وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

تو، تو، تو ها

امشب تو پیاده‌رو یهو متوجه یه چیزی شدم، یه خانومی با پالتوی قرمز جلوتر از من راه میرفت. فرفری بود مشخص بود. یه تار موش افتاده بود بیرون. یه آن دلم هررری ریخت! با خودم گفتم نکنه تویی! گوشیمو درآوردم مپ گوگل رو آوردم چند بار زدم رو به روز رسانی موقعیت فعلی دیدم نه... هنوز اونقدر پیاده‌روی نکردم که برسم خونه‌تون! هنوز تو شهر خودمونم! همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد. سرعت قدمام بیشتر شد و ازش رد شدم. اون دستفروشی که توی خیابون امام شکل تو بود بساطش رو بست انگار و رفت! چند باری به لوازم تحریری سر زدم اونجا هم یکی شبیهت بود... اونم دیگه نیست! گم شدم توی تو. غرق شدم توی تو...

جلوی یه شیرینی فروشی وامیستم تاکسی بگیرم برگردم خونه. هیولا نگاه میکنه به نقشه و میگه اوو این هنوز فاصله داره با ما. تا برسه میای یکم شیرینی بخریم؟ هوس کردم! نگاش میکنم و میگم کارد بخوره به شکمت! یه جعبه شیرینی لطیفه دست هیولاس و کنار خیابون واستادیم. چه هوا خوبه! از اون هواها که نوک بینیت یخ میزنه! ماشین میرسه. هیولا میشینه پشت و شیرینی باز میکنه میخوره. من جلو میشینم و کمربند نمیبندم. چشمامو میبندم. کل شهر میره رو به تاریکی. همه جا یخ میزنه. همه جا شب میشه. شب بخیر هیولا...

آقای ربات
شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴
23:39
درحال بارگذاری..