که انگار وجود نداشتی!
یادمه بچه که بودم، یه شب خونه مامان بزرگم بودیم، مامان ماکارونی پخته بود. نشستیم سر سفره، من و آبجیم و دایی هام و ... مامان برای همه کشید. البته نه برای همه! همه به جز من! همه شروع کردن به غذا خوردن به جز من! هیچوقت یادم نمیره با ترس و بغض گفتم "مامان پس من چی؟..!" مامان منو یادش رفته بود... نوروز امسال هم تقریبا اینطور اتفاقی افتاد! رفتیم عید دیدنی خونه خالهام و هیچکس، تکرار میکنم واقعا هیچکس توی اون مهمونی باهام حرف نزد! منم یکم دیدم همه مشغول حرف زدن با هم شدن، یه گوشه نشستم و گوشیمو برداشتم و رفتم توش و تا آخرش همینطوری طی شد. انگار تو اون خونه همه منو فراموش کرده بودن! خالهام، خواهرم و بقیه! چرا اینا رو جدا نوشتم؟ چون ازشون انتظار داشتم :)) امشب میون خستگیهای روز و اثرِ بیحالی قرصای آرامشبخش باز یادِ تو افتادم. تو هم همین کارو کردی! یه جوری گذاشتی رفتی که انگار من از اولش برات وجود نداشتم! من کشِ مو هایی که برام خریدی و خراب شدن رو هم نمیتونم بندازم دور! اما تو چی... امشب حس میکنم از همه چی دورم. از تو که زیاد، از خانوادهام انقد دورم که منو نمیبینن، از اتاق درمان دورم، از حالِ خوب دورم، از زندگی و حسِ زنده بودن دورم... زیاد دورم...
هیولا تو چیزی نمیخوای بنویسی؟ هیولا بازی گربههای انفجاری رو آورده میگه بیا بازی کنیم! ول کن هیولا امشب حوصله بازی ندارم...