وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

تجربه‌های غیرضروری

یه سری اتفاقات توی زندگی ما ممکنه بیوفته که بگیم "تجربه شد" خیلی وقتا این تجربه‌ها به درد میخورن. مثلا کمترین استفاده‌ای که میشه ازشون کرد اینه که توی یه جمع حرف بزنی! یا به یکی مشاوره بدی. مثلا سرت کلاه بره توی یه معامله‌ای، برای بعدا هم به دردت میخوره که دیگه سرت کلاه نره! (حداقل به اون روشِ قبلی) اما دارم به این فکر میکنم تجربه اینکه چطوری از یه جوجه محافظت کنیم که گربه نخوره، به چه دردی میخوره؟ جوجه خورده شد. من که نمیخوام مرغداری راه بندازم که اون تجربه به دردم بخوره برای جوجه‌های بعدی. یا مثلا روی یکی حساب باز میکنی و همش نقشه بر آب میشه. این تجربه آدمِ اشتباه به چه دردی میخوره وقتی روحِ آدم اونقدری آسیب میبینه که دیگه آدمای دیگه رو نمیتونه ازشون نترسه. به نظرم بعضی تجربه‌ها غیر ضروری‌ان. یه شعری هست یه جاش میگه: "گرچه آب رفته باز آيد به رود / ماهی بيچاره اما مرده بود"

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵
23:15
درحال بارگذاری..

صفحه مانیتور

آخرین پیامت توی اینستاگرام اینه: "توی تاریکی به صفحه مانیتور زل نزن چشمات ضعیف میشن" به هیولا میگم "به نظرت واقعا نگران بود یا تظاهر میکرد؟" هیولا یکم صفحه چت رو بالا پایین میکنه و میگه "از یه پیام که نمیشه فهمید ولی از چیزایی که توی این هفت سال دیدم داشت باورم میشد که واقعا اهمیت میده بهت." تو دلم به طعنه میگم "مرسی از امیدی که دادی!" البته من دیگه دنبال امید نیستم. هی کارت تاروت نمیچینم که تحلیلش این باشه که "آره برمیگردی و..." دوازده روز و سیزده ساعته که پروفایل‌هاتو چک نکردم. اما میدونی بدیش چیه؟ بدیش اینه که اگر بخوام حواسم باشه همه این کارها رو انجام ندم، در واقع انگار دارم همش به تو فکر میکنم. من دلم برات تنگ شده. هیولا میگه اینو ننویس جای این جمله اینجا نیست! ولش! هیولا چی از دلتنگی میدونه؟ من، دلم، برات، تنگ، شده. خیلی زیاد. هنوز با تمام بدی‌هات، تظاهرهات، تلخی‌هات، سردی‌هات، تو رو به تمام دنیا ترجیح میدم. هیولا حرفِ خانوم دکتر رو تکرار میکنه: "گاوی!" صفحه وبلاگ رو میبندم و توی تاریکی زل میزنم به صفحه مانیتور...

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵
23:15
درحال بارگذاری..

غزل ۲۶۹ سعدی

آن که مرا آرزوست دیر میسر شود
وین چه مرا در سرست عمر در این سر شود
تا تو نیایی به فضل رفتن ما باطلست
ور به مثل پای سعی در طلبت سر شود
برق جمالی بجست خرمن خلقی بسوخت
زان همه آتش نگفت دود دلی برشود
ای نظر آفتاب هیچ زیان داردت
گر در و دیوار ما از تو منور شود
گر نگهی دوست‌وار بر طرف ما کنی
حقه همان کیمیاست وین مس ما زر شود
هوش خردمند را عشق به تاراج برد
من نشنیدم که باز صید کبوتر شود
گر تو چنین خوبروی بار دگر بگذری
سنت پرهیزگار دین قلندر شود
هر که به گِل دربماند تا بنگیرند دست
هر چه کند جهد بیش پای فروتر شود
چون متصور شود در دل ما نقش دوست
همچو بتش بشکنیم هر چه مصور شود
پرتو خورشید عشق بر همه افتد ولیک
سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود
هر که به گوش قبول دفتر سعدی شنید
دفتر وعظش به گوش همچو دف تر شود

- سعدی

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵
23:14
درحال بارگذاری..

دارک مود

دارک مود اختراع شد تا شب سفیدی صفحه اذیت نکنه و مورد مهم تر اینکه هنوزم بتونیم نوشته های وبسایت رو بخونیم! دارک مودی که اینجا نوشتم مورد اول رو داره ولی دومی رو فکر نکنم! عین زندگی خودمه! تاریک! هیچی رو نمیشه دید! همینطوری شانسی روی یه دکمه ای کلیک میکنی و مشخص نیست تو رو به کجا میبره! باید یه شب بشینم درستش کنم. با اینکه سواد درست حسابی هم از فرانت اند ندارم.... دارک مود اینجا رو منظورمه! دارکی زندگی خودمو دیگه کاری از دستم بر نمیاد! تو که بودی خیلی برنامه ها برای این سیاهی ها داشتم. اما الان سیاهی ها رو بزنم کنار که چی شه مثلا؟ من حتی یه وقتا که میرم بیرون، عینک نمیزنم که آدما رو نبینم!
*پسرِ گوگولیت باخته صورتشو / نمیاد بیرون که نبینن غمشو... *
روز کاریِ سختی داشتم! دارم چرندیات سر هم میکنم... خیلی خسته ام و با این حال هنوز نباید بخوابم چون اون کارها هنوز تموم نشدن... کاش هیولا برنامه نویسی بلد بود، من میخوابیدم اون کد مینوشت...!

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
پنجشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۵
23:13
درحال بارگذاری..

تاثیر رفیقِ خوب

از وقتی که تو رفتی، از همه آدما فاصله گرفتم. ازشون میترسیدم. بیزار بودم از صحبت کردن باهاشون. فکر میکردم همه میخوان بهم آسیب بزنن. از طرفی فکر میکردم عه همه آدما زندگیاشون چه باحاله و در جریانه و من اینطوری راکد موندم. با این فکرها حسابی تا دلت بخواد حالمو بد کردم. از طرفی وقتی بی معرفتی دوستایی که داشتم رو هم دیدم دیگه دلم واقعا سیاه شد! اما به تازگی و به شکل تصادفی با کسانی آشنا شدم که اهمیت دادنشون رو میتونم حس کنم! میتونم باهاشون حرف بزنم و گوش کنن و از حرفاشون چیزایی که میگن رو باور کنم! همین رد و بدل کردن اطلاعاتِ به ظاهر ساده، این روزهای منو خوب‌تر کرده... *با اینکه روزای خوبی نیست!*

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵
23:10
درحال بارگذاری..

سیب برای سلامتی خیلی خوبه!

باد میاد! باد خیلی خوبه. بادی که صدا داره، زوزه میکشه بهم آرامش میده! پشتِ به پنجره و رو به روی صفحه ترمینال و کدنویسی نشستم، از روی لپ‌تاپی که سریال توش پخش میشه میتونم پرده پشت سرم رو ببینم. هیولا پشتش قایم شده. از وقتی خانوم دکتر گفته باید قلعه سیاه بیای بیرون و هیولا و شاه سیاه و بانوی قرمز پوش و آبی و... رو رها کنی، هیولا یکم باهام تو قیافه‌اس! تو خیابون با فاصله ازم راه میره! شبا پشت پنجره میشینه. سیب‌هاشو از سیب‌های من جدا کرده. چی بگم! هر کاری دوست داری بکن هیولا! این هفته توی اتاق درمان خانوم دکتر وقتی گفت "دیدی تونستی از قلعه بیای بیرون و هیولا و ... رو فراموش کنی؟" منم گفتم "آره..." هیولا تکیه داده بود به صندلی خانوم دکتر و گفت "هه!" یکم خنده‌ام گرفت! امیدوارم خانوم دکتر نفهمیده باشه برای یه لحظه به صورت هیولا که بالا سر خانوم دکتر بود نگاه کردم. بگذریم. چی داشتم میگفتم؟ آها باد... نمیدونم چرا ولی باد بهم خیلی آرامش میده. اگر خیلی دقت کنی، توی باد میتونی صدایِ تمام آدمایی که دوست داری رو گوش کنی! توی سریالی که داره پخش میشه یه جا میگه "اگه روزی یه سیب بخوری دیگه لازم نیست دکتر بری!" هیولا از پشتِ پنجره میگه "راست میگه! سیب برای سلامتی خیلی خوبه!" بهش نمیگم ولی کاش از پشت پنجره بیاد بیرون و بتونم بغلش کنم!...

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵
23:8
درحال بارگذاری..

دلتنگی برای عمو

دلم برات تنگ شده! دلم میخواد زمان برگرده عقب و تمام لحظاتی که باهات قهر بودم، کینه به دل داشتم، میخواستم ازت دور بمونم رو بیام باهات بریم کوه! یا نه اصلا بشینم تو مغازه‌ات دو کلمه باهات حرف بزنم. اصلا بگم هر وقت رفتی برای مغازه‌ات لوازم بیاری به منم بگو با هم بریم کمکت کنم. یا هر وقت میخواستی بیای برات یه نرم‌افزاری رو نصب کنم، خودمو قایم نمیکردم که بگم نیستم و کار دارم و... الان دارم میفهمم که "خیلی زود، دیر شدن" یعنی چی! تا به خودم اومدم دیدم باید از لحظاتی که پیشت بودم نهایت استفاده رو میکردم، یکی زد رو شونه‌ام و گفت "به چی فکر میکنی دو ساعته؟ بریم؟" و گفتم "هیچی... آره بریم" و همونطوری که به تاریخِ رفتنت خیره شده بودم، یه فاتحه دیگه برات خوندم...

این پست در بلاگیفای: http://blogify.ir/s/eyvhdb/

آقای ربات
جمعه پانزدهم خرداد ۱۴۰۵
0:4
درحال بارگذاری..