شام نمیخورم تا تو بیای
وقتی ماشین داره زیر نور ماه حرکت میکنه، من به موزیکی که پخش شده گوش نمیکنم. صدای تو رو یادم میارم. که هر روز صبح به صبح بیدار میشدی منو بیدار میکردی میدونستم برات سخته حرف بزنی یا زنگ بزنی. زیر پتو با صدای کم میگفتی "سلام صبحت بخیر آقا، روز خوبی داشته باشی" مغزِ لعنتیِ من قابلیت اینو داره که این جمله رو با صدای تو با وضوح کامل توی سرم پخش کنه! تکیه میدم به صندلی، شیشه رو تا نصفه میدم پایین و دستمو درمیارم توی باد رها میشه. اینکه از همین مغزم یادش میاد که همینطوری سرت رو نوازش میکردم چیز خیلی خاصی نیست! بدتر از اون اینه که یه سناریو میسازه که الان زنگ میزنی بهم و میگم تو راهم دارم میام، بعد میگی "شام نمیخورم تا تو بیای" حسش میکنم... خیلی زیادی حسش میکنم... یه چیز درست نیست! این ذهنِ خیال سازِ لعنتی یا به قول خانم دکتر "خلاق" نباید توی سر کسی میبود که چنین سرنوشتی داره. اشکی که نیومده رو پاک میکنم و چشمامو میذارم رو هم. رهام کن. یه لحظه رهام کن. یه روز که نه. یه ساعت تو ذهن من نباش. میشه؟ بخدا که نمیشه... چنگ میزنم به گذشته چون حالم بی تو، حال تعریف کردنی نیست... کاش واقعا شام نخوری تا بیام...