وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

زده‌شدگی

نور گوشی رو میذارم تو کمترین حالتش و میوفتم رو تشک. هیولا میگه چیه؟ میگم هیچی چشمام اذیت می‌کنه. میگه کمتر گریه میکردی خب! میگم تو هم اگه سال به سال اشکت میومد و نمی‌دونستی دوباره کی امکان داره بتونی گریه کنی، برای همه چی گریه میکردی! میگه اگه حالت بده میخوای برگردیم به قلعه؟ سکوت میکنم. بعد از یکم ور رفتن با گوشی، میگم هیولا؟ میدونی چیه؟ من حس میکنم از همه چی زده شدم. نه چیزی خوشحالم می‌کنه نه چیزی ناراحتم می‌کنه! خیلیا فکر می‌کنن این خوبه که چیزی ناراحتم نمیکنه! در واقع می‌کنه. خیلی هم می‌کنه. فقط راه ابراز کردنش رو دیگه یاد ندارم. یاد داشته باشم هم در اختیار ندارم! میفهمی چی میگم؟ اینکه نمیتونم وقتی که باید ناراحت یا شاد باشم، اون حس رو بروز بدم خیلی خیلی ناراحت میشم. ولش کن! نمیتونم درست توضیح بدم هیولا... دلم برای قلعه تنگ شده...
آقای ربات
دوشنبه یازدهم اسفند ۱۴۰۴
1:2
درحال بارگذاری..