وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

شام نمی‌خورم تا تو بیای

وقتی ماشین داره زیر نور ماه حرکت میکنه، من به موزیکی که پخش شده گوش نمیکنم. صدای تو رو یادم میارم. که هر روز صبح به صبح بیدار میشدی منو بیدار میکردی میدونستم برات سخته حرف بزنی یا زنگ بزنی. زیر پتو با صدای کم میگفتی "سلام صبحت بخیر آقا، روز خوبی داشته باشی" مغزِ لعنتیِ من قابلیت اینو داره که این جمله رو با صدای تو با وضوح کامل توی سرم پخش کنه! تکیه میدم به صندلی، شیشه رو تا نصفه میدم پایین و دستمو درمیارم توی باد رها میشه. اینکه از همین مغزم یادش میاد که همینطوری سرت رو نوازش میکردم چیز خیلی خاصی نیست! بدتر از اون اینه که یه سناریو میسازه که الان زنگ میزنی بهم و میگم تو راهم دارم میام، بعد میگی "شام نمیخورم تا تو بیای" حسش میکنم... خیلی زیادی حسش میکنم... یه چیز درست نیست! این ذهنِ خیال سازِ لعنتی یا به قول خانم دکتر "خلاق" نباید توی سر کسی میبود که چنین سرنوشتی داره. اشکی که نیومده رو پاک میکنم و چشمامو میذارم رو هم. رهام کن. یه لحظه رهام کن. یه روز که نه. یه ساعت تو ذهن من نباش. میشه؟ بخدا که نمیشه... چنگ میزنم به گذشته چون حالم بی تو، حال تعریف کردنی نیست... کاش واقعا شام نخوری تا بیام...

آقای ربات
جمعه پانزدهم اسفند ۱۴۰۴
0:3
درحال بارگذاری..

زده‌شدگی

نور گوشی رو میذارم تو کمترین حالتش و میوفتم رو تشک. هیولا میگه چیه؟ میگم هیچی چشمام اذیت می‌کنه. میگه کمتر گریه میکردی خب! میگم تو هم اگه سال به سال اشکت میومد و نمی‌دونستی دوباره کی امکان داره بتونی گریه کنی، برای همه چی گریه میکردی! میگه اگه حالت بده میخوای برگردیم به قلعه؟ سکوت میکنم. بعد از یکم ور رفتن با گوشی، میگم هیولا؟ میدونی چیه؟ من حس میکنم از همه چی زده شدم. نه چیزی خوشحالم می‌کنه نه چیزی ناراحتم می‌کنه! خیلیا فکر می‌کنن این خوبه که چیزی ناراحتم نمیکنه! در واقع می‌کنه. خیلی هم می‌کنه. فقط راه ابراز کردنش رو دیگه یاد ندارم. یاد داشته باشم هم در اختیار ندارم! میفهمی چی میگم؟ اینکه نمیتونم وقتی که باید ناراحت یا شاد باشم، اون حس رو بروز بدم خیلی خیلی ناراحت میشم. ولش کن! نمیتونم درست توضیح بدم هیولا... دلم برای قلعه تنگ شده...
آقای ربات
دوشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۴
1:2
درحال بارگذاری..

مددکار بهزیستی

کلاس دوم یا سوم که بودم همراه مامانم پنجشنبه‌ها باید میرفتیم اداره بهزیستی. دقیقا نمی‌دونم برای چه کاری. مثلا شرح حال میگرفتن، کمکی چیزی اگر بود میدادن یا... توی اون دفتر بهزیستی دو تا مددکار بودن، مددکار ما یکم خشک و بداخلاق بود اما میز کناریش یه خانومی بود، همیشه با مانتو و شلوار اتوکشیده تمیز می‌نشست پشت میزش، میزش تمیز و مرتب، پوشه‌ها و پرونده‌ها پشت سرش توی قفسه به ترتیب چیده شده بودن. عطری که میزد باعث آرامشی میشد توی من که دلم میخواست تا ظهر اونجا بمونیم! یه بار از کنارم رد شد بهش سلام کردم جوابمو داد! من اون روزا تو عالم خودم عاشق شدم! اونجا که مینشستم توی خیالاتم میدیدم که با من دوست شده. بهم اشاره میکنه برم پیشش. بهم یه دفتر نقاشی میداد با یه عالمه مداد رنگی و میذاشت رو میزش نقاشی بکشم. من هیچوقت رو میز نقاشی نکشیده بودم! همیشه رو زمین مچاله میشدم و سرمو میذاشتم رو دفترم. ولی رو میز نقاشی کشیدن خیلی کیف میداد! فکر میکردم آدمایی که تو خونه‌شون میز و و صندلی دارن چقدر خوش به حالشونه! تو همین فکرا یه وقت میدید دارم غصه میخورم، قلقلکم میداد. فهمیده بود که من چقدر قلقلکی‌ام... صدای خنده‌هامون دفتر بهزیستی رو پر میکرد تا بالاخره اون خانم خشک و بداخلاقه یه "هیییسس" بگه و چند تا بزنه رو میزش! اونوقت ما به هم نگاه میکردیم و باز یواش میزدیم زیر خنده. اون روزا، من، خنده‌هام، دفتر نقاشی و مداد رنگی‌هام اونجا میموندیم و قبل از ساعت اداری با مامانم از اونجا میومدیم بیرون ولی میدیدم که من داره با اون خانم هنوز بازی میکنه و احتمالا ظهر باهاش میره خونه و بعد از یه غذای خوشمزه، میخوابه... شایدم روی میز و صندلی نقاشی میکشه!

آقای ربات
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴
13:57
درحال بارگذاری..

الکی!

اون روز توی کانالم یکی کامنت گذاشته بود که برای پدرش میخواد دارو بخره و دانشجوعه و پول نداره. یه دختر خانمی بود که نوشته بود به روح مادرم قسم که هر مدرکی بخواین میدم که باور کنید و... نوشته بود از پول دارویی که میخواد بخره، نصفش مونده. من پرداخت کردم! حس کردم شاید این پولی که برای من کم محسوب میشه، برای کس دیگه‌ای خوشبختی بزرگی باشه. کلی دعام کرد و گفت ایشالله پدر و مادرت سالم باشن و... خلاصه این ماجرا مال دیشب بود. امشب با یه اکانت دیگه پیام دادم و گفتم در مورد چیزی که توی کانال (اسم کانال رو گفتم) گذاشته، مشکلش حل شده؟ جواب داد نه هنوز... نصفش مونده!

نه برای رابطه خاصی. اما من بعد تو، هر چی آدم دیدم، اعتقاد به اینکه به آدما باور نداشته باشم رو محکم‌تر کرد...

آقای ربات
سه شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۴
1:20
درحال بارگذاری..

مهارت حل مسئله

اگر از من بپرسی مهم‌ترین چیزی که یک آدم باید یاد بگیره چیه؟ میگم مهارت حل مسئله. فرقی نداره بخوای ریاضی‌دان باشی، برنامه‌نویس باشی، دانشمند باشی یا شغل دیگه‌ای داشته باشی. اگر مهارت حل مسئله رو در خودت تقویت کنی باعث میشه توی زندگی مواقعی که به مشکل میخوری، مواقعی که به بن‌بست میخوری، مواقعی که میخوای یک کار بزرگ انجام بدی، بهترین عملکرد رو داشته باشی. مهارت حل مسئله بهت کمک میکنه همیشه بتونی بهترین تصمیم‌ها رو بگیری. تصمیم‌هایی که در دراز مدت برات بیشترین بازدهی رو خواهند داشت. باعث میشه دچار نشخوار فکری نشی، هی نشینی یه جا خیره بشی و غصه بخوری! اگر مهارت حل مسئله رو در خودت تقویت کنی همیشه یه کاری برای انجام دادن و خودآگاه باقی موندن خواهی داشت! و یکی از بهترین تمرین‌ها برای تقویت حل مسئله، یاد گرفتن برنامه‌نویسیه. توی برنامه‌نویسی ما یهو کل یک برنامه رو نمینویسیم. اول یه طرح ساده، بعد یه ویژگی ساده، بعد یه ویژگی دیگه و... کم کم بهش اضافه میکنیم. توی زندگی هم شما نمیتونید یهویی موفق بشین. یهویی استاد یه کاری بشین. باید با مهارت حل مسئله اون چیزی که میخواین رو تیکه تیکه کنید و روی هر تیکه وقت بذارین. یا مثلا اگر جایی به مشکل خوردین، باید با مهارت حل مسئله، گزینه‌های موجود رو چک کنید و اونی رو انتخاب کنید که بهترینه. اگر از من بپرسی 80 درصد درست زندگی کردن چیه؟ میگم تقویت مهارت حل مسئله.

آقای ربات
دوشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۴
0:10
درحال بارگذاری..

به روش‌هایی که تو را کُشتم..!

وقتی دیدم نمیتونم با نبودنت کنار بیام. وقتی دیدم دوز قرص‌ها دیگه عادی شده. وقتی افکار مزاحم از تصور تو با بقیه من رو خاک کرد. شروع کردم به ساختن سناریوهای مختلف از کشته شدن تو! چون دیدم تحمل غم مردن تو، خیلی راحت‌تر از مردن خودمه وقتی تو دور از قبر من واستادی و داری میخندی! یه بار تصور کردم همتون توی راه مسافرت تصادف کردید و مردید! یه بار تصور کردم خودکشی کردی! یه بار حتی تصور کردم اون روز که سوار مترو شدیم، مترو از مسیرش خارج شده و هر دو با هم مردیم! ولی دیدم نه... دیدم اگه تو توی این دنیا باشی، لااقل میتونم امیدوار باشم اون بازدمی که تو قاطی هوای این دنیا می‌کنی رو من نفس میکشم! هر چقدرم که میخواد محال باشه احتمالش...

آقای ربات
شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴
0:48
درحال بارگذاری..