چشم هایم
اولین بار از پشت آمدی
چشم هایم را با دست هایت گرفتی
آرام کنار گوشم زمزمه کردی
اگه گفتی من کی ام !؟
و من هی سعی میکردم طولش بدهم
اسم های اشتباهی می آوردم
تا چشم هایم بیشتر دست هایت را لمس کند
اما خب حواسم نبود شاید تو فکر بد کنی
اینکه شاید دوستت ندارم که در مغزم نیستی
نمیدانم ... تقصیر من نبود
من از چند متری که داشتی به من نزدیک میشدی میدانستم این عطر
عطر بوی توست
کاش میدانستی میخواستم زیاد دوستت داشته باشم ... حداقل کاش میدانستی میخواستم زیاد داشته باشمت
لعنت به من .. که برای بیشتر داشتنت باعث شدم که اصلا نداشته باشمت
حال این روزها
خودم چشم هایم را با یک پارچه میبندم
و دور تا دور خانه را دنبالت می آیم
حس میکنم .. صدایت را میشنوم که میگویی بیا دیگه .. اگه میتونی منو پیدا کن
دست آخر عصبانی میشوم و با سرعت به یک طرف میدوم
و سرانجام محکم میخورم به چیزی .. دیوار .. پنجره .. درخت ..
اما هیچوقت به تو نمیخورم :(
پارچه را که باز میکنم
خودم را میبینم .. زخمی .. خونی ..
شب شده
و من تنها ام
کاش بودی ...
چرا نیستی ؟؟؟؟
چرا نیستی واقعا "؟؟؟؟
:(
ربات.