وبلاگ آقای ربات

روزمرگی‌ها، تجربیات و غیره‌های یک ربات قدیمی!

وبلاگ آقای ربات

شبیه شاه مغروری که...

شبیه شاه مغروری که عشقش را رها کرده
نماز صبح می بینم که ارتش کودتا کرده،

سپاه از دیدن اخمم شبیه بید میلرزید
ولی اکنون سلیمانم که تکیه بر عصا کرده

من آن پیرم که عمری را عبادت کرده و آخر
بهشتش را پری روی جوانی بر فنا کرده

مرا سرباز قصرم تیر باران کرد و فهمیدم
که هرکس تکیه بر غیرخودش کرده خطا کرده

چقدر این روزها مانند ایران گشته اوضاعم
ز شرق و غرب هرکس تکه ای از من جدا کرده

من از تو عشق می خواهم ولی نفرت نصیبم شد
یقیننا یک نفر ظرف دعا را جا به جا کرده

- این پست در بلاگیفای

آقای ربات
یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۵
0:56
درحال بارگذاری..

کمربند ایمنی

نشستم توی تاکسی و خواستم برگردم خونه، از شهر که قرار بود خارج بشه پشت ترافیک بودیم و منم با گوشیم ور میرفتم. به آدما نگاه میکردم، سردرد عجیبی داشتم، خیلی خسته بودم، چند تا کلاس برگزار کرده بودم امروز. از شهر که خارج شدیم و وارد جاده شدیم یکم که گذشت راننده گفت میشه کمربندت رو ببندی؟ گفتم آره حتما و کمربندم رو بستم. اضافه کردم "من آدم بی قانونی نیستما.. ولی راستش تا راننده نگه، من کمربند نمیبندم!" گفت "چرا؟" گفتم "به عنوان یه آدمی که به 30 سالگیش نزدیکه و انواع اقسام قرص‌های افسردگی رو خورده، تراپیستش هم کاری از دستش برنمیاد و حس میکنه دیگه برای هر کاری هر شوقی هر ذوقی هر امیدی خیلی زیاد دیر شده، به خودکشی فکر نمیکنم ولی اگر احتمال بدم شانسی برای مرگ وجود داره، مقاومت نمیکنم!" فکر کنم خیلی حرفِ دارکی زدم! چون بعد از یه "اوه" گفتن و لبخند زدن، زیادی رفت تو فکر!...

این پست در بلاگیفای

آقای ربات
دوشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۵
0:28
درحال بارگذاری..