عصر ، نزدیک شب
عصر
نزدیک شب
آنقدر تاریک که نتوان راه رفت
آنقدر سکوت که بتوان فکر کرد
مرور کرد
دوباره مهره ها را چید
و به فردا فکر کرد
و آنقدر غمگین و دلگیر که بتوان سرت را بگذاری روی صفحه شطرنج
و اشک بریزی
عصر ، نزدیک شب
آنقدر به اندازه کافی غم و غصه در فضای اتاق هست
تا بتوانم پنجره را باز نکنم و با صدای خفیف اذانی که از مسجدی دور به گوش میرسد
غم و غصه هایم بیشتر نشود.
پرده ها را هم میکشم تا اتاق کاملا تاریک تر شود
در گوشه ایی میشینم و پتو میکشم روی سرم
بی انگیزه ام ؟ نه
باخته ام ؟ هنوز نه
پس چرا اینگونه شده
فقط میخواهم دور باشم از همه
حتی ... حتی .........
حتی....
ربات.
آقای ربات
سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۶
20:41
درحال بارگذاری..