تولد یعنی چی؟!
هیولا پرسید تولد یعنی چی؟ چون هیولا هیچوقت تولد نداشته. اصلا متولد نشده. به جاش ساخته شده. یکم فکر کردم و باقی مونده نفسی که چند روز پیش کشیده بودم رو دادم بیرون. گفتم تولد یعنی جشن شروع یک رنجِ بی انتها..! اون روز رو جشن میگیرن چون دورترین لحظهاس از درد، دورترین روزه از روزهای بد. چون از اون به بعد همیشه دلت برای دیروز تنگ میشه چون روزِ بهتری بود! خیلیا از تولدشون متنفرن اما من از روز بعدِ تولدم متنفرم! از روز بعدش، روز بعدترش و... خانم دکتر یه بار حرف قشنگی زد گفت رنج همیشه باقیست! من اینجا بهش یه چیز دیگه اضافه میکنم "رنج همیشه باقیست و این امیده که روز به روز کمتر و کمتر میشه" یادته میگفت آدم به امید زنده اس؟ هیولا میگه "آره" میگم خب من الان دیگه زنده نیستم. وقتی رنج همیشه هستش. من رنجِ روز تولدم چند ماه پیش رو به الان ترجیح میدم. رنجِ اولین شبی که رفت! حداقل اونجا کلی امید داشتم میگفتم فردا پشیمون میشه برگرده. نه مثل الان که داره تقریبا سه سال میشه و عین اسکلا هنوز دلتنگشم... خلاصه... سرتو درد نیارم هیولا. تولد همون شام خوشمزهای هستش که به زندانی میگن چی میخوری؟ امشب هر چی دوست داری سفارش بده!