درد به درد
این روزا فیلم ترسناک میبینم! میخوام بترسم ولی نمیترسم! ترسناکترین فیلما رو دیدم بلکه ذهنم مشغول بشه ولی انگار نه انگار... این روزا دارم یه زبان برنامهنویسی سخت رو یاد میگیرم! نمیدونمم چرا..! دارم خودمو عذاب میدم. وسط این همه کار و پروژه و مشغول بودن، یه کار تحلیلی خیلی زیاد و سخت رو هم قبول کردم! ترسناکی و عذاب و سختی همه اینا، از نبودن تو که بیشتر نیست. هست؟ نیست... خلاصه شدم مثل اون روزا که "از درد به درد فرار میکردم"... خیلی یهویی امروز یاد این افتادم که میگفتی امیدوار باش! آدم به امید زندهاس... چقدر این جملهات منو آروم میکرد! حالام با اینکه یک میلیون سال گذشته از رفتنت، من هنوز امید دارم یه شب برگردی و بیای و بگی "میدونم خیلی خراب کردم ولی میشه بذاری درستش کنیم؟" و بذارم...
مسلمانان عقیده دارن یه روزی امام زمان میاد، مسیحیها امید دارن یه روزی عیسی میاد، زرتشتیها امید دارن سوشیانت میاد، بوداییها میگن مایتریه میاد، هندوها میگن کالکی میاد، همه عقیده دارن یکی میاد که صلح برقرار میشه و جهان نو میشه. حالا ازشون این امید رو بگیر! چی میشه؟ دیگه چه دلیلی برای زندگی میمونه؟ حالا کاری به بقیه ندارم اما...
اما امید من تویی...