دوری از هیولا؛ دوری از خیلی چیزا
پشت پرده قایم شده و فکر میکنه نمیبینمش. اما هر وقت سرک میکشه از صفحه خاموش لپتاپ میتونم ببینمش. صداش میکنم "هیولا بیا بیرون، میدونم اونجایی" زندگی به شکل مظلومانهای این روزها گذشته. مثلا من قطعی اینترنت بهم مجبور شد و مظلومانه قبول کردمش مثل تو که رفتی و مجبور شدم نبودنت رو تا اینجا تحمل کنم و مظلومانه قبول کنم، هیولا هم مجبورانه حرفای خانم دکتر رو قبول کرد که "هیولا باید بره، هیولا باید بره، هیولا باید..." خانم دکتر نمیدونه و نمیتونه درک کنه شاه سیاه، هیولا، بانوی قرمز پوش، رها، آبی و تمام اعضای قلعه سیاه مثل اعضای بدنم هستن و دوری از اونا انگار قطع عضو از منه. برای همینم بهش گفتم همشون رفتن و دیگه هیچکس نیست. دروغ گفتم. بعضی وقتا دروغ گفتن آسون تره تا بخوای قانعش اونجایی که تو نشستی پشت سرت بانوی قرمز پوش واستاده و داره پرونده درمانی من رو سرک میکشه. "هیولا بیا بیرون، میدونم اونجایی" دلم میخواد باهاش حرف بزنم. خیلی وقته نزدم. انگار یه قسمتی از وجودم دوست داره حرفای خانم دکتر رو گوش کنه. از این روزهایی که به وبلاگم دسترسی نداشتم چقدر حرف دارم برای نوشتن. خیلیا رو توی یه دفتر کوچیک خاکستری رنگ به شکل تیتر وار نوشتم تا سر فرصت در موردشون بنویسم. از تو کیفم یه سیب قرمز در میارم و میذارم روی میز. نور اتاق میوفته روش و برق میزنه! "هیولا بیا بیرون... بیست و هفت ساله تو با منی! میدونم سیب قرمز رو بیشتر از من دوس داری رفیقِ کچلم...! فراموش کن خانم دکتر چی گفته.. باشه اصلا حرف نزن، بیا سیبتو بخور" بالاخره آقا افتخار میده و میاد میشینه رو صندلی. با پاهاشم میشینه مثل اِل توی انیمه دفترچه مرگ! لاغر شده... میدونم هیولا... به منم خیلی سخت گذشته. نیازی نیست چیزی بگی همه چیو میدونم و میدونم تو هم همه چیو میدونی... هیولا؟ دوستت...