آبیِ تیره
ناراحت بود ازم اما نه زیاد. اندازه تیرگیِ آبیِ ناخنهاش. توی بالکن پاهامو به سمت خیابون 15 خرداد رها کرده بودم. داشتم پلیسا رو نگاه میکردم و نفسهای سردترین شبِ هفته رو میخوردم. با اشتها! انگار دیگه فردا قرار نیست نفسی باشه! گفت "نمیخوای بس کنی؟ نمیخوای پاشی؟" سرم به سمت پایین خم شد و ارتفاع رو چک کردم. سه طبقه...! اونقدرام زیاد نیست! به افتادنِ خودم اندازه رفت و آمدهای مشکوکِ آدمای امشب، مشکوک بودم. اما نه.. پاشدم. من مال این کارا نیستم! من از اونام که دنبال راهه. از اونا که میخواد دلیل پیدا کنه برای موندن. خودمو تکوندم و هستهی آخرین نفسی که خورده بودم رو تف کردم رو سر شهر و زیر لب گفتم به جهنم! به قول سورنا همیشه طلوع از ماست و همیشه غروب از جهان.
آقای ربات
شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴
23:29
درحال بارگذاری..