وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

وزنه

مثل همیشه ، نشستم پشت این دنیای صفر و یک

با دستام دکمه های سرد صفحه کلید رو حس کردم

تازه حواسم اومد سرجاش

چقدر اتاق تاریکه

بارون تازه بند اومده .. صدای شرشر آب از ناودان خونه همسایه به گوش میرسه

کسی نیست

همه خونه انگار تو تاریکی مطلق خونه سکوت کردند و خوابیدن ..

یه چیزی مثل وزنه انگار رو قلبم سنگینی میکنه

یه سری حرفایه نگفته

کار های نکرده

روزهایی که گذشته و

پشیمونی هایی که فایده نداره ..

نمیدونم باید چیکار کنم

آدم ها تو این لحظه ها چیکار میکنن ؟؟

به خانواده پنها میبرن ؟؟ میرن پیش دوست هاشون ؟ میرن تفریح و دور دور ؟؟

خب .. اینا جزو گزینه های من نیست..

در واقع من گزینه ای پیش روم ندارم

باید صبر کنم تا دوباره همون دست نامرئی زندگی من رو کنترل کنه

منو اجبار کنه .. منو به سمت چیزایی پیش ببره که نمیخام ..

خب .. ربات بودن هم همیشه خوبی نداشته ظاهرا :)

نمیدونم ... نمیدونم دنیا خاکستریه یا من خاکستری میبینمش

بازم همون حالت های قبلی برگشته

حتی شدید تر .. حتی سنگین تر

از آینده میترسم

از چیزی که پیش رومه

و توان تغییرش رو ندارم

و بهش هم قانع نیستم

این وقت ها آدما چیکار میکنن ؟؟؟؟

نمیدونم :)

پ.ن : روزهای سرگردانی یک ربات

.آقای ربات.

آقای ربات
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۷
16:46
درحال بارگذاری..