدر سکوت که بتوان فکر کرد

مرور کرد

دوباره مهره ها را چید

و به فردا فکر کرد

و آنقدر غمگین و دلگیر که بتوان سرت را بگذاری روی صفحه شطرنج

و اشک بریزی

عصر ، نزدیک شب

آنقدر به اندازه کافی غم و غصه در فضای اتاق هست

تا بتوانم پنجره را باز نکنم و با صدای خفیف اذانی که از مسجدی دور به گوش میرسد

غم و غصه هایم بیشتر نشود.

پرده ها را هم میکشم تا اتاق کاملا تاریک تر شود

در گوشه ایی میشینم و پتو میکشم روی سرم

بی انگیزه ام ؟ نه

باخته ام ؟ هنوز نه

پس چرا اینگونه شده

فقط میخواهم دور باشم از همه

حتی ... حتی .........

حتی....

ربات.

آقای ربات
سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۶
20:41
درحال بارگذاری..