من عصبانی ام
با یه پای زخمی اومدم نشستم اتاقم. حال ندارم بشینم پشت سیستم. لپ تاپ رو روشن کردم و همینطوری دارم ول میچرخم. دارم به این فکر میکنم چقدر تنهام! تنهایی گاهی وقتا به این معنی نیست که کسی کنارت نباشه. تنهایی بعضی وقت ها مثل الانِ من به این معنیه که کسی به فکر تو نباشه. نگام میوفته به انگشت پام که خونی و کبود شده. درد داره؟ آره درد حرفایی که الان شنیدم خیلی بیشتره! اونقد که این به چشم نمیاد. اونقد که افتادم زمین الان حال ندارم پاشم تمیزش کنم یا ببندمش. بذار بیاد. بذار خون بیاد. مشکل از منه... مشکل از منه که بعضی وقتا به خاطر همیناس که تو زندگی میمونم و خودکشی نمیکنم. مشکل از منه که میرم کمکشون کنم توی کارهاشون. مشکل از منه که حواسم به همشون هست وقتی حواس هیچکس به من نیست. خب یه قفس 100 کیلویی بیوفته رو پات معلومه زخمی میشی دیگه! تو برو رضازاده رو هم بیار همین قفس رو بنداز رو پاش. خون میاد. چرا نیاد؟ چرا برمیداری به من میگی پوستت نازکه یا نازک نارنجی ای؟ به چه میخوای برسی؟ چرا طرحواره های کثافتی رو توم بیدار میکنی؟ که یه عمره دارم جون میکنم حرفای گذشته هاتون از یادم بره که برداشتی یه بار گفتی فاتحه مردونگیتو باید بخونن! که چرا؟ که فرشی که شسته بودی رو بلند کردم پهنش کردم بعد موقع پایین رفتن از پله ها کمرمو گرفته بودم. یا اون وقتا که صبحش مدرسه داشتم سر ساعت 9 میخوابیدم. بهم میگفتین پاستوریزه. من به خاطر همین چیزاس که متنفرم گاهی وقتا از شما... از خودمی که اینجا و برای شما گیر کردم. من عصبانی ام ولی خیلی دارم تلاش میکنم زورم فقط به همین دکمه های صفحه کلیدم برسه... دلم گرفته. دلم به چی خوش باشه؟ به شما؟ به اونی که رفته؟ به چی واقعا؟ حالم از همتون بهم میخوره. شما بمونید و مردهای پوست کلفت دور و برتون که جز پوست کلفت و هیکل درشت هیچ چیز دیگه ای برای عرضه ندارن.