ستارهی خیلی خیلی دور
با هیولا نشستیم لبه پشت بوم و پاهامون رو آویزون کردیم به سمت پایین، دستامون سردی ایزوگام رو میمکه تو خودش. میگم "عه" هیولا میگه "چی شده؟" میگم "تازه متوجه شدم که دیگه بدون عینک ستارهها رو نمیبینم!" یکم که سکوت و هوا لقمه میکنیم و میخوریم، میگم "چه هوای خوبیه! جون میده برا پرواز!" هیولا میگه "تو مگه خلبانی؟" میگم "چه ربطی داره؟ مگه من نویسنده ام؟ ولی مینویسم!" هیولا میگه "اون ستاره پر نوره رو میبینی؟" میگم "عااا آره اونو بدون عینکم میبینم از بس که پر نوره" میگه "میدونستی اون خیلی وقته مرده؟ میدونستی خیلی وقته نابود شده؟ این چیزی که تو داری ازش میبینی مال صد سال نوریِ پیشه!" میگم "اوو! چه چیزا بلدی مگه تو ستاره شناسی؟" میگه "چه ربطی داره؟ مگه من خوانندهام؟ ولی حموم که میرم دیدی چقدر صدام کل قلعه رو برمیداره!" لبخند میزنم بهش و تلخیِ فکرهامو ازش قایم میکنم. از حرفی که در مورد اون ستاره پر نوره زد. ناخودآگاه یاد تو میوفتم. تو هم مثل یه ستاره خیلی خیلی دوری. سالهاست که رفتی. مُردی... اما یه گوشه از قلبم هنوز داری میدرخشی. صد سال نوری ازم فاصله گرفتی اما هنوز لحظههایی که شادم میدرخشی، لحظههایی که ناراحتم میدرخشی، وسطِ جنگ میدرخشی، تو سالهاست که رفتی! تو سالهاست که نیستی... مثل یک ستارهی خیلی خیلی دور... نگاهمو از ستاره جر میدم و میدوزم به تاریکترین و دورترین نقطه شهر. پاهامو جمع میکنم تو شکمم و سعی میکنم غمم رو از هیولا، از تمام مردم این شهر، از خانم دکتر، قایم کنم...