یکی هست!
دست چپم تیر میکشه از داخل جیب هودی محکم میگیرمش میگم طوری نشده هیولا خوبم بخدا. هیولا نشسته رو دسته صندلی و زل زده به دکتر. زیر چشمای خانم دکتر کلی اشک جمع شده! "الاناس که گریهاش بگیرهها" هیولا اینو میگه و همزمان سقلمه میزنه بهم. میگم میدونم! فقط نمیدونم چیکار کنم. چشممو میدوزم به پلههایی که خانم دکتر روی وایت برد کشیده. "وای نه! لطفا گریه نکن خانم دکتر! من ارزششو ندارم!" تو دلم میگم اینو. که بغض میترکه و میگه کوری؟! کوری نمیبینی این همه استعداد داری؟ کوری نمیبینی این همه کار و درآمد داری؟ کوری نمیبینی چقدر خوشتیپی؟ کوری نمیبینی چقدر خوشگلی؟ کوری نمیبینی چقدر قشنگ ویولن میزنی؟ کوری نمیبینی چقدر برنامهنویس خوبی هستی؟ کوری نمیبینی چقدر مودبی؟ کوری نمیبینی چقدر باسوادی؟ کوری نمیبینی چقدر باشخصیتی؟ اینجا که میرسه یه "ها؟" میگه که از جام تکون میخورم. همینطوری که به اشکاش که داره گونههاشو طی میکنه نگاه میکنم و خجالت میکشم از اینکه داره به خاطر من گریه میکنه. میخوام بهش بگم "غلط کردم خانم دکتر..." اما زبونم انگار قفل شده. تیر آخر رو وقتی میزنه که میگه میدونی دارم به خاطرت یه دوره روانشناسی میبینم؟ همه تو رو فراموش کردن، من اینجام! میفهمی برام ارزش داری؟ 838 روز از آخرین باری که باور داشتم "یکی هست!" میگذره... تو که میدونی من "خیلی بد و عمیق باور میکنم" مطمئنی که اینا رو بهم میگی؟ تمام افسردگیهامو از تراس طبقه سوم پرت میکنم پایین و میگم "باشه خانم دکتر، من بلند میشم فقط تو رو خدا گریه نکن!" یه آن وسطِ اون همه خیسیِ روی گونهها، یه لبخند قشنگتر از طرح و نقشهای قالی اتاق درمان میشینه رو صورت خانم دکتر و میگه "مرسی!" حس میکنم میشناسمش... حس میکنم خیلی وقته میشناسمش! حس میکنم خیلی بهش نزدیکم. انقد که میشه بهش تکیه کنم. تک تک حرفاشو باور کنم و بدونم اگه هیشکی نیست "یکی هست!"