وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

بینی!

صبح که بیدار شدم، رفتم دست و صورتمو بشورم، آب سرد رو که پاشیدم رو صورتم، رفتم دست بکشم، دستم از پیشونی که رسید به بینی یه آخ بلند گفتم! و تازه یادم اومد دیشب چی شده بود. با هیولا دعوام شد. هی میگفت "هنوز دوستش داری! هی میگفت هنوز امید داری برگرده!" آخرش کفری شدم از دستش داد زدم گفتم "عه خفه شو دیگه! هی دوستش داری دوستش داری. بابا دوستش ندارم. من دیگه هیشکی رو دوست ندارم. حالم از آدما بهم میخوره. هی کم گرفتاری دارم تو هم هی چرت و پرت بگو." شب ولی دلم گرفت. عکساتو باز کردم. اون عکس جدیده که گذاشتی پروفایل رو نگاه کردم. گفتم کجایی... نمیدونم کِی خوابم برد. جدیدا این آرامش پین شده رو که میخورم، در آنِ لحظه بیهوش میشم. مهم نیست در حال چه کاری باشم! مهم نیست پشت سیستم باشم یا زیر پتو! میوفتم. ساعت 3:33 بود. اینو یادمه چون با صدای آخِ خودم بیدار شدم! حس کردم بینی‌م شکست! هیولا سه‌پایه دوربین رو هل داده بود رو صورتم! "پاشو درست بخواب، اینترنتتم خاموش کن شارژ گوشیت داره تموم میشه." اینو که گفت، صفحه گوشی رو روشن کردم و باز کردم. رمزمو که زدم دیدم رو عکس تو مونده. بستم و اسمتو از روی تاریخچه جستجوی تلگرام پاک کردم. گفت "خب چرا پاک میکنی وقتی فردا دوباره سرچ میکنی؟" همونطوری که بینی‌مو چک میکردم خون نیومده باشه؟ گفتم "با من حرف نزن!" بینی‌م خون میومد ولی گوشیمو زدم به شارژ و همونو خوابیدم! من خیلی لجبازم هیولا. اینو هیشکی ندونه تو یکی میدونی! حالام نزدیک بیست دقیقه‌اس نشستی جلوم! نه تو حرف میزنی نه من! تو زدی بینی‌مو زخم کردی اونوقت طلبکارم هستی؟! تو قیافه نباش. ما بدونِ هم، هیشکیو نداریم دیگه :)...

آقای ربات
جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴
21:43
درحال بارگذاری..