وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

29 ام رسید...

سه سال قبل چنین روزی چنین موقعی من توی قطار دراز کشیده بودم بی حرکت که اتوی لباسم خراب نشه! که فردا تو رو دیدم نگی آی چه مرد شلخته‌ایه... دوستام هی زنگ میزدن حالمو بپرسن و بگن به سلامت بری و بیایی... تو پیام میدادی "به سلامت برسی بهم!" عصر معین همینو داشت میخوند:

" همه رفتند کسی با ما نموندش / کسی خط دل مارا نخوندش
همه رفتند ولی این دل مارا / همون که فکر نمی کردیم سوزوندش "

ولو شده بودم کف اتاق و هم به خاطر 29 ام و 30 ام ناراحت بودم و هم به خاطر تموم شدن جام جهانی و هم به خاطر باخت آرژانتین! یه لحظه توی یوتوب پیکه رو دیدم که به شکیرا نگاه نمیکنه موقع اجراش! و داشتم به این فکر میکردم که چقدر غم‌انگیزه از کسی جدا بشی و بعد پشیمون بشی که ازش جدا شدی! ته دلم یکم آرومم میکنه اگر حتی نیم درصد احتمال بدم تو هم چنین حسی رو بعضی وقتا داری! بعد همونطوری که ولو شده بودم کف اتاق و داشتم از افسردگی میمردم، زدم آهنگ بعدی. حدس بزن چی اومد!

" تو رفتی و دلم غمین شد…
قرین آه آتشین شد! از آن شبی که برنگشتی… "

رفتم تو کانال دونفره‌مون زدم 2025 زدم 2024 و زدم 2023 تازه فهمیدم اوو... یعنی واقعا سه سال از اون روز گذشته؟ چیزایی که برام نوشتی رو خوندم، صداتو مرور کردم، عکسایی که 30 ام گرفتیم با هم رو دیدم. اشکام ولی نمیومد... به خانوم دکتر پیام دادم میشه از قرص شب، امشب دو تا بخورم؟ گفت بخور...

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵
0:15
درحال بارگذاری..

وقتی آرژانتین گل زد!

صدای انفجار اومد و همه رفتن بیرون ببینن چه خبره. منم موبایل به دست رفتم بیرون. همه نشسته بودن توی کوچه، منم یه گوشه داشتم فوتبال میدیدم! آرژانتین و انگلیس، انگلیس با یه گل جلو بود و افسرده بودم! یه لحظه مسی پاس داد به انزو فرناندز و انزو فرناندز شوت زد و گل! نمیدونم چی شد! یه لحظه انقد خوشحال شدم که پریدم هوا و داد زدم گلللل! یهو دیدم همه ترسیدن و دارن منو نگاه میکنن! همونو پاشدم اومدم خونه و باقی خوشحالیمو توی خونه خالی کردم! بیشتر از خوشحالی برای گل میدونی از چی حالم خوش بود؟ از اینکه تونستم خوشحالیمو بروز بدم! از وقتی تو رفتی و قرصای افسردگی اومدن، انگار یه لایه گرد و خاک عمیق روی تمام احساساتم نشسته بود. گریه، شادی، هیجان، ترس همه چی... ولی اون شب یه جور دیگه شد :)

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵
21:15
درحال بارگذاری..

کش مو

امروز حس عجیبی داشتم از اینکه خودم رفتم کش مو خریدم! توی این سه سالی که نیستی من از کش‌هایی که تو بهم داده بودی استفاده کردم. ولی امروز دیگه بلااستفاده شده بودن واقعا و مجبور شدم رفتم خودم کش مو خریدم! حس عجیبی بود. حس غریبی بود. یادم اومد که هر شب از مقدار موهام که بلند شده عکس میدادم و ذوق میکردی و قربون صدقه‌ام میرفتی! نمیدونستم یه روزی این موهای بلند قراره طناب دار بشن و بیوفتن تو گردنم! ولش! دارم حس میکنم زیادی دارم همه چیو میندازم گردنِ تو. تو گفتی موهامو بلند کنم، منم کردم. خیلی وقتا به سرم میزنه برم از ته موهامو بزنم تا دیگه منو یادِ تو نندازن. ولی گاهی اوقات زخم، آخرین چیزیه که از یه "عزیزی" داریم و من این زخم‌ها رو خیلی دوست دارم...

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵
0:37
درحال بارگذاری..

جام جهانی

من قدیما خیلی فوتبالی بودم! منظورم بین سال 2006 تا 2013 هستش! بعدش دیگه از فوتبال فاصله گرفتم. اما چند شب هستش که دارم جام جهانی نگاه میکنم و راستش بهش اعتیاد پیدا کردم! هی میگم کاش از اولش دیده بودم! بازیکنای کمی رو میشناسم ولی بیشتر نگاه میکنم تا حواسم پرت بشه. از دلتنگی، از ددلاین‌ها، از پروژه‌ها، از آینده. نگاه میکنم که حواسم پرت شه... از هر چیزی که توی این روزا داره اتفاق میوفته یا اتفاق نمیوفته. خسته شدم از فکر کردن از نگران بودن از جنگیدن از ترسیدن از تلاش کردن. خسته شدم...

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵
23:54
درحال بارگذاری..

جوری که دلتنگتم

یه جوری ناراحتم انگار همین دیروز بود که رفتی و یه جوری دلتنگتم انگار میلیون‌ها سال از اون روز میگذره...! و حالا اینجام، توی خطرناک‌ترین ماهِ سال! تیر... هیچوقت یادم نمیره سیِ تیرِ قبلی رو که در به در خیابون عطار رو بالا پایین میکردم که داروهامو پیدا کنم. توی مغزم همش صدای تو پخش میشد که گفته بودی "من مسئول قرص خوردنِ تو نیستم خب؟" و چشمام عین آتشفشانی بود که میخواست فوران کنه ولی نمیتونست. میخواستم گریه کنم ولی نمیتونستم. شایدم گریه میکردم ولی به داخل! هیولا میگه برو یه سیم کارت بخر، سیِ تیر بهش زنگ بزن فقط صدای "الو" گفتنش رو لااقل بشنو! ولی خب سیِ تیر یکم تابلوعه. شاید یه روز رندوم این کار رو بکنم... آدم وقتی دلتنگه، کارای احمقانه زیاد میکنه!

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵
23:26
درحال بارگذاری..

ذهن خیالباف عزیزم

یکی از چیزای عجیب در مورد من اینه که گاهی وقتا یه سری تصاویر یا اگر بشه گفت ویدیو! در قالب یک لحظه خاص از جلوی چشم من رد میشه. خیلی چیزا رو به سرعت میبینم مثلا شاید اون لحظه نیم ساعت طول میکشه ولی کل این لحظه رو توی 3 ثانیه میبینم و یهو به خودم میام میبینم یه جا نشستم! اصلا یادم نمیاد که چقدر توی فکر بودم! و عجیب‌تر اینکه خیلی وقتا این لحظه‌ها واقعی میشه! برای همین سعی میکنم جدی بگیرمشون. اما خب...
امروز تو تاکسی نشسته بودم، یه جاده خیلی قشنگ رو داشتیم تا تهش میرفتیم. یهو اون حالت خاص بهم دست داد، تو زنگ زدی، من دستم بند بود، عصر زنگ زدم و گفتم "خواستم ببینم کاری داشتی یا دستت اشتباهی خورده رو شماره من؟" و میخندی و میگی "اووو با تیکه شروع کردی؟ بییی تربیت!" و من میخندم و میگم "نه..." بعد که یه سکوت بینمون میخواد فاصله بندازه که یهو میگم "خب حالا حالتو بپرسم؟" و شروع میکنی به حرف زدن انگار که هیچی نشده! و منم گوش میکنم بهت انگار نه انگار که زخمی رو تنم هست که خونِ روش مزه تلخی‌های تو رو بده.. :)
وقتی به خودم اومدم دیدم نیشم بازه و دارم به آخر جاده نگاه میکنم. حتی خیال این لحظه هم حالمو عوض میکنه :)

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
چهارشنبه سوم تیر ۱۴۰۵
1:27
درحال بارگذاری..

در بی تو ترین نقطه‌ی من

بعد از یه پیاده‌روی تقریبا طولانی و فکر کردنِ زیاد به تو، اسنپ گرفتم برگردم خونه. خدا خدا میکردم راننده‌اش از اینا باشه که حرفی نمیزنن تا بتونم پنجره رو بدم پایین و باد بخوره به صورتم و چشمامو ببندم و به هیچی فکر نکنم. وقتی رسید نشستم و کمربندم رو بستم، کیس ویولنم رو گذاشتم روی پاهام. هیولا نشست صندلی پشتی. هیولا میدونه روی سازم اسم تو رو گذاشتم! و میدونه وقتی بغلش میکنم چه حسی دارم! خوشبختانه راننده از اون کم حرفا بود ولی.. آخ.. یه موزیکی پلی کرد تا حالا نشنیده بودمش ولی از همون ملودی اولیه‌اش من غرق شدم توش و متنش...

"مثل برگی که داره می برتش باد
مثل افسانه تلخی که همه بردنش از یاد
دارم از یاد تو میرم
دارم از یاد تو میرم
مثل برگی که جوونه می زنه فصل بهار
مثل حرفی که می مونه تو سینه به انتظار
تو همیشه زنده در یاد منی
غزلی تازه برای گفتنی
ای قشنگترین قصه تو کتاب عاشقانه
ای همیشه حرف تازه واسه گفتن ترانه
مثل برگی که داره می برتش باد
مثل افسانه تلخی که همه بردنش از یاد
دارم از یاد تو میرم
دارم از یاد تو میرم
قصه ما صحبت خاطره و خواب نبود
قصه زندگی حباب رو آب نبود
قصه ما قصه ای بود که می شد همیشه خوندش
قصه ای که یک نفر نشست یک بار خوند و سوزوندش"

میدونی؟ مُردم... باز مُردم... اونقدر این موزیک تو سرم تکرار شد که تا رسیدم خونه دانلودش کردم. ولی اونطوری که توی ماشین توی اون حال و هوا و همراهی راننده‌اش توی بعضی‌ جاها پلی شده بود بیشتر کیف میداد. حالا توی خلوتم گوش میدم. آتوسا خوابیده، هیولا خوابیده، من رو به روی صفحه ترمینال لپ تاپمم و دارم فکر میکنم الان میشه گفت در "بی تو" ترین نقطه زندگیمم. دیگه نمیگم کاش بودی، میگم دارم از یاد تو میرم و کاری از دستمم برنمیاد...

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵
0:20
درحال بارگذاری..