قهرمان کیکبوکس
بالاخره یه روز، یه روز که ارتودنسی دندونامو برداشتم، حوصلهشو داشتم، انگیزهشو داشتم، وقتشو داشتم، میرم سراغ کیکبوکس... خیلی دوست دارم توی یه مسابقه شرکت کنم! مهم نیست ببرم یا ببازم. مهم اینه بعد از اون همه مشتی که خوردم، آخر بازی که همه چی تموم شده، اون حس قشنگ رو دارم! اون حس که دیگه الان از هیچی نمیترسم! همه مشتا رو خوردم. مثل اون بچهای که رفته آمپولش رو زده و دیگه میدونه راحته و چیزی برای ترسیدن نیست. همه دردا رو کشیده! اون شب اگر توی اون مسابقه برنده شدم، میام مینویسم که من زورم به همه چی رسید! به ترسام! به مشتا، به جنگا، به سختیا، به زندگی. الا نبودنِ تو :)
آقای ربات
یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴
23:58
درحال بارگذاری..