وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

پرونده 2

هیولا دفتر و کیف روی صندلی رو برمیداره میذاره یه گوشه و میشینه روی صندلی میگه "من که گفتم قضیه پرونده‌ها رو به هیچکس نگو" سرمو به معنی "دیگه گفتم دیگه.. چیکار کنم..؟" تکون میدم و همینطوری که به یه نقطه خیره شده میگه "حالا خیلی عصبانی شد؟" بهش میگم "گمونم آره" یکم که هر دو ساکت شدیم میگم "فکر کنم بهتره پاک کنم پرونده شو" هیولا میگه "آره منم فکر میکنم راه درست همینه" چون قانون اینه هر کی از وجود پرونده‌ها با خبر بشه باید پرونده‌اش پاک بشه چون بعد از اون دیگه اطلاعات واقعی نیست. هیولا میگه "شاید این به بعد از من دلِ خوشی نداشته باشه" بدون وقفه بهش میگم "از منم دلِ خوشی نداره، تازه امشب برداشت گفت تو چیکاره‌ی منی؟ ما دوست نیستیم اصلا" راستش هدف پرونده جمع کردنا یکیش اینه که از اینجور رفتارها سورپرایز نشیم پس دلم هُری ریخت ولی خب it's ok. هیولا میگه "اگه میدونستم اینطوری میشه 20 هزار تا نهال کول نمیکردم به خاطرش بیارم هر جا میگه بکارم" بهش یه چیزی رو در گوشی میگم و میگه "یعنی قانون رو زیر پا بذاریم؟" میگم "بهش فکر کن، شاید بشه برای دکتر استثنا قائل شیم" میگه "باشه ولی باید با شاه سیاه هم مشورت کنیم میدونی که اگه بهش نگی بعدا خودش میفهمه و کفری میشه و اونوقت بیا درستش کن" میگم باشه. میگم باشه و میرم تو فکر... تو فکر این سپر سیاهی که برای محافظت ساختم...

آقای ربات
شنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۴
23:23
درحال بارگذاری..