وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

مددکار بهزیستی

کلاس دوم یا سوم که بودم همراه مامانم پنجشنبه‌ها باید میرفتیم اداره بهزیستی. دقیقا نمی‌دونم برای چه کاری. مثلا شرح حال میگرفتن، کمکی چیزی اگر بود میدادن یا... توی اون دفتر بهزیستی دو تا مددکار بودن، مددکار ما یکم خشک و بداخلاق بود اما میز کناریش یه خانومی بود، همیشه با مانتو و شلوار اتوکشیده تمیز می‌نشست پشت میزش، میزش تمیز و مرتب، پوشه‌ها و پرونده‌ها پشت سرش توی قفسه به ترتیب چیده شده بودن. عطری که میزد باعث آرامشی میشد توی من که دلم میخواست تا ظهر اونجا بمونیم! یه بار از کنارم رد شد بهش سلام کردم جوابمو داد! من اون روزا تو عالم خودم عاشق شدم! اونجا که مینشستم توی خیالاتم میدیدم که با من دوست شده. بهم اشاره میکنه برم پیشش. بهم یه دفتر نقاشی میداد با یه عالمه مداد رنگی و میذاشت رو میزش نقاشی بکشم. من هیچوقت رو میز نقاشی نکشیده بودم! همیشه رو زمین مچاله میشدم و سرمو میذاشتم رو دفترم. ولی رو میز نقاشی کشیدن خیلی کیف میداد! فکر میکردم آدمایی که تو خونه‌شون میز و و صندلی دارن چقدر خوش به حالشونه! تو همین فکرا یه وقت میدید دارم غصه میخورم، قلقلکم میداد. فهمیده بود که من چقدر قلقلکی‌ام... صدای خنده‌هامون دفتر بهزیستی رو پر میکرد تا بالاخره اون خانم خشک و بداخلاقه یه "هیییسس" بگه و چند تا بزنه رو میزش! اونوقت ما به هم نگاه میکردیم و باز یواش میزدیم زیر خنده. اون روزا، من، خنده‌هام، دفتر نقاشی و مداد رنگی‌هام اونجا میموندیم و قبل از ساعت اداری با مامانم از اونجا میومدیم بیرون ولی میدیدم که من داره با اون خانم هنوز بازی میکنه و احتمالا ظهر باهاش میره خونه و بعد از یه غذای خوشمزه، میخوابه... شایدم روی میز و صندلی نقاشی میکشه!

آقای ربات
جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴
13:57
درحال بارگذاری..