قصه پیرمرد و روزهایش
پیرمرد هیچکس را نداشت
از کل دنیا یک خانه نقلی داشت و یک مزرعه گندم
روزهای تابستان خیلی خوب بود ... در حال کار بود
و تنهایی ها همه از یادش میرفت
اما امان از روزهای بارانی
امان از پاییز و زمستان
که او در کنج خانه با تنهایی خود خلوت میکرد
کنار شومینه مینشست
تنها عکسی که از او داشت را
در دستان لرزانش میگرفت
پیرمرد گاهی به خواب میرفت
در خواب میدید که او در را باز کرد و وارد خانه شد
و با صدای او که پیرمرد را صدا میکرد بیدار میشد
و دیدن خانه خاکستری و خالی .. چقدر زجر آور بود
پیرمرد از این چرت ها خسته شده بود
همانطور که همه از او خسته شده بودند
او یک شب خوابید
و صبح روز بعد یادش رفت بیدار شود
همانطور که همه او را از یاد برده بودند ....
ربات.
آقای ربات
یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶
20:39
درحال بارگذاری..