اون از عمد غلط زد!
پنجم دبستان که بودم، خونهمون دو تا اتاق بود وسطِ بیابون. یعنی اگر درِ خونه رو باز میکردی رو به بیابون باز میشد. بدون هیچ در و دیوار و حیاطی! اوج فاجعه توی زمستونا بود. گرگ و شغال و روباه بود که دور و بر خونه قدم میزدن. اون ورِ خونه یه حیاط کوچیک بود که شیشههای درش رو چند باری دزد شکونده بود برای همین با دریل پایین درها رو سوراخ کرده بودیم و یه پیچ میبستیم که علاوه بر قفل، اونم باید باز میشد که در باز بشه. یعنی اگه شب دستشویی داشتی باید اول دنبال یه پیچ گوشتی چیزی میگشتی تا بتونی در رو بازش کنی! توی اون روزا مدیر مدرسه اصرار داشت تو حتما باید آزمون مدرسه تیزهوشان رو بدی و چون مدرسهاش یه شهر خیلی دورتر از شهرِ ما بود (و شبانه روزی) من میگفتم نه نمیخوام. اما هر روز میگفت! تا که بالاخره مجبور شدم و خودمو سر جلسه آزمون دیدم. 175 تا سوال بود! میدونی کی میتونه همممممهی سوالها رو اشتباه جواب بده؟ کسی که میدونه جوابهای درست کدوماس! آره... من همه رو اشتباه زدم تا مامان و خواهرم توی اون بیابون تنها نباشن...