روزهای خوب - آدم های خوب
قبلا ها که مینوشتم
تمام کردن متن سخت بود
حالا شروع کردنش !
به ساعت نگاه میکنم تا از گذر زمان بنویسم
از اینکه چقدر خسیس است !
چقدر حریص است
بار ها شده با هم مذاکره کنیم و از او بپرسم چقدر بدهم تا به اندازه یک دقیقه بایستی ؟؟
اما او اصلا گوش ندارد که بشوند
یک زبان دراز دارد که مدام با زبان تیک تاک گونه اش حرف میزند
پر حرف است
بگذریم ..
از پنجره به بیرون نگاه میکنم تا از هوای دلگیری که اینجا حاکم است بنویسم
اما .. کدام هوا ؟ کدام پنجره ؟ کدام آسمان ؟
روزهاست پرده ها را کشیده ام
پنجره ها را بسته ام
و نفس نمیکشم
تا بلکه بیشتر ویروسی نشوم ، از این همه سرفه آدم هایی که بیمارند
چند روزیست که شب هایش بیدارم ! من و این دیوار ها اوقات خوبی را با هم میگذرانیم
در خلوت .. دور از همه
وقتی همه خوابند ، بیداریم و مشغول بگو و بخند
وقتی همه بیدارند میخوابیم و ...
میخواهم بگویم روز های خوبی نیست .. اصلا نیست ..
من هم از آن دسته های آدم های شاد نیستم
شاید چند دلخوشی وجود داشته باشد
شاید کمی انگیزه هنوز ته لیوان مغزم رسوب کرده باشد
شاید شب ها بهتر از روزها باشند
اما
باز هم یک یاد و چند خاطره کافیست
تا تمام زور بازو و بغض و درد شب های تاریک را
روی عکس پروفایل تلگرامم خالی کنم !
این روزها
روزهای خوبی نیستند
برای همین با همه آنها قهرم
حتی با جمعه اش !
پ.ن : بیست و نه اردیبهشت !
آقای ربات.