کدون پایان
بعد از حدودا دو سال قرص خوردن و دو و نیم سال نشستن توی اتاقهای درمان، اینو پذیرفتم که تو منو نمیخواستی. این نخواستن ناشی از ناکافی بودن من نبوده. من هر چیزی بودم تو باز هم منو نمیخواستی. اگه یه پنتهاوس توی تهران داشتم یا اگه خارج از کشور بودم با یه شغل و موقعیت عالی یا اگر از اینی که هستم هم پایینتر بودم روی حسِ تو نسبت به من تاثیری نداشت. همونطور که برای خانوادهام ناپذیرفتنیام. من تمام 12 سال تحصیل مدرسهام رو شاگرد اول شدم تا نشون بدم چقدر باهوشام اما هیچکس بهم نگفت آفرین! اون همه استعداد تو موسیقی، استعداد تو کامپیوتر، استعداد توی رباتیک، اون همه اختراع، اون همه مقامهای مختلف توی مسابقات، مستقل شدن توی سنی که همسنهام توی اوج نیاز به خانواده بودن، هیچکدوم انگار رنگی نداشت برای خانوادهام. اونا بازم بقیه رو ترجیح میدادن به من! 27 سال برای این خانواده تلاش کردم که به چشم بیام، 7 سالش رو هم برای تو خواستم هر روز ثابت کنم آدم امنیام. بلدم زندگی کنم. بلدم برای عشقمون بجنگم و قبول نکردی :) توی زیستشناسی یه اصطلاحی داریم به اسم کدون پایان، یعنی از اونجا به بعد سلول میفهمه دیگه استوپ کنه و همانندسازی رو ادامه نده. من امروز 10 آبان 1404 خورشیدی، به کدون پایان رسیدم. برای همه چیز...